زمزمه کردم: «تا حالا با مادرخوندهام ملاقات کرده بودین، فرمانده؟» باقیماندههای خشمم تبدیل به قطره اشکی شد که روی گونهام افتاد. «زن دوستداشتنیاییه.»
همان شستِ پینهبسته که در اتاق پشت دستم کشیده شده بود، اشک روی صورتم را پاک کرد. لحظهای بعد، صدایش از کنار گوشم حرکت کرد. «بیا.»