ساکت و خونسرد، آرامش پشت پلکهایم جا گرفت و به کمر پهنِ ریوِن تکیه کردم، برای صاف نشستن بیشازحد خسته بودم، از روی نیمتنهٔ چرمیاش ضربان قلبش بهطور مختصر قابلتشخیص بود.
افکارم را به درون ذهنم فروبردم، به دنبال کابوس گشتم که از زمان نزاع در جنگل، بیصدا و حرکت باقی مانده بود. عجیب بود، وقتی من با ریوِن بودم، او چقدر ساکت میشد. تقریباً انگار بهکل رفته بود.
تقریباً.
او را در تاریکی حس کردم. وقتی به او سقلمه زدم، حرکت کرد؛ ولی حرفی نزد، پنجههایش را مثل گربهای در حال خمیازه کش داد و بعد بیشتر در تاریکی فرورفت.