
Shirin Rassam
۵۶
معشوقهها میتوانند بیشمار باشند، اما مادر فقط یکی است.
ᶜʳᶻ
۳۲
آیا دیدِ واقعبینانه نسبت به این دنیا، تصوری پوچ و توخالی نیست؟
ᶜʳᶻ
۲۹
در این دنیای بیترحم، بین بدنهای زشت و زیبا فرق میگذارند (آیا این همان چشمهای بهشتی نبود؟)
armdamani
۲۶
باید همیشه مست بود... مست از شراب، از شعر، از تقوی، از هر چه بخواهید...
❤ محمد حسین ❤
۱۸
فکر میکنید گذشته برای این قابل تغییر نیست که دیگر گذشته و تمام شده؟ وای، نه. لباس گذشته از تافتهای هزار رنگ درست شده و هر بار که به طرفش برمیگردیم، آن را به رنگ دیگری میبینیم.
Shirin Rassam
۱۵
بله، این دیوانگی است. عشق یا دیوانگی است یا دیگر عشق نیست
rain_88
۱۳
وقتی مردی فوقالعاده راضی و خوشحال است، خواب مثل یک پاداش به سراغش میآید
من
۱۱
دانشجویان روی دیوارها مینوشتند رؤیا واقعیت دارد، اما به نظر میرسد که عکس آن درستتر باشد: این واقعیت است که رؤیاست
سیّد جواد
۱۰
مادر شاعر هر وقت از خود میپرسید نطفه شاعر کجا بسته شد، فقط میتوانست سه امکان را در نظر بگیرد: شبی روی نیمکت یک فلکه، یا بعد از ظهری در آپارتمان یکی از دوستان پدر شاعر، و یا صبحی در گوشهای شاعرانه حوالی پراگ. پدر شاعر هر وقت همین سؤال را از خود میکرد، معمولاً به این نتیجه میرسید که نطفه شاعر در آپارتمان دوستش بسته شده؛ چون آن روز تمام کارها به هم ریخته بود.
مادر شاعر خوش نداشت به خانه دوست پدر شاعر برود و سر همین ماجرا هم دوبار قهر و آشتی کردند؛ در طول معاشقه قفل درِ آپارتمان همسایه صدا کرد، مادر شاعر ترسید، متوقف شدند و بعد کارشان با تشویش و دستپاچگی دو جانبهای به پایان رسید و پدر به وجود آمدن شاعر را نتیجه همین تشویش میدانست. برعکس، مادر شاعر، حتی یک ثانیه هم نمیخواست فکر کند که نطفه شاعر در یک آپارتمان قرضی بسته شده است. (در آنجا بینظمی خاص زندگی مجردی موج میزد و مادر با اکراه ملافه تخت به هم ریخته و پیژامه مچاله شدهای را نگاه میکرد که معلوم نبود مال کیست.) و در عین حال این امکان را هم رد میکرد که نطفه بچهاش روی نیمکت میدانگاه بسته شده باشد. جایی که که هیچ گاه راضی به معاشقه نشده بود مگر بر خلاف میلش و بدون هیچ لذتی؛
Shirin Rassam
۸
در یکی از شعرهایش، عشاق چنان یکدیگر را در آغوش میگیرند که یکی وارد دیگری میشود و شخصیت واحدی را تشکیل میدهند، شخصیتی که قادر به حرکت نیست و به آرامی به صورت جسمی جامد درمیآید؛ جسمی که تا ابد از گذر زمان تأثیر نمیپذیرد.
Shirin Rassam
۶
به زبان دیگر گفت که خانهاش در قدمهایش است، در راه رفتنش و در سفرهایش. گفت که خانهاش همانجایی است که افقهای ناشناخته به رویش باز میشوند
کتابخوان🤓
۶
ماجراهای بزرگ ملتها نمیتواند باعث فراموش شدن ماجراهای کوچک دلها بشود؛
Hanna Ra
۶
مادر به عنوان اعتراض، یاد گرفت از دنیای پر احساس موسیقی و کتاب لذت ببرد.
❤ محمد حسین ❤
۶
به خودش گفت آدم نمیتواند کاملاً خودش باشد، مگر زمانی که کاملاً در میان دیگران باشد.
❤ محمد حسین ❤
۶
چیزی که در اولین هفته عشق یارومیل و آن دانشجو به این دنیا آمد، خود او بود؛ فهمید که بالغ است، زیباست، باهوش است و باذوق؛ فهمید که آن دختر جوان عینکی او را دوست دارد.
شراره
۵
کودکی واقعی هیچچیز بهشتی ندارد و آنقدرها هم لطیف نیست.
لطافت در لحظهای متولد میشود که ما به آستانه سن عقل پرتاب شدهایم و با دلهره متوجه آن مزایایی از کودکی میشویم که وقتی خودمان بچه بودیم نمیفهمیدیم.
لطافت، ترسی است که در سن عقل به ما القاء میشود.
لطافت، اقدام به ایجاد فضایی مصنوعی است، فضایی که در آن باید با دیگری مثل بچه رفتار کرد.
لطافت، ترس از عاقبت عشق جسمانی نیز هست؛ کوششی است برای نجات عشق از دنیای بزرگسالان، دنیایی که فریبنده و اجبارآمیز و سنگین شده از تن و مسئولیت است؛ لطافت، کوششی است برای نگریستن به زن به مثابه یک کودک.
❤ محمد حسین ❤
۵
معمولاً وقتی چیز غیر قابل تغییری در شرف وقوع است، آدم سیر وقایع را سریعتر میکند (شاید به این خاطر که نشان بدهیم حداقل یک دخالتی در این جریان داریم).
سیّد جواد
۴
با تشکر و قدردانی از
آقای فیلیپ خدابنده
که مرا در ترجمه این کتاب یاری دادند
و از هیچ کمکی دریغ نکردند؛
Shirin Rassam
۴
مامان، من به این سنگریزه لگد زدم و الان آنقدر دلم برایش سوخته که میخواهم نازش کنم، و واقعاً دولا شد تا سنگ را نوازش کند.
Shirin Rassam
۴
عشق در ورای قبر هم وجود دارد.
کتابخوان🤓
۴
مادر به او گفت: «میخواهم تو بدانی که زندگی من خیلی به دور از عشق است» و حتی یک دفعه تا اینجا پیش رفت که به او بگوید: «به عنوان مادر، من خوشبختم، اما مادر فقط مادر نیست، زن هم هست.»
پویا پانا
۴
نداشتن پدر و مادر اولین شرط آزادی است.
Maryam
۴
وقتی زنی بطور کامل با بدنش زندگی نکند، آن بدن برایش به صورت دشمن درمیآید.
🌊tanin
۴
«اینکه دنیا آزاد نیست، به اندازه اینکه آدمها آزادیشان را فراموش کردهاند بد نیست»
mj94
۴
سلام بر غم، تو در چشمانی نوشته شدهای که من دوستش میدارم
شلاله
۳
در طول رودخانه راه میرفت، لحظهای چشمهایش را میبست و از خود میپرسید آیا هنگامی که چشمهایش را میبندد، رودخانه وجود دارد. مسلماً هر بار که چشمهایش را باز میکرد، رودخانه باز هم مثل گذشته جریان داشت، اما از همه عجیبتر این بود که یارومیل دلیلی نمیدید که وقتی چشمهایش را میبندد، رودخانه حتماً وجود داشته باشد. این موضوع به نظرش فوقالعاده جالب آمد.
صیاد
۳
عشق مادرانه مُهری بر پیشانی پسرها میزند که باعث رانده شدن رفقا میشود.
niloofarmyl
۳
قلم را ـ که کلید روح شاعر است ـ با هفت تیرش ـ که کلید درهای دنیاست ـ معاوضه کرد
شراره
۳
دوست داشتن یک آدم جذاب و کامل و باظرافت کار مشکلی نیست: چنین عشقی چیزی نیست جز عکسالعمل ناچیزی که خود به خود در مقابل زیبایی ـ که خود اتفاقی است ـ پدیدار میشود. اما عشق واقعی، دقیقاً میخواهد از موجودی ناکامل محبوبی را بیافریند که بیشتر وجودی انسانی است تا وجودی ناکامل.
آنا جمشیدی
۳
کلمات عادی برای این ساخته شدهاند که به محض اینکه بر زبان آیند، از بین بروند، و بجز خدمت کردن در همان لحظه برقراری ارتباط، هدف دیگری ندارند؛ تابع اشیاء و چیزها هستند و فقط به آنها نام میبخشند؛ اما اینجا میبینیم که این کلمات، به خودی خود، چیزی شده بودند و تابع هیچ چیز نبودند؛ برای یک گفتگوی فوری و یک انهدام سریع به وجود نیامده بودند؛ بلکه دوام و بقا داشتند.