حینی که به سمت خانه میدویدم به اطرافم دقیق بودم، درست همانطور که تمام زنان مواظب پیرامون خود هستند. یکی از گوشیهایم را بیرون آورده بودم و اثر تیز آدرنالین را در رگها و تیغهٔ پشتم احساس میکردم. رانندهٔ تاکسیای که از کنارم میگذشت به من خندید و مردی که برای کشیدن سیگاری بیرون آمده بود به من گفت خوشگل هستم و بهتر است لبخند بزنم.
هردو مورموری از وحشت و خشم در من به وجود آوردند؛ اما به دویدن ادامه دادم و آنها را در پس همهمهٔ شهر گم کردم.