
بریدههایی از کتاب خلاف زمان
نویسنده:دیه گو گاروچو
مترجم:الهام شوشتری زاده
ویراستار:حبیب بهمنی
انتشارات:نشر اطراف
دستهبندی:
امتیاز
۲.۸از ۲۸ رأی
۲٫۸
(۲۸)
ما با نگاه به گذشته زندگی را درک میکنیم و با نگاه به آینده آن را زندگی میکنیم.
سورن کیرکگور
چڪاوڪ
متضاد امید لزوماً ناامیدی نیست، بلکه حس وارونگی و آشفتگی زمانهای است که ما در آن امید میبندیم و امیدوارانه رفتار میکنیم... شاید ما نیستیم که باید منتظر آینده باشیم، بلکه گذشته است که چشم به ما دوخته و منتظر ماست.
چڪاوڪ
آینده تنها گذشتهای است که میتوانیم تغییرش دهیم.
چڪاوڪ
مهم نیست با ما چه کردهاند، مهم این است که با آنچه با ما کردهاند چه میکنیم.
A.M.G
همیشه در مواجهه با هر صدایی که ما را به نوستالژی فرامیخواند، باید بپرسیم این صدا از حنجرهٔ چه کسی بیرون آمده و گوش کدام مخاطب را نشانه گرفته است، چرا که باز شدن پای نوستالژی به عرصهٔ سیاست گاهی ویرانگر است و هیولا میآفریند.
چڪاوڪ
آنچه هستیم و آنچه میشود ـ یا میشده ـــ باشیم با آنچه میخواهیم بشویم پیوندی تنگاتنگ دارد، با درونیترین ترسها و ناگفتنیترین آرزوهایمان.
چڪاوڪ
انسان حیوانی است که گذشته را به شیوهای خاص به یاد میآورد و رابطهای یگانه و همواره پیچیده با گذشتهاش برقرار میکند.
شبنم
نیچه میگوید «چیزی که یادمان میماند همانی است که همواره آزارمان میدهد.» جملهٔ نیچه لحن مطمئن و گستاخانهٔ کودکی را دارد که حقیقتی را فاش میکند اما این جمله، به رغم زیبایی کمنظیرش، شاید همیشه و همهجا صادق نباشد.
تجربههای فراموشنشدنیِ بسیاری در زندگی وجود دارند و در هر سرگذشت، خاطراتی تکرارنشدنی از روزهای خوش و لحظههای تابناک مییابیم؛ صحنههایی که دلمان میخواهد به آنها بازگردیم، و کاش همیشه جایی برای بازگشت بود.
لحظههایی هستند که ما در آنها همانی بودهایم که میخواستهایم. چنین لحظههایی را محال است فراموش کنیم.
چڪاوڪ
حرف ارسطو این است که انسان «زمانآگاهیِ» بیهمتایی دارد. ارسطو، شاگرد افلاطون، با بهرهگیری از تعبیر «زمانآگاهی» (aísthesis chrónou) از مفهوم کمابیش نامشخصی سخن گفته که میشود آن را نوعی ادراک، حس یا تخمین دانست. ما زمان را به شیوهای بسیار یگانه درک میکنیم چون قوهٔ ادراکمان به آن سوی مرزهای لحظهٔ اکنون راه دارد.
طبیعتاً ما در زمان حال زندگی میکنیم، عشق میورزیم، میاندیشیم و احساس میکنیم اما لحظهٔ حالِ ما همیشه از گذشته سرچشمه میگیرد و به سوی آینده پیش میرود. گسترهٔ زمان حال چنان مبهم و نامشخص است که کسی نمیتواند بگوید مقطعی که آن را «حال» مینامیم دقیقاً چقدر طول میکشد. زمان حال یعنی چقدر؟ یک روز؟ یک دقیقه؟ یک ثانیه؟ وقتی کسی به ما توصیه میکند دَم را غنیمت بشمریم، میبینیم که میشود «اکنون» را مدام به لحظههای کوتاهتر خرد کرد. اکنون، مثل نقطهای روی خط، کش نمیآید. بنابراین کسی جایی باید بپرسد مگر میشود در لحظهای جز اکنون زندگی کرد.
چڪاوڪ
هر بازگشت به خانه ناگزیر با نومیدی و سرخوردگی همراه است.
کاربر ۸۸۳۳۶۱۴
ما هرگز حقیقتاً نخواهیم دانست زمان همپیمان ماست یا بدترین دشمن ما.
پرنیا
خانهای که کسی به آن برنگشته، که کسی هرگز ترکش نکرده تا به آن برگردد، اصلاً خانه نیست.
چڪاوڪ
هر اسطوره و افسانه، به شیوهٔ خاص خود، اعلان جنگی است به زمان و قدرت نابودگرش.
ali73
میگویند وقتی ژنرالهای روم باستان از نبردی موفقیتآمیز به رم برمیگشتند و پیروزمندانه در خیابانهای شهر گشت میزدند، بردهای مأمور میشد پشت سرشان راه برود و گهگاه عبارت لاتین Memento, homo (یاد آر تو انسانی) را در گوششان زمزمه کند تا یادشان باشد که فانیاند و به پیروزی غره نشوند.
کاربر ۱۲۰۰۸۲۰
نسلکشی، جنایت علیه بشریت و جرایم هولناک جنگی مشمول مرور زمان نمیشوند چون درد و رنجی که میآفرینند، به تعبیر ولادیمیر ژانکلویچِ فیلسوف، نابخشودنی و بنابراین فراموشناشدنی است.
چڪاوڪ
ما به یاد میآوریم اما تمام کار حافظه همین نیست. چیزی مهمتر از یادآوری هم رخ میدهد: ما روزهای خوش را اختراع میکنیم
shima
پیوند درد و خاطره عیان و آشکار است، نه فقط به سبب یادآوری مکررِ تجربههای دردناکِ گذشته، بلکه بیشتر به سبب نقش ماندگار و حس فقدانی که از روزهای خوشِ رفته در جان ما میماند.
shima
نام بیماریای که فرانسویزبانها در آغاز آن را «درد وطن» مینامیدند رفتهرفته جا افتاد، به زبانهای دیگری مثل زبان اسپانیایی راه یافت و جایی در لغتنامههای ریشهشناسانهٔ قرن نوزدهم پیدا کرد. البته کسانی مثل جورج روزِن هم هستند که ریشهٔ نام این بیماری را در زبان اسپانیایی جستوجو کردهاند. گرچه ابداع عبارت «درد وطن» ـ که بعدتر به «نوستالژی» تبدیل شد ـــ عموماً به فرانسویها و سوئیسیها منسوب شده، گروهی میگویند پیش از آنها، سربازان فلاندری که در دورهٔ جنگ سیساله در سپاه اسپانیا میجنگیدند دچار بیماری مشابهی میشدند که «بیماری دل» نامیده میشد. شواهدی وجود دارد که نشان میدهد این بیماری دستکم در شش نفر از سربازانی که در سالهای ۱۶۴۳-۱۶۴۴ به ارتش پیوسته بودند، تشخیص داده شده بود.
شبنم
«کهنهتر از آینده چیزی نیست و در عین حال، مدرنتر یا پستمدرنتر از دستبهدامانِ گذشته شدن هم چیزی نیست. هیچچیز تمام و کمال تکرار نمیشود و باز همهچیز زیادی یکسان است.»
شبنم
فضای بسیاری از مغازهها، کافهها و پارکهای امروزی و تلاش برای خلق چشماندازهای طبیعتگونه در دل شهر نمودِ کمفروغ شدنِ شعلهٔ امید یک نسل است. سودای بازگشت به طبیعت، سودای بازگشت به بدویت. بیتردید زمانی آرمانشهری در کار بوده و ما هنوز هم آیندهای را که تصور میکردهایم و هرگز از راه نرسیده، به یاد میآوریم. روشن است که وعدهٔ دادهشده تحقق نیافته اما ما میتوانیم باز هم رؤیایی داشته باشیم، همانطور که آن وقتها داشتیم.
شبنم
در سادهترین حالت، نوستالژی میتواند چند معنا داشته باشد: دردی که برمیگردد، درد ناشی از بازگشت، یا درد چیزی که باز نخواهد گشت. محتملترین معنا را از قلم نیندازیم: درد ناشی از زمان و حرکت توقفناپذیرش، درد ناتوانی از بازگشت به گذشته؛ تنها جایی که حقیقتاً درش را به روی ما بستهاند.
milad
«متضاد امید لزوماً ناامیدی نیست، بلکه حس وارونگی و آشفتگی زمانهای است که ما در آن امید میبندیم و امیدوارانه رفتار میکنیم... شاید ما نیستیم که باید منتظر آینده باشیم، بلکه گذشته است که چشم به ما دوخته و منتظر ماست.»
کاربر ۱۲۰۰۸۲۰
آینده تنها گذشتهای است که میتوانیم تغییرش دهیم
Ghazalsdi
کمتر چیزی به اندازهٔ ترسِ مشترک، وحدتآفرین است
A.M.G
عامل تعیینکننده اشتیاقِ آتشین و گاه مهارناپذیرِ ما به دانستنِ چیزی است که نمیدانیم اما نمیتوانیم یکسره نادیدهاش بگیریم. اشتیاق دانستن انگار وسوسهای درونزاست که وادارمان میکند رخت خود را از ورطهٔ نادانی و جهالت (یا شاید هم دلتنگی و حسرت) بیرون بکشیم.
A.M.G
خوب که نگاه کنیم، میبینیم ما فقط میتوانیم دلتنگ چیزی شویم که نمیشناسیم. گویی شناختن چیزها یا نزدیکی به آنها ما را به آنچه میدانیم و میشناسیم فرومیکاهد و پاگیر و اسیر و، در نهایت، مغروقِ دانستههایمان میکند.
پرنیا
خاطرهٔ نوستالژیک میتواند احساسات و عواطف ما را برانگیزد، ما را شیفته و دلمشغولِ گذشته کند و، به تعبیر کریستوفر لاش، «سانتیمانتالیستهایی علاجناپذیر»(۳) از ما بسازد.
Monika
فراموشی میتواند چیزی بیش از سرکوب خاطره یا نقصان حافظه باشد. در بسیاری از موقعیتها، فراموشیْ ضرورتی انطباقی است که بقای ما کمابیش در گرو آن است
سنا
شنیدن و تفسیر صداهایی که از گذشتههای دور میآیند ما را به دیدنِ چشماندازی در دوردست ـ چیزی شبیه گسترهٔ زمین یا قایقی در افقِ مجازیِ دستگاههای بیناییسنجی ـــ فرامیخواند. بدون نقطهٔ تلاقی، نقطهای دوردست در افق که همهٔ خطوط در آن به هم میرسند، چشماندازی در کار نیست. به کمک این نقطه است که ما جایگاه خود را مشخص میکنیم و در قاب مینشانیم.
چڪاوڪ
درهمتنیدگی زمان، گذر زمان و تجربهٔ زمان با درد و لذت نشان میدهد که انسانْ زمان را به شیوهای مختصِ خودش درک میکند. اگر نه گذشتهای در کار بود و نه آیندهای، یا حتی اگر گذشته و آیندهای در کار بود اما ما از وجودشان آگاه نبودیم، مخزن تجربههای لذتبخش یا دردناکِ ممکنْ بسیار محدود و مختصر میشد.
چڪاوڪ
حجم
۶۹۲٫۲ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۳
تعداد صفحهها
۱۹۲ صفحه
حجم
۶۹۲٫۲ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۳
تعداد صفحهها
۱۹۲ صفحه
قیمت:
۹۹,۰۰۰
تومان