من دیگه عادت کردم. ببینیم چی میشه و بعد اونقدر به تعویقش بندازیم تا فراموش بشه.
مهتاب
چارلی: این فقط یه شیوهٔ بیانه.
نانسی: نه، این یه شیوهٔ فکر کردنه. من زبان رو میشناسم، تو رو هم میشناسم.
مهتاب
چی برامون باقی مونده؟
چارلی: چی؟ منظورت بهجز خونه و بچههامون و بچههای اونها و دوستهامونه؟ بهجز همهٔ اینها؟ چی؟!
نانسی: دوتا چیز.
چارلی: خب؟
نانسی: خودمون و یهکم زمان!
مهتاب
نانسی: تنها کاری که باید بکنی همینه، که بفهمی واقعاً از چی خوشت میآد... چی رو میخوای، بدون اینکه حتی خودت بدونی... اون چیزی که تو رو واقعاً خوشحال میکنه چیه... توی ذهنت نگهش داری و براش برنامهریزی کنی... اونوقت انجامش بدی، چون تو دوستش داری.
کیمیا
یالا. دوباره جوون باش. خدای من... چارلی جوون باش!
کیمیا
نانسی: بیا فقط امروز انجامش بدیم... و فردا... و... خدا رو چه دیدی؟ هر چیز موقتیای رو ادامه بدی همیشگی میشه.
کیمیا