چهرۀ آنها را وارسی کرد. شادی محو شده بود، ولی اثری هم از ترس پیدا نبود.
پویا پانا
غم و درد روح او را چنان خورده بود که دیگر هیچ احساسی نمیتوانست تکانش دهد.
پویا پانا
جهل، دهقانها را شیطان میکند. آدم از زور بیچارگی و بیسوادی حقهباز میشود.
پویا پانا
درست است که همهشان مست میکنند، ولی آیا خیال میکنید آسایش وادارشان میکند عرق بخورند؟ نه، اینجور نیست. آنها فراموشی را از باده سراغ میگیرند... . مردی مثل شما باید خوب این را بداند.
پویا پانا
مگر میشود روح را از پرواز بازداشت!
پویا پانا
پول یعنی هوش و فهم. پول یعنی احساسات. پول زندگی است. خداست. اینکه گنوویچ برای عثمانیها خبرچینی میکند، برای پول است. نائیدنف برای پول نوکری میکند و میخائیلوف برای پول تن به هر پستی میدهد.
پویا پانا
اگر تو اینهمه بچه پس انداختهای تقصیر من نیست. شما بیچارهاید. میخواستید فکر امروزتان باشید.
پویا پانا
اینهمه شکوه بدون میخانه! پس کجا میتوان ایستاد و آسود و با جامی عرق جان گرفت؟ ببین، من از زمین میآیم، خستهام، آنجا کشیشی به ما میگفت در بهشت همهچیز هست... کاش رفته بودم جهنم. آنجا برای من بهتر بود. آنجا میخانه دارد؟
پویا پانا
همۀ این آسایش به چه درد میخورد، اگر قطرهای الکل پیدا نشود؟ در جهنم دردها و رنجهاست، ولی من برای همانها درست شدهام: جان خواهم کند و بعد در لحظات خوشی جرعهای خواهم نوشید و آن جرعه راحتم خواهد کرد.
پویا پانا
تا آنکه روزی زندگی از شادمانی بازماند و زمزمۀ سبکبال آسیابهای چندی که بازتاب چالاک آنها در دره میپیچید، خاموش شد.
پویا پانا
این شتر درِ خانۀ شما هم میخوابد
«این اگر راست نیست، دروغ هم نیست.»
(کریستو بوتف)
پویا پانا
چه شکمی! اگر شکم شش تا از انگلهای بخارست را هم جمع کنید، و لو آنکه هزار کوفت و زهرمار خورده باشند به پای او نمیرسند.
پویا پانا