بوی عطر جدید آسمانی بود و باشکوه. حتی بیش از اینها بود. «عشق و روان» در مقایسه با آن به غیژغیژ ویولنی میمانست در حضور یک سمفونی عظیم. بالدینی چشمانش را بست و دید شکوهمندترین خاطرات دارند در ذهنش بیدار میشوند. یاد ایام جوانی افتاد، خود را دید که هنگام غروب در باغهای ناپل گردش میکند، در کنار زن جوانی با زلفهایی پیچپیچ و سیاه؛ روی درگاه پنجرهٔ گشودهای نمای گلدانی دید غرق در گلهای سرخ که نسیم شبانگاهی گونههای معطرشان را نوازش میداد، پرندهها لابلای شاخهها جیکجیک میکردند، از میکدهای در بندر نوای موسیقی میآمد؛ درست نزدیک گوشش صدای نجوای عاشقانه شنید، کسی میگفت دوستت دارم، گرمش شد و از فرط لذت مو بر اندامش ایستاد. و همهٔ اینها در همین لحظه، در همین لحظهٔ جاری!