جملات زیبا از متن کتاب خال سیاه عربی | طاقچه
تصویر جلد کتاب خال سیاه عربی

کتاب خال سیاه عربی

سفرنامه حج

نوع کتاب
۴.۵ امتیاز(از ۶۰ رأی)
پدیدآورندگان: 
حامد عسکری
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
کاربر ۱۰۴۸۶۷۴۷
۱۹
آدم ممکن است کسانی را که باهاشان خندیده، فراموش کند؛ اما کسانی را باهاشان گریسته، هرگز.
کاربر ۱۰۴۸۶۷۴۷
۱۵
در رفتن است که رشد اتفاق می‌افتد
mohammad
۱۴
ما بَمی‌ها یک عبارت خوشمزه‌ای راجع به گریه داریم. نمی‌گوییم «گریه کردم» یا «به گریه افتادم» یا «شروع کردم به گریه‌کردن»، می‌گوییم «گریه شدم»؛ یعنی تبدیل شدم به گریه و این خیلی قشنگ‌تر و عمیق‌تر است.
کاربر ۱۰۴۸۶۷۴۷
۱۲
خوشبخت من که روضه را از جان بیشتر دوست دارم.
mohammad
۱۰
فرق صبر و حلم توی همین است. صبر مال وقتی است تو دچار یک امتحانی بشوی که هیچ کاری از دستت برنیاید. اینجا را اگر تحمل کنی، می‌شوی صبور؛ ولی حلم مال وقتی است که می‌توانی بزنی زیر میز. می‌توانی کافه را به‌هم بریزی. می‌توانی حقت را بگیری، ولی به دلیل و مصلحتی زبان ببندی و خشم مقدس بپیچد توی حنجره‌ات غمباد شود بعد شب‌ها بروی سرت را توی چاه و چاله بکنی و حرف بزنی و بعد کلمه‌هایت را دفن کنی. سید رضا می‌گفت: «حلیم علی است و صبور زینب.»
mohammad
۹
چقدر حال‌به‌هم‌زن‌اند این‌هایی که فکر می‌کنند می‌دانند؛ این‌هایی که توهم دانایی دارند و فکر می‌کنند خودشان عقل‌کل‌اند و زیر بار هیچ منطق و دلیلی نمی‌روند.
محمد مهدی
۸
به خدا مرد هم گریه می‌کند. بلند می‌شویم، راه می‌رویم و گریه می‌کنیم که شیعه هزاروچهارصد سال است حرکت کرده و ایستاده اشک ریخته.
میس سین
۳
بگو یک بار هم از زمین به آسمان ببارد، نقلی نیست.
mohammad
۳
بزرگ‌ترین بدبختی و رنج انسانِ زندانی توی زندان این است که او زندانی است و متأسفانه بیرون، زندگی جریان دارد.
Elnaz
۳
خدایا امتحان‌های ما را از جاهایی که هنوز درس نداده‌ای، نگیر. ضعیفیم. خراب می‌کنیم. مضحکۀ فرشته‌هایت می‌شویم. الهی آمین.
محمد مهدی
۲
استخوان سپرده‌ام به خنکای مطبوع سنگ‌های مروه. زنی پاکستانی از عمق جانش دعا می‌کند. دل می‌سپارم به نغمه‌های نیایش. چه مادرانه اشک می‌ریزد. با من همۀ زنان جهان دارند مویه می‌کنند. مادران یمنی، مادران افغان، مادران عراقی، مادرانی از جنس داغ رباب که طفل خونین به آغوش کشیده‌اند. من وارث تمام شَروه‌های جهانم.
گل پری
۲
نه اینکه خداها متفاوت باشند، نه! خدا یک خدا بود و فقط پنجره‌ای که آدم‌ها از آن به او نگاه می‌کردند، فرق داشت.
Elnaz
۲
چه خوشبختیم ما که حَسنِ این خانواده، در کرامتش همین بس که زائرهایش را هم به حسین داد. سجاد این خانواده نیایش یادمان داده و چه شوربخت آنان که قال الصادق و قال الباقر ندارند. نگذاشتند. این خانواده آمده بودند دست من و تو و همه را بگیرند برگردانند به آسمان و نشد. نگذاشتند. همان دعاهای صحیفه، همان دانشکده‌ای که چهارهزار شاگرد داشت، همان روایات ناب تفسیری، به همین‌ها فکر می‌کنم و می‌زنم بیرون و هی به خودم نهیب می‌زنم: «فهم کن کجا داری می‌روی حامد.»
محمد مهدی
۱
می‌دانی رفیق؟ دین محمد ما یک اَبَرپروژه فرهنگی بود. کارهای بزرگ فرهنگی پول می‌خواهد. کار فرهنگی دیربازده است. طول می‌کشد تا بفهمند دختر نباید چال کنند. طول می‌کشد تا بفهمند جنگ و خون‌ریزی بس است. طول می‌کشد جامعه بفهمد بلال و اشراف قریش برابرند.
گل پری
۱
ما مردها وقتی بغض داریم، خیلی دهانمان بدمزه می‌شود. خیلی تلخ می‌شویم. این تلخی توی کلمه‌هامان هم نشت می‌کند.
گل پری
۱
تاریخ را که ورق می‌زنی کم نیستند زن‌های عجیبی که کینه‌هاشان، عشق‌هاشان حد وسط ندارد؛ زلیخا، سودابه، آسیه، سالومه. عاشق که بشوند، متر و معیار عرف و قانون و مردم چی می‌گویند، ندارند. کینه که داشته باشند تا زهرشان را نریزند، ول نمی‌کنند
گل پری
۱
چه تاریخی است که شیعه دارد. ورق که می‌زنی، خیس‌کردن انگشت نمی‌خواهد که هر صفحه‌اش خون است و انگشت می‌سوزاند که خاکسترت ک
Elnaz
۱
آن «خدا بزرگه» گفتنِ آخرِ مادرم یک جوری بود که یک امید گنده‌ای ریخت توی دلم و خیلی کیف داد.
Elnaz
۱
عاقله‌سیدی تکیه داده به دیوار بقیع؛ پریشان مثل پسربچه‌ای تخس که مادر گم کرده. پا سست می‌کنم به احوال‌گیری. دانه‌ای خرما کف دستم می‌کارد. شاید برای فروخوردن بغض تلخم. ما همه مادر گم کرده‌ایم. سروصاحب داشتیم، این وضعمان نبود. صدوده دانۀ تسبیح صلوات تا پشت درهای مسجدالنبی راه است. می‌رسم به باب جبرئیل. خنکای شبستان به پیشواز می‌آید؛ آمیخته به عطر شکوفه‌های سنجد و بوته‌های سبز حنا. حواسمان به هم هست؛ من و مصطفی و ابراهیم. از هم فاصله گرفته‌ایم و در عین حال رفتار هم را زیر نظر داریم. چشم‌هایمان خیس است. شوخی نیست آمده‌ایم مسجدالنبی؛ جایی که محمد آخرین پیغمبر خدا آنجا زیسته، نفس کشیده، راه رفته، خندیده و حرف زده.
ha
۱
عربستان حدود بیست‌وپنج‌میلیون نفر جمعیت دارد و سالی دویست‌میلیون دلار از نفت درمی‌آورد و هشت‌میلیون دلار از حج و قاعدتاً درآمدِ سعودی‌ها از حج تقریباً تمامش صرف خود حاجیان می‌شود و نباید چیزی برای موشک‌خریدن و سر بچه‌های یمنی ریختن باقی بماند.
Elnaz
۱
سیدرضا می‌گفت فرق صبر و حلم توی همین است. صبر مال وقتی است تو دچار یک امتحانی بشوی که هیچ کاری از دستت برنیاید. اینجا را اگر تحمل کنی، می‌شوی صبور؛ ولی حلم مال وقتی است که می‌توانی بزنی زیر میز. می‌توانی کافه را به‌هم بریزی. می‌توانی حقت را بگیری، ولی به دلیل و مصلحتی زبان ببندی و خشم مقدس بپیچد توی حنجره‌ات غمباد شود بعد شب‌ها بروی سرت را توی چاه و چاله بکنی و حرف بزنی و بعد کلمه‌هایت را دفن کنی. سید رضا می‌گفت: «حلیم علی است و صبور زینب.»
Elnaz
۱
به مصطفی می‌گویم: «مقاومت همیشه جواب می‌دهد.»
Elnaz
۱
طواف تمام شده. باید پشت مقام ابراهیم نماز به‌جای آورم. همین‌جا بود که ابراهیم بعد از مرمت کعبه بر بلندی ایستاد و جهان را به حج دعوت کرد. لمس می‌کنم جایگاه ایستادن ابراهیم(ع) را و می‌گویم خدایا همان قدرتی را که در پنجۀ ابراهیم قرار دادی که خنجر به‌یقین بِکِشد برای بریدن سر اسماعیل، در پنجه‌ام بریز که قلم به دست بگیرم و بنویسم از چیزی به غیر نفس.
Elnaz
۱
ماشاءالله مسجد چه جمعیتی دارد؛ مثل یک مشت غنچۀ گل مریم که ریخته باشد بیرون سبد، مثل یک مشت نُقل، هل و بهارنارنجِ رنگی که می‌ریزند روی سر عروس. این مملکت همین نماز اول وقتشان و مسجدهای شلوغشان خیلی حال‌خوب‌کن است.
Elnaz
۱
گُله‌گُله مؤمنین بر یال کوه نشسته‌اند و به مناجات و ذکر و فکر مشغول‌اند. مردی آذری‌زبان روی ورم کوه بساط روضه علم کرده و مردم، شمع روضه‌اش را پروانه شده‌اند. از عباس و ادبش به حسین می‌خواند و همین‌طور که از مردم دم می‌خواهد و جواب برای حسین حسین گفتن، مرد سیاه‌پوستی که نگاهی توریستی به عزاداری ما دارد، به بغل‌دستی‌اش سقلمه می‌زند و یواشکی می‌پرسد «هو ایز حسین؟» صدای روضه را نمی‌شنوم و می‌روم توی فکر که جواب مرد آفریقایی چیست. واقعاً منِ بچه‌شیعۀ هیئتی هم نمی‌دانم هو ایز حسین!
Elnaz
۱
بنازم دینم را که در آن خودکشی مذموم است و حرام، و خویشتن‌کشی واجب. به خودکشی خیلی فکر کرده‌ام. نه اینکه ترغیب بشوم به انجامش. به ذاتش، به خودش. تنها گناهی که گفته نمی‌بخشم، همین است. خودکشی به‌هم‌زدن گارانتی است. مثلاً فکر کن یک لپ‌تاپ خریده‌ای و محکم‌ترین و کامل‌ترین گارانتی و بیمه را هم زده‌ای تنگش؛ ولی وقتی خودت دست‌به‌آچار شوی و پشتش را باز کنی، از گارانتی خارجش می‌کنی. حالا گارانتی هر چه باشد. خویشتن‌کشی اما با خودکشی فرق می‌کند. خویشتن‌کشی همان می‌زنم زمین هوا می‌رۀ کودکی است. اما قصه قصۀ توپ قلقلی سرخ و سفید و آبی نیست. نَفْس است که باید به زمینش بزنی که اوج بگیری. باید مطمئن شوی سنگ‌هایت به خودت خورده است. گوارا باد این‌چنین سنگسار خویش.
سعید
۰
من چه می‌دانم سیاه‌پوستِ کنار دست من رئیس یک شرکت تجاری معتبر است در نایروبی با چند هزار کارمند یا چوپانی است در روستایی در چاد که خداوندگار چند میش است؟ من نمی‌دانم این زن نحیف هندی که اینجا کنار من دارد طواف می‌کند، مادربزرگی است با یک عالم نوه که سوزن‌سوزن ساری هندی سنگ‌دوزی کرده و مستطیع شده یا یک پاساژ دارد در شهر گوا که با اجارۀ یک ماهش می‌تواند هر سال حج بیاید؟ اینجا هیچ‌کس هیچی نیست. همه بی‌نام‌ونشان‌اند. همه فقط یک پلاک دارند: بندگی. وَه چه بی‌نام و بی‌نشان که منم... .
کاربر ۳۹۳۷۲۴۲
۰
مراقب موتوری‌ها بودم. مراقب خوابم بودم. مولتی‌ویتامین می‌خوردم و حواسم به جسمم بود که توان داشته باشد روحم را حمل کند. افتادم توی اینترنت دربارۀ حج کتاب پیدا کنم و ببینم قرار است
mohadese
۰
لوار هر جنبنده‌ای را در چاک صخره و حفرۀ دیوار و سایه‌ای چسبناک خزانده الّا کبوتران بقیع را. اینجای حرفم دوپهلوست، منظورم از کبوتران بقیع، هم واقعاً کبوتران بقیع است و هم آن‌ها که دل پرانده‌اند به این قبرستان که خاک است و خاک است و خاک؛ بی چتر و چراغ؛ بی سو و سراغ.
mohadese
۰
سؤال اصلی را اینجا می‌پرسد و یخ می‌کنم: «بقیع رفتی؟» نمی‌دانم چرا و چه‌جوری بی‌هوا می‌گویم: «دارم فردا می‌روم بقیع.» می‌گوید: «توی این دنیا هرچه خوشی است، سهم شما مردهاست. این هم رویش. ما زن‌ها را که نمی‌گذارند برویم تو؛ ولی تو برو و حواست باشد. ناموس رسول خدا آنجا دفن است. ادب می‌کنی ها! سرپایین می‌روی و می‌آیی.»