
کتاب می خواستم نویسنده شوم، آشپز شدم
یازده روایت آبگوشتی
پدیدآورندگان:
فاطمه ستودهانتشارات:
گروه انتشاراتی ققنوس٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
Elnaz
۱
گفتم مگر توی دنیا موجودی بیخیالتر از گاو هست؟ سرخوشانه دُمش را تکانتکان میدهد. میتواند دُم را پرت کند اینور، بعد یکهو شاتالاپ بکوبدش آنور. آخر کی میتواند اینقدر بیخیال باشد؟ مگسها مینشینند روی سر و کولش، انگار نه انگار. نه به خودش تکانی میدهد، نه صدایی درمیآورد، نه اهن و اوهونی میکند که مگس را کیش کند.
بیخیال دنیا ماغهای ریز و درشت میکشد و از زندگیاش لذت میبرد.
Elnaz
۱
هروقت از جلوِ دکان نجاری پیرمرد رد میشوم، نفس عمیقی میکشم که بوی چوب پر شود توی منفذهای بینیام. اینجوری مثلاً ذخیرهاش میکنم. بوی چوب را باید ذخیره کرد. بعضی بوها را آدم باید ببندد به کولش، ذخیره کند توی کوهانش که همیشه پیش خودش داشته باشد.
Elnaz
۱
بعد از تمام شدن هر مهمانی، در ناخنک زدن به غذاها لذتی هست که در انتقام نیست.
Elnaz
۱
خنچهای گفت: «میدانید، بعضی تخمهها خوشمزهترند.
بعضیهایشان بوی رنگ دیوار میدهند. بعضیهایشان تُردترند.
بعضیهایشان نمکیترند. بعضیهایشان گوشتیترند. بعضیهایشان دلرباترند. آدمیزاد باید حواسش باشد که بعد از خوردن خوشمزهترین تخمه از پای بساط بیاید کنار. اینجوری مزهاش میماند توی دهانش.
نباید وسوسه بشود. نباید طمع کند که شاید مثلاً تخمه خوشمزهتری گیرش بیاید. آدم باید بعد از خوردن خوشمزهترین تخمه چهار طرف زمین را ببوسد و بیاید کنار. به قول عادل فردوسیپور، باید در اوج خداحافظی کند.» و گفت: «قرچ.»
Elnaz
۱
«گفتی که صبور باش و هیهات/ دل موضع صبر بود و بردی ...»
Elnaz
۰
تمام خوششانسی یا بدشانسیام از روزگارْ دبستان گلهای ایران و ناهید بود. گلهای ایران آشوویتس بود. زندان بچههای کوچک.
مدرسهای با حصارهای بلند و نردههای آهنی. با قوانین سفت و سخت. با پیرزنهای خانمجلسهای که ما را از دنیا و از آخرت میترساندند. از خدا میترساندند. از شیطان میترساندند. از شب میترساندند و از روز میترساندند. از سیاهی میترساندند و از سفیدی میترساندند. مردها، پدرها، پسرها حق نداشتند پایشان را بگذارند توی حیاط. بابای پیر مدرسه حق نداشت بیاید توی حیاط.
Elnaz
۰
بیخیالِ تنم که بوی پیازداغ میداد، بوسیدمش. چند ثانیه آغوش، چند ساعت انرژی.
Elnaz
۰
در گشت و گذارم توی کوچه پسکوچهها و عطاریهای تجریش در فکر و خیال غرق شدم. دیدم آدمهای دور و برم شبیه ادویههایند.
خلق و خوی هر آدم یکجور ادویه بود. پیمان نمک بود. زندگی بدون او معنا نداشت. مامان زردچوبه بود و بیمزد و منت به زندگی رنگ میداد، اما هیچوقت به چشم کسی نمیآمد. بابا دارچین بود و آرامبخش. طلیعه فلفلسیاه بود و هروقت پیدایش میشد، دنیا خوشمزهتر بود. ناهید، دوست کوچک گازگازو، گلسرخ بود. نه ترش بود، نه شیرین. اما بدون او نمیشد. دنیا بدون گل سرخ خاصیتی نداشت. بهروز فلفلقرمز بود، پشتیبان و بیسر و صدا. بو نداشت و طعم داشت. بیهای و هوی و محکم. من اما هیچکدام نبودم و همهشان بودم. من گرامماسالا بودم.