
بریدههایی از کتاب خال سیاه عربی
۴٫۵
(۵۲)
آدم ممکن است کسانی را که باهاشان خندیده، فراموش کند؛ اما کسانی را باهاشان گریسته، هرگز.
کاربر ۱۰۴۸۶۷۴۷
در رفتن است که رشد اتفاق میافتد
کاربر ۱۰۴۸۶۷۴۷
خوشبخت من که روضه را از جان بیشتر دوست دارم.
کاربر ۱۰۴۸۶۷۴۷
ما بَمیها یک عبارت خوشمزهای راجع به گریه داریم. نمیگوییم «گریه کردم» یا «به گریه افتادم» یا «شروع کردم به گریهکردن»، میگوییم «گریه شدم»؛ یعنی تبدیل شدم به گریه و این خیلی قشنگتر و عمیقتر است.
mohammad
چقدر حالبههمزناند اینهایی که فکر میکنند میدانند؛ اینهایی که توهم دانایی دارند و فکر میکنند خودشان عقلکلاند و زیر بار هیچ منطق و دلیلی نمیروند.
mohammad
به خدا مرد هم گریه میکند. بلند میشویم، راه میرویم و گریه میکنیم که شیعه هزاروچهارصد سال است حرکت کرده و ایستاده اشک ریخته.
محمد مهدی
فرق صبر و حلم توی همین است. صبر مال وقتی است تو دچار یک امتحانی بشوی که هیچ کاری از دستت برنیاید. اینجا را اگر تحمل کنی، میشوی صبور؛ ولی حلم مال وقتی است که میتوانی بزنی زیر میز. میتوانی کافه را بههم بریزی. میتوانی حقت را بگیری، ولی به دلیل و مصلحتی زبان ببندی و خشم مقدس بپیچد توی حنجرهات غمباد شود بعد شبها بروی سرت را توی چاه و چاله بکنی و حرف بزنی و بعد کلمههایت را دفن کنی. سید رضا میگفت: «حلیم علی است و صبور زینب.»
mohammad
بگو یک بار هم از زمین به آسمان ببارد، نقلی نیست.
میس سین
بزرگترین بدبختی و رنج انسانِ زندانی توی زندان این است که او زندانی است و متأسفانه بیرون، زندگی جریان دارد.
mohammad
استخوان سپردهام به خنکای مطبوع سنگهای مروه. زنی پاکستانی از عمق جانش دعا میکند. دل میسپارم به نغمههای نیایش. چه مادرانه اشک میریزد. با من همۀ زنان جهان دارند مویه میکنند. مادران یمنی، مادران افغان، مادران عراقی، مادرانی از جنس داغ رباب که طفل خونین به آغوش کشیدهاند. من وارث تمام شَروههای جهانم.
محمد مهدی
میدانی رفیق؟ دین محمد ما یک اَبَرپروژه فرهنگی بود. کارهای بزرگ فرهنگی پول میخواهد. کار فرهنگی دیربازده است. طول میکشد تا بفهمند دختر نباید چال کنند. طول میکشد تا بفهمند جنگ و خونریزی بس است. طول میکشد جامعه بفهمد بلال و اشراف قریش برابرند.
محمد مهدی
من چه میدانم سیاهپوستِ کنار دست من رئیس یک شرکت تجاری معتبر است در نایروبی با چند هزار کارمند یا چوپانی است در روستایی در چاد که خداوندگار چند میش است؟ من نمیدانم این زن نحیف هندی که اینجا کنار من دارد طواف میکند، مادربزرگی است با یک عالم نوه که سوزنسوزن ساری هندی سنگدوزی کرده و مستطیع شده یا یک پاساژ دارد در شهر گوا که با اجارۀ یک ماهش میتواند هر سال حج بیاید؟
اینجا هیچکس هیچی نیست. همه بینامونشاناند. همه فقط یک پلاک دارند: بندگی. وَه چه بینام و بینشان که منم... .
سعید
مراقب موتوریها بودم. مراقب خوابم بودم. مولتیویتامین میخوردم و حواسم به جسمم بود که توان داشته باشد روحم را حمل کند.
افتادم توی اینترنت دربارۀ حج کتاب پیدا کنم و ببینم قرار است
کاربر ۳۹۳۷۲۴۲
لوار هر جنبندهای را در چاک صخره و حفرۀ دیوار و سایهای چسبناک خزانده الّا کبوتران بقیع را. اینجای حرفم دوپهلوست، منظورم از کبوتران بقیع، هم واقعاً کبوتران بقیع است و هم آنها که دل پراندهاند به این قبرستان که خاک است و خاک است و خاک؛ بی چتر و چراغ؛ بی سو و سراغ.
mohadese
سؤال اصلی را اینجا میپرسد و یخ میکنم: «بقیع رفتی؟» نمیدانم چرا و چهجوری بیهوا میگویم: «دارم فردا میروم بقیع.» میگوید: «توی این دنیا هرچه خوشی است، سهم شما مردهاست. این هم رویش. ما زنها را که نمیگذارند برویم تو؛ ولی تو برو و حواست باشد. ناموس رسول خدا آنجا دفن است. ادب میکنی ها! سرپایین میروی و میآیی.»
mohadese
دلم میگوید: «لاکردار! توی مدینه روضه نخوانی، کجا روضه بخوانی؟»
mohadese
