جملات زیبای کتاب فعلا خوبم | طاقچه
تصویر جلد کتاب فعلا خوبمsubscriptionAvailable

کتاب فعلا خوبم

نوع کتاب
۴.۶ امتیاز(از ۲۸۸ رأی)
پدیدآورندگان: 
گری دی اشمیت، آرزو احمی
انتشارات: 
نشر پیدایش

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
◉『𝑯𝒊𝒗𝒂』◉
۱۰۳
هنرپیشه‌های هالیوود حاضر بودند آدم بکشند تا لبخندی مثل لبخند مادرم داشته باشند
مهدی
۹۰
می‌دانید چه حالی دارد که توی شب بدوید، در حالی که بچه‌ای توی بغلتان است که گریه می‌کند، اما نمی‌تواند گریه کند چون نمی‌تواند نفس بکشد، و می‌دوید و می‌دوید و نمی‌دانید این عرق شماست یا او و او وحشت‌زده به شما خیره شده و به شما باور دارد، اما شما به خودتان باور ندارید
farez
۷۳
می‌دانید بستنی پرتقالی در یک روز پاییزی آفتابی، وقتی شکمتان پر از جوجه‌کباب است و مادرتان دارد مثل قدیم می‌خندد و نگاه که می‌کنید می‌بینید پدرتان بعد از مدت‌های طولانی طولانی طولانی دستش را گرفته چه حالی دارد؟
Marie Rostami
۷۳
«پیر شدن هیچ لذتی نداره مگه اینکه تا اون موقع کمی خوش گذرونده باشی.»
آلوین (هاجیك) ツ
۵۷
هنرپیشه‌های هالیوود حاضر بودند آدم بکشند تا لبخندی مثل لبخند مادرم داشته باشند، دروغ نمی‌گویم.
farez
۵۲
پرنده داشت سقوط می‌کرد و توی دنیا هیچ کس و هیچ چیز اهمیتی به این موضوع نمی‌داد. این ترسناک‌ترین تصویری بود که تا حالا دیده بودم. و زیباترین.
banoo
۴۹
هنر می‌تواند کاری کند که اطرافتان را فراموش کنید.
Nika
۲۹
هوا گرم‌تر از آن است که
elham
۲۷
لوییس می‌گوید: «اگر فقط بچه‌ها از کتابی لذت ببرند، معلوم است که کتاب بدی است.» دبلیو، اچ اودن تأکید می‌کند: «کتاب‌های خوبی وجود دارند که تنها برای بزرگسالان هستند، اما کتاب‌های خوبی که تنها برای کودکان باشند نه.» فکر می‌کنم حق با آنهاست. بالاخره کتابی که با بچه‌های کم‌سن ارتباط برقرار کند، با بزرگسالانی هم که زمانی در همان سن و سال بودند، ارتباط برقرار می‌کند.
آلوین (هاجیك) ツ
۲۵
می‌بینید وقتی حالتان خوب است چطور هیچی درست پیش نمی‌رود؟
مهدی
۲۰
یادتان هست بهتان گفتم وقتی همه‌چیز خوب پیش می‌رود، معمولاً معنی‌اش این است که اتفاق بدی خواهد افتاد؟ حقیقت دارد. از مرغ دریایی پشت‌سیاه بپرسید.
melik
۱۷
اما روز نامناسبی را انتخاب کردم. چون روز مناسبی وجود ندارد.
Johnny
۱۵
هیچ‌کس از ویتنام برنمی‌گرده. نه.
رها
۱۳
گاهی، هنر می‌تواند کاری کند که اطرافتان را فراموش کنید. هنر همچین کاری می‌کند.
Book
۱۳
«پیر شدن هیچ لذتی نداره مگه اینکه تا اون موقع کمی خوش گذرونده باشی.»
mahan
۱۲
یادتان هست بهتان گفتم وقتی همه‌چیز خوب پیش می‌رود، معمولاً معنی‌اش این است که اتفاق بدی خواهد افتاد؟ حقیقت دارد.
آترین🍃
۱۲
هیچ‌کس حرف نمی‌زد چون همه می‌خواستیم فریاد بزنیم.
۱۱
ـ نباید رو چیزی حساب کنی. دنیا این شکلیه دیگه. خودت رو مسخره کردی اگه روی چیزی حساب کنی.
Elahehmaleki
۱۰
(آمارها در این مورد خیلی خوب نبودند، اما اگر یادتان باشد، آمار هیچ معنایی ندارد.)
Abolfazl
۱۰
هنرپیشه‌های هالیوود حاضر بودند آدم بکشند تا لبخندی مثل لبخند مادرم داشته باشند،
peace hug :)
۱۰
ـ نباید رو چیزی حساب کنی. دنیا این شکلیه دیگه. خودت رو مسخره کردی اگه روی چیزی حساب کنی.
◉『𝑯𝒊𝒗𝒂』◉
۱۰
نباید رو چیزی حساب کنی. دنیا این شکلیه دیگه. خودت رو مسخره کردی اگه روی چیزی حساب کنی.
mohsen italy
۹
از این شهر مسخره متنفرم.
ka'mya'b
۹
کاغذ و مدادها را گذاشتم همان‌جا. حواصیل برفی را هم گذاشتم همان‌جا. تا ابد در لحظهٔ پیش از شلیک می‌ماند، لحظه‌ای که خبر نداشت از راه می‌رسد. نمی‌دانست چقدر خوشبخت است که خبر ندارد.
نگار
۹
می‌دانید، اینکه مردم با هم گل و گیاه بکارند خیلی کار پرمعنایی است.
Mona
۹
چرا وقتی این‌طور حالتان خوب است، همیشه اتفاقی می‌افتد و همه‌اش را خراب می‌کند؟ چرا؟
۹
«اصول اولیهٔ علم فیزیک اینه؛ دو چیز نمی‌تونن در یک زمان، یک مکان رو اشغال کنن. متوجه شدی؟» گفتم: «فکر کنم.» ـ می‌فهمی معنی این قانون چیه؟ سرم را به نشانهٔ نه تکان دادم. ـ داگ سوییتک، معنیش اینه که تو این کلاس، تو برادرت نیستی.
۹
گاهی، می‌دانم بیشتر از یک ثانیه نمی‌شود اما گاهی، دو نفر که تحمل هم را ندارند می‌توانند کاملاً همدیگر را درک کنند.
novelist
۹
گاهی، هنر می‌تواند کاری کند که اطرافتان را فراموش کنید. هنر همچین کاری می‌کند.
morteza. p
۸
سوار ماشین بوگندو شدیم و روشنش کرد و گفت مگر همیشه نمی‌خواستم یک خالکوبی مثل خالکوبی لوکاس داشته باشم؟ نمی‌خواستم؟ سرم را از ترس تکان دادم. که رسیدیم به جای تاریکی و از ماشین پیاده شدیم و گفتم می‌خواهم بروم خانه، اما او با چشم‌های مستش نگاهم کرد و گفت بهتر است بروم تو، و من هم رفتم. که نشستم روی مبلی و پدرم با مردی حرف زد و خندیدند و پدرم چشم‌هایم را با دست بوگندویش بست، چون این یک هدیه بود و چیزی را انتخاب کرده بود که واقعاً غافلگیرم می‌کرد و آن مرد چاق و چسبناک رویم خم شد و می‌توانستم حسش کنم و بویش کنم که نزدیک شد و پیراهنم را بالا زد. که شروع شد و گفتم دردم می‌گیرد و پدرم همان‌طور که دستش روی چشم‌هایم بود مرا سر جایم نگه داشت و گفت اگر به فکر خودم هستم بهتر است تکان نخورم، این بود که تکان نخوردم، با اینکه همان وقت هم داشتم گریه می‌کردم. که کار بعد از مدتی طولانی تمام شد و توی آیینه را نگاه کردم و نواری را دیدم که هر دو طرفش نقش گل بود و چیزی رویش نوشته شده بود که نمی‌توانستم بخوانم، این بود که مرد چاق و چسبناک آن را برایم خواند: بچه‌ننه.