جملات زیبای کتاب عطر | طاقچه
تصویر جلد کتاب عطر

بریده‌هایی از کتاب عطر

انتشارات:نشر ثالث
امتیاز
۳.۸از ۱۵ رأی
۳٫۸
(۱۵)
هنر عطرساز در این نهفته که زنجیر را طوری شُل بزند که بوی محبوس‌شده آزادی ظاهری خود را حفظ کند و طوری سفت که نتواند فرار کند.
کاربر ۹۱۹۲۲۸۱
خداوند روزهای شیرین می‌بخشد و روزهای تلخ، اما نمی‌خواهد ما در روزهای تلخ ناله و شکایت سر دهیم، بلکه می‌خواهد شجاعانه و مردانه از خود دفاع کنیم.
AS4438
سیه‌روزی آدمی از آن‌جا نشئت می‌گیرد که نمی‌تواند آرام در اتاقش بنشیند؛ جایی که جایگاه اوست.
AS4438
خدای این کلیسا بوی خوش نمی‌دهد. بوی حقارت و بدبختی می‌دهد. این خدا را فریب داده‌اند، شاید هم او آن‌ها را فریب داده است، نه آن‌طور که من فریب می‌دهم بلکه فریبی که به مراتب از فریب من فریبنده‌تر است!»
کاربر ۹۱۹۲۲۸۱
بوی عطر جدید آسمانی بود و باشکوه. حتی بیش از این‌ها بود. «عشق و روان» در مقایسه با آن به غیژغیژ ویولنی می‌مانست در حضور یک سمفونی عظیم. بالدینی چشمانش را بست و دید شکوهمندترین خاطرات دارند در ذهنش بیدار می‌شوند. یاد ایام جوانی افتاد، خود را دید که هنگام غروب در باغ‌های ناپل گردش می‌کند، در کنار زن جوانی با زلف‌هایی پیچ‌پیچ و سیاه؛ روی درگاه پنجرهٔ گشوده‌ای نمای گلدانی دید غرق در گل‌های سرخ که نسیم شبانگاهی گونه‌های معطرشان را نوازش می‌داد، پرنده‌ها لابلای شاخه‌ها جیک‌جیک می‌کردند، از میکده‌ای در بندر نوای موسیقی می‌آمد؛ درست نزدیک گوشش صدای نجوای عاشقانه شنید، کسی می‌گفت دوستت دارم، گرمش شد و از فرط لذت مو بر اندامش ایستاد. و همهٔ این‌ها در همین لحظه، در همین لحظهٔ جاری!
ایران آزاد
فرانسه می‌رفت تا با آن‌ها وارد جنگ شود، جنگی که دولت به هیچ وجه نمی‌توانست از پس هزینه‌اش برآید. یک کشتی جنگی چیزی نزدیک به سیصدهزار لیور هزینه برمی‌داشت و آن وقت با شلیک فقط یک توپ در عرض پنج دقیقه زیر آب می‌رفت و هیچ اثری از آن باقی نمی‌ماند؛ کشتی‌ای که با پول مالیاتی که از مردم بیچاره گرفته بودند ساخته می‌شد. وزیر دارایی این روزها یک‌دهم درآمد مردم را به عنوان مالیات از آن‌ها مطالبه می‌کند، مالیاتی که حتی اگر هم پرداخت نشود باز هم ویرانگر است، چرا که چنین رویکردی همه‌چیز را بالقوه به فساد می‌کشاند.
AS4438
مردم امروز ترجیح می‌دهند کتاب‌هایی بخوانند که آتش‌افروزی را تبلیغ می‌کنند، برای مثال کتاب‌های پروتستان‌های فرانسوی یا کتاب‌های انگلیسی‌ها را.
AS4438
ده‌هزار، صدهزار بوی خاص و ویژه را جمع کرد و چنان واضح و به ترتیب دلخواه در اختیار گرفت که نه‌تنها وقتی دوباره بویشان می‌کرد آن‌ها را به خاطر می‌آورد که حتی زمانی که فقط به آن‌ها فکر می‌کرد نیز می‌توانست واقعاً آن‌ها را ببوید؛ آری، و از این بیش‌تر، حتی می‌توانست آن‌ها را در عالم خیال با هم ترکیب کند و در درون خود بوهایی بیافریند که در جهان واقعی اصلاً وجود نداشتند.
ایران آزاد
انسان‌ها در کوچه‌هایی که در انتهای خیابان‌های سان‌‌دنی و سان‌‌مارتین بودند به قدری فشرده در کنار هم زندگی می‌کردند و خانه‌های پنج یا شش‌طبقه چنان به هم چسبیده بودند که آدمی از دیدن آسمان محروم می‌شد. هوا روی سطح زمین و در کانال‌های مرطوب بی‌حرکت ایستاده و از فرط بو کرخت شده بود. بوی انسان و بوی حیوان در هم می‌آمیخت، همچنین بوی غذا و بوی مرض، بوی آب و سنگ و خاکستر و چرم، بوی صابون و نان تازه و تخم‌مرغ‌های در سرکه پخته‌شده،
ایران آزاد
چنان از بوی دریا خوشش می‌آمد که آرزو می‌کرد آن را یک بار خالص و بدون بوهای دیگر تجربه کند، آن هم به قدری زیاد که سرمست شود. و از زمانی که شنیده بود دریا به اندازه‌ای بزرگ است که آدمی می‌تواند روزهای متوالی با کشتی آن را بپیماید، بدون آن‌که خشکی‌ها را ببیند، هیچ رؤیای دیگری جز نشستن در سبدی در فوقانی‌ترین نقطهٔ عرشهٔ یک کشتی و پرواز در بوی بی‌کران دریا در سر نداشت؛ بویی که در واقع بو هم نبود بلکه نفس بود، بازدم بود و انتهای همهٔ بوها. پیش خود تصور می‌کرد که پرواز در چنین نفسی آن‌قدر لذتبخش است که می‌شود سراپا در آن حل و منقرض شد.
ایران آزاد
شامه‌اش اکنون به او می‌گفت دختر یک انسان است، عرق زیر بغلش را استنشاق کرد، چربی موهایش را، بوی ماهی بدنش را و احساس مطبوعی سراپایش را فراگرفت. بوی عرق دختر به طراوت نسیم دریاها بود، چربی موهایش به شیرینی روغن گردو، بدنش به خوشبویی یک دسته نیلوفر آبی و پوستش همچون شکوفهٔ زردآلو معطر... و حاصل آمیزش تک‌تک این بوها با هم عطری بود چنان غنی و هماهنگ و جادویی که هیچ‌یک از عطرهایی که گرینوئی تا آن زمان بوییده یا در درون خود بازیگوشانه آفریده بود یارای برابری با آن را نداشت. هزاران هزار شمیم دیگر در مقایسه با این یک بو کاملاً پوچ و بی‌معنی و بی‌ارزش بودند.
ایران آزاد
و هیچ‌چیز پیدا نشد؛ نه اجساد، نه گاوصندوق پول و نه دفترچه‌ای که فرمول ششصد عطر در آن ثبت شده بود. تنها چیزی که از جوزپه بالدینی، بزرگ‌ترین عطرساز اروپا، بر جا ماند، بویی بود مرکب از مشک، دارچین، سرکه، اسطوخودوس و هزاران مادهٔ دیگر؛ بویی که هفته‌های متوالی با جریان آب رود سن از پاریس به شهر لا آور می‌رفت.
ایران آزاد
تا به حال همیشه گمان می‌کرد آن چیزی که باید از آن همواره بپرهیزد دنیا به معنای عامش است، اما حالا درمی‌یافت که دنیا عامل این پرهیز نبوده، بلکه دلیل پرهیزش از دنیا انسان‌ها بوده‌اند. اکنون دیگر می‌توانست با دنیا آشتی کند، زیرا پی برده بود که در دنیای خالی از انسان خوب می‌شود زندگی کرد.
ایران آزاد
حتی زمانی که آفتاب بالا آمد از چشمانش یاری گرفت و در افق به جستجوی نشانهٔ ناچیزی از حضور انسانی پرداخت؛ به جستجوی سقف کلبه‌ای، دود آتشی، پرچینی، پلی، رمه‌ای. دست‌ها را پشت گوش‌ها می‌گذاشت تا صدایی بشنود؛ صدای درو کردن داسی یا واق زدن سگی یا گریهٔ کودکی. تمام روز را در حرارت سوزان آفتاب بر قلهٔ پلمب دو کانتال بیهوده در انتظار یافتن نشانه‌ای ناچیز از آنچه می‌جست سپری کرد. اما بدگمانی‌اش وقتی آفتاب غروب کرد رفته‌رفته فرو نشست و جای خود را به احساس نشاطی بخشید که لحظه به لحظه بر شدت آن افزوده می‌شد: او از بوهای منفور دیگر رهایی یافته بود! به معنای واقعی کلمه مطلقاً تنها بود! تنها انسان روی زمین بود!
ایران آزاد
آن‌جا سوار یک کشتی تجاری شد تا خود را به بندر مارسی برساند.
ایران آزاد

حجم

۲۹۸٫۶ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۱

تعداد صفحه‌ها

۳۲۰ صفحه

حجم

۲۹۸٫۶ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۱

تعداد صفحه‌ها

۳۲۰ صفحه

قیمت:
۱۶۰,۰۰۰
تومان