
بریدههایی از کتاب فرضیه عشق
نویسنده:الی هیزل وود
مترجم:مریم علیزاده میلانلو
ویراستار:لیلا ملکی
انتشارات:کتاب کوله پشتی
دستهبندی:
امتیاز
۳.۴از ۴۷ رأی
۳٫۴
(۴۷)
فرضیه: جایی که باید بین A (وضعیتی کمی ناراحتکننده) و B (افتضاحی بزرگ با عواقبی ویرانگر) یکی انتخاب شود، حتماً B را انتخاب میکنم.
Yasaman Mozhdehbakhsh
برای این نیست که نمیدونی چهکار دیگهای میخوای انجام بدی؟
سان
یا از همه مهمتر، این واقعیت که پروژهٔ تحقیقاتیاش به نقطهٔ بحرانی رسیده بود و او بهشدت نیاز داشت آزمایشگاهی بزرگتر و مجهزتر برای آزمایشهایش پیدا کند. در غیر این صورت، چیزی که میتوانست به تحولی نوین در تحقیقات بالینی تبدیل شود احتمالاً به یک مشت ظرف کشت میکروب تبدیل میشد که در کشوی یخچالش میماند.
Yasaman Mozhdehbakhsh
تنها چیزهایی که میخواست جایی آرامی در گوشهٔ آزمایشگاه او و چندصد موش آزمایشگاهی و دسترسی نامحدود به میکروسکوپ الکترونی بیستمیلیوندلاری او بود. بنتون حتی متوجه او نمیشد.
Yasaman Mozhdehbakhsh
پس اگه کارلسن یه شکل مخفیانه و فرازمینی حیاته که قصد داره زمین رو اشغال کنه و درنهایت باعث بردگی بشریت به دست اربابان شیطانی جیرجیرکمانند بشه و تنها راه متوقف کردنش هم قرار گذاشتن باهاشه، میتونی به من بگی و من به ناسا خبر میدم...
Yasaman Mozhdehbakhsh
اولیو به سمت اتاق استراحت رفت. در ذهنش سخنرانی پرشوری آماده میکرد دربارهٔ اینکه خواستار استفاده از امکانات او آن هم فقط شبها بود و مصرف اکسیژنش را به کمتر از پنج نفس در هر دقیقه محدود میکرد.
Yasaman Mozhdehbakhsh
آزمایشگاه او بزرگترین و کاربردیترین فضای تحقیقاتی کل گروه را داشت و همه به او حسادت میکردند و منشأ خشم بیپایان بقیه به او بود
Yasaman Mozhdehbakhsh
«آره، اما مدلسازهای محاسباتی دیگهای هم توی گروه آموزشی هستن و درنهایت دوست دارم فارغالتحصیل بشم. ایدئالش هم اینه که بدون هقهق کردن توی توالت بعد از هر جلسهٔ کمیته فارغالتحصیل بشم.»
Yasaman Mozhdehbakhsh
بیشتر دانشجوهای سال سوم دکترا اینقدر درگیر خودزنی سر سانتریفوژن که نمیتونن مسیر تحقیقاتیشون رو پیدا کنن.
Yasaman Mozhdehbakhsh
آنه نگاهی به او انداخت. «چرا؟ تو جایی رو اشغال کردی که ما نداریم. منطقیه که از کارلسن بهجای صندلی استفاده کنی. من بودم این کار رو میکردم، اما اون با توئه نه من.»
Yasaman Mozhdehbakhsh
آنه دخالت کرد: «راستش فکر وحشتناکیه.» چشمانش بین اولیو و آدام در گردش بود. «دکتر کارلسن قصد توهین ندارم، اما شما سه برابر اولیو هستین و اگه وایستین جای زیادی رو اشغال میکنین.»
آدام طوری به آنه خیره شد که انگار نمیدانست به او توهین شده یا نه.
آنه ادامه داد: «اما...» این بار به اولیو نگاه میکرد. «اُل، عالی میشه اگه به من لطفی کنی و روی پای ایشون بشینی تا من دیگه مجبور نباشم روی نوک پنجهٔ پام وایستم.»
Yasaman Mozhdehbakhsh
اولیو با خودش فکر کرد خب، این همون دوست داشتن کسیه؛ این احساس که چون آدام بیرون از شهر است و کوچکترین شانس برخورد با او را هم از دست داده، دیگر ساختمان زیستشناسی ارزش رفتن ندارد
Yasaman Mozhdehbakhsh
آدام لبخندی زد. «اولیو میتونی دربارهش حرف بزنی. باید به خودت اجازه بدی اشک بریزی.»
Kiki
قلب خیلی راحتتر از ضعیفترین پیوندهای هیدروژنی میشکند.
قاصدک
میدونم آسیبپذیر بودن ترسناکه، اما میتونی به خودت اجازه بدی که اهمیت بدی. میتونی بخوای بیشتر از یه دوست یا آشنای معمولی با مردم باشی.
سان
چرا، خدایا، چرا عمیقترین ترس پنهان در وجودش را برای این آدم ناشناس توی دستشویی فاش میکرد؟ اصلاً فایدهاش چه بود؟
Kiki
میتونی بگی به دَرَک و با عواقبش روبهرو بشی؟»
قاصدک
ترجیح میداد در جهل نهچندان سعادتمندانهاش زندگی کند
قاصدک
«گریه نمیکنم. خب، یهجورهایی گریه میکنم. اینها فقط اشکه. میدونی که؟»
hanul✨💜🌙
و چرا، خدایا، چرا عمیقترین ترس پنهان در وجودش را برای این آدم ناشناس توی دستشویی فاش میکرد؟ اصلاً فایدهاش چه بود؟
سان
او تعطیلات آخرهفته یا حقوق مناسب نمیخواست. میخواست برگردد عقب. میخواست کمتر تنها باشد؛ اما چون این کار ممکن نبود، به رفع آنچه میتوانست، قناعت میکرد.
سان
«با اعتمادبهنفس یه مرد سفیدپوست متوسط رفتار کن. اگه امکانش هست بیشتر از این. چون مطلقاً هیچچیز متوسطی دربارهٔ تو وجود نداره.»
hilda
اولیو احساس کرد موج گرمایی او را فراگرفت. سرخِ سرخ شده بود و از شدت خجالت در حال مرگ بود، چون... خدایا! او مرد متأهلی را، یک پدر را، مجبور به پذیرش خواستهاش کرده بود. حالا مردم چه فکرها که نمیکنند. احتمالاً همسرش در بالشش گریه میکرد. بچههایش با مسائل وحشتناک پدرشان بزرگ میشدند و قاتل زنجیرهای میشدند.
«من... وای خدای من! من... خیلی متأسفم...»
«شوخی کردم.»
«من واقعاً نمیدونستم که شما...»
«اولیو، شوخی کردم. ازدواج نکردم و بچهای هم ندارم.»
Kiki
مالکوم نگاه کرد. «صبر کن ببینم. این قرارهای تو با رودریگز که واقعیه؟ یا شما دو تا هم دارین تا مغز استخونتون وانمود میکنین تا قاضی حضانت فرزندخوندهٔ تازه یتیمشدهٔ رودریگز رو بهش بده؟»
قاصدک
آنه قدمی به داخل گذاشت و تابی به چشمانش داد. «سایز کوچیکمون تموم شده. راستش چون تنها زن توی آزمایشگاهم هیچوقت دستکش سایز کوچیک بهاندازهٔ کافی نمیخرن. اینطو ر هم نیست که من تندتند دستکش عوض کنم...»
Yasaman Mozhdehbakhsh
او واقعاً باید از دستشویی خودش نامیدن اینجا دست برمیداشت. مگر این یارو خودِ آقای استنفورد بود.
سان
در سلسلهمراتب دانشگاهی، هرکس در جایگاهی بالاتر از دانشجوی تحصیلات تکمیلی (که متأسفانه همان سطح اولیو بود) به درجهای از عوضی بودن نیاز داشت تا بتواند مدتی طولانی دوام بیاورد و اساتید استخدام رسمی هم در رأس هرم عوضی بودن قرار داشتند.
سان
میدونم آسیبپذیر بودن ترسناکه، اما میتونی به خودت اجازه بدی که اهمیت بدی. میتونی بخوای بیشتر از یه دوست یا آشنای معمولی با مردم باشی.
سان
اما جنس لباسش بیخود و بیکیفیت بود و حتی نصف پنبهٔ واقعی هم آبی به خودش جذب نکرد. آه، چه لذتی داشت فقیر بودن.
آولاسی
«مشکلی نیست. تاریخ انقضا برای آدمهای کمتحمله.»
صدای ناخوشایندی شبیه خرناس بلند شد. «تاریخ انقضا برای اینه که تو رو اشکریزون گوشهٔ دستشوییم پیدا نکنم.»
آولاسی
حجم
۳۰۲٫۶ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۳
تعداد صفحهها
۳۲۸ صفحه
حجم
۳۰۲٫۶ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۳
تعداد صفحهها
۳۲۸ صفحه
قیمت:
۱۰۱,۰۰۰
تومان