
Pariya
۶۹
آدمها اون چیزی رو میبینن که دلشون میخواد ببینن.
Pariya
۴۶
ببین، برای مردم فرق نمیکنه که تو کی باشی، معمولاً یک دلیلی پیدا میکنن که دیگران رو مسخره کنن. باید یاد بگیری اهمیت ندی.
Pariya
۳۴
فکر نمیکنم احساسی بدتر از این باشد که مردم آدم را به خاطر کاری که نکرده، سرزنش کنند.
دخترکتابخون:)📖🤍
۲۷
برای مردم فرق نمیکنه که تو کی باشی، معمولاً یک دلیلی پیدا میکنن که دیگران رو مسخره کنن. باید یاد بگیری اهمیت ندی.»
Pariya
۱۹
کلمههایی که به ظاهر دلنشین، اما بیمعنی بودند؛ مثل سُسی که تو یک بشقاب خالی از غذا بریزند.
؟
۱۵
قیافهاش آدم را یاد شیر میانداخت، با این تفاوت که خشن و وحشی نبود، غمگین بود.
بلاتریکس لسترنج
۱۴
شاید اگر جای دیگری بروم، دیگر هر لحظه که چشمهایم را میبندم مگ را نبینم که در دل شعلهها ناپدید میشود. شاید جایی را پیدا کنیم که مردمش به خاطر رنگ پوست لوسی به او خیره نشوند و لقبهای زشت به او ندهند.
بلاتریکس لسترنج
۱۱
بیآنکه نگران عواقب حرفم باشم، گفتم: «هر اتفاقی هم بیفته، برای شما بد نمیشه، چون پول دارین. من و آدمهایی مثل لوسی هستیم که مردم قبولمون نمیکنن، علتش هم وضعیت خونوادهایِه که توش متولد شدیم، چیزهایی که دست خودمون نیست و نمیتونیم تغییرشون بدیم.»
vania
۱۰
از ترس آدمها میشود سوء استفاده کرد
Sara.iranne
۹
از خودم بدم آمد که اینقدر به فکر ریخت و قیافهام هستم.
Sara.iranne
۸
خب، بگذارید بگویم خیلی خوب است که وقتی کسی با نگاهش بهت خنجر میزند، زخمی نمیشوی!
Sara.iranne
۷
بهش خندیدم، اما حرفش را باور کردم.
Sara.iranne
۷
پشتش لرزید. لرزشی که از سرما نبود
بلاتریکس لسترنج
۵
ـ مردهها رو کجا میبرین؟ میبرین کلیسا که دفن بشن؟
یک لحظه مکث کرد و گفت: «دقیقاً نه.»
با اصرار گفتم: «ادامه بده.»
ـ جسدها رو میاندازن تو دریا. این راحتترین راه خلاص شدن از دست اونهاست.
حرفش را تکرار کردم: «جسدها رو میاندازن تو دریا؟ ولی این که خیلی وحشتناکه.»
این کارو فقط وقتی میکنن که چند نفر پشت سر هم بمیرن. دکتر هاکسور دلش نمیخواد کشیشها بیان اینجا و سؤال و جواب بکنن. البته خودمون براشون دعا میخونیم، ولی همه رو نمیفرستیم کلیسا که تو قبرستون کلیسا دفن بشن. دکتر هاکسور میگه باید بعضی از مرگها رو مخفی کنیم. وگرنه مردم میگن دکتر کارش رو اون طوری که باید، انجام نمیده. ممکنه بیمارستان رو تعطیل کنن.
Pariya
۵
خیلی خوب است که وقتی کسی با نگاهش بهت خنجر میزند، زخمی نمیشوی!
Pariya
۵
وقتی کسی گریه میکند، من هم گریهام میگیرد، دست خودم نیست.
Sara.iranne
۵
روزی که مامن مرد، آبیترین و براقترین آسمان ماه اکتبری که در تمام عمرم دیده بودم، بالای سرم بود و با آن رنگ و برقش به احساسم توهین میکرد.
Sara.iranne
۵
«ببین، برای مردم فرق نمیکنه که تو کی باشی، معمولاً یک دلیلی پیدا میکنن که دیگران رو مسخره کنن. باید یاد بگیری اهمیت ندی.»
Sara.iranne
۵
جذام آن زن را تبدیل به چیزی کرده بود که دیگر شباهتی به آدمیزاد نداشت. با وجود این، دلم میخواست نوازشش کنم. مطمئن بودم سالهاست کسی به او دست نزده.
Sara.iranne
۵
«ما با هم دوست نیستیم!» و به شدت متعجبش کردم. «من فقط آدمی بودم که شما از وجودش استفاده کردین. من برای آدمهایی مثل شما هیچ اهمیتی ندارم. چون دخترم، چون فقیرم، چون به دستمزدتون احتیاج دارم، چون شما اون ایدههای احمقانهتون رو مهمتر از هر چیز دیگهای میدونین.»
MOBINA
۴
برای مردم فرق نمیکنه که تو کی باشی، معمولاً یک دلیلی پیدا میکنن که دیگران رو مسخره کنن. باید یاد بگیری اهمیت ندی.
Sara.iranne
۴
پاها و انگشتهای یخزدهام از گرمای آتش سوزن سوزن شدند و درد گرفتند، یک درد دلچسب.
Sara.iranne
۴
دریا مثل آب ظرفشویی خاکستری بود و مثل یک گرگ خاکستریِ عصبانی میغرید و به طرف من میجهید. به نظر من بهترین بوی دنیا را میداد. چند دقیقه بیحرکت ایستادم و زل زدم. حرکتش یک لحظه قطع نمیشد. موجهایش میغریدند و من با هجوم هر موجی فریاد خفهای میکشیدم و درست وقتی که فکر میکردم بزرگترین موج و روی هم کوبیدنِ آب را دیدهام، یکی دیگر از راه میرسید.
Sara.iranne
۴
من پیشش موندم و روی زخمهاش مرهم مالیدم و وقتی دستهاش از کار افتادن، و وقتی که دیگه نمیفهمید دهنش داره میسوزه یا نه، غذاشو دهنش گذاشتم.» مگ نگاهش را از زمین به من انداخت و ادامه داد: «همه باید یک نفرو داشته باشن که این کارها رو براشون بکنه.»
Sara.iranne
۴
فکر نمیکنم احساسی بدتر از این باشد که مردم آدم را به خاطر کاری که نکرده، سرزنش کنند.
Sara.iranne
۴
اما بعضی سؤالها بهتر است نپرسیده باقی بمانند.
💕Adrien💕
۴
پرسیدم: «من کجا رفتم؟» و خانم با دقت نگاهم کرد، انگار که درست نمیدانست چه جوابی باید بدهد.
پرسید: «رفتی؟»
گفتم: «خودتون گفتین فکر میکردین که دیگه برنمیگردم.»
یک لحظه فکر کرد و گفت: «آآ، منظورم این بود که بیهوش بودی. ولی شاید... خب...، شاید به نظر خودت این طوری نیامده بوده. میتونی بهم بگی به نظر خودت چه اتفاقی افتاد؟»
مانده بودم چطوری به سؤالش جواب بدهم که فکر نکند جایم توی تیمارستان است: «اولش احساس کردم که افتادم زمین... ولی از یک جای دیگه سر درآوردم. نه توی این اتاق. فکر میکنم یک جایی زیرِ زمین بود. این نزدیکیها بیمارستان هست؟»
خانم بِر و بِر نگاهم کرد. چشمهایش به شدت برق زدند: «عزیزم گفتی بیمارستان؟ چه جور بیمارستانی؟»
؟
۴
برای من استراحت کلمهٔ جدیدی بود.
🪷.Mohadd3.⛈️
۴
کاش تام همیشه اینجا بود. خوب بلد است از حقش دفاع کند. من هیچوقت جوابهای شسته و رفته یا با شهامت برای حرفهای خالهکاترین پیدا نمیکنم، یا وقتی پیدا میکنم که دیگر دیر شده.
بلاتریکس لسترنج
۳
. یکمرتبه چشمم به بدن غولآسا و از ریختافتادهٔ بس افتاد. از ریختافتاده، برای اینکه دیگر فرم تخت و الوارمانند قبلیاش را نداشت و از آخرین غذای جانور باد کرده و قلنبه شده بود: مار غولآسا داشت ارباب خواب و بیهوشش را میبلعید و بدنش درست به شکل و قالب یک آدم کوچکاندام باد کرده بود.