
بریدههایی از کتاب گریز دلپذیر
۳٫۵
(۵۰)
بچهها نمیتوانند در خانهای که آدمها دیگر هم را دوست ندارند، بزرگ شوند، مگر نه؟
نه. نمیتوانند. شاید قد بکشند اما پر و بال نمیگیرند.
ماهی
«این دیگر پرسیدن دارد؟...»
ــسیّدحجّتـــ
چرا آنقدر از آدمهایی که بلندتر از بقیه فریاد میزنند، میترسیم؟ چرا آدمهای پرخاشگر باعث میشوند دستوپای خود را گم کنیم؟
چه ایرادی داریم؟ واقعاً مرز بین باادب بودن و بیبخار بودن، کجاست؟
mhrnaz
اینکه میدانیم چهزمانی کوتاه بیاییم. اینکه دوست نداریم گُه را هم بزنیم تا بویش بیشتر از این بلند شود.
mhrnaz
بچهها نمیتوانند در خانهای که آدمها دیگر هم را دوست ندارند، بزرگ شوند، مگر نه؟
نه. نمیتوانند. شاید قد بکشند اما پر و بال نمیگیرند.
Parinaz
بچهها نمیتوانند در خانهای که آدمها دیگر هم را دوست ندارند، بزرگ شوند، مگر نه؟
نه. نمیتوانند. شاید قد بکشند اما پر و بال نمیگیرند.
شراره
و هیچچیز ماندگار نیست.
کتابها مرا صدا میزنند...
چرا هر چهار تای ما اینطوری هستیم؟ چرا آنقدر از آدمهایی که بلندتر از بقیه فریاد میزنند، میترسیم؟ چرا آدمهای پرخاشگر باعث میشوند دستوپای خود را گم کنیم؟
چه ایرادی داریم؟ واقعاً مرز بین باادب بودن و بیبخار بودن، کجاست؟
Neda^^
این نکته هم مشخص است که تمام اینها- بیاعتنایی آشکار ما، خویشتنداری ما و همچنین ضعفمان- تقصیر والدینمان است.
تقصیر آنها... یا بهتر است بگویم به لطف آنهاست.
چون آنها بودند که ما را با موسیقی و کتاب آشنا کردند. آنها بودند که در مورد مسائل مختلف با ما حرف زدند و باعث شدند این مسائل را از زاویهی دیگری ببینیم؛ که هدفمان بالاتر و دورتر از بقیه باشد؛ اما فراموش کردند به ما اعتمادبهنفس بدهند چون فکر میکردند خودبهخود بهوجود میآید؛ فکر میکردند ما هدیهی ویژهای برای زندگی داریم وتعریفوتمجید ممکن است عزتنفسمان را تباه کند.
شراره
واقعاً مرز بین باادب بودن و بیبخار بودن، کجاست؟
Parinaz
اگر ما اینطوری هستیم- آرام و مصمم اما کاملاً ناتوان در برابر کودنها- دقیقاً به این دلیل است که حتی ذرهای اعتماد به نفس نداریم. هیچ احترامی برای خودمان قائل نیستیم.
خودمان را دوست نداریم.
فکر میکنیم هیچ اهمیتی نداریم.
شراره
چرا آنقدر از آدمهایی که بلندتر از بقیه فریاد میزنند، میترسیم؟ چرا آدمهای پرخاشگر باعث میشوند دستوپای خود را گم کنیم؟
چه ایرادی داریم؟ واقعاً مرز بین باادب بودن و بیبخار بودن، کجاست؟
محدثه
«اما سیمون! هی، چی شده؟ اینطوری حرف نزن. اگر لازم است یادآوری کنم که تو قهرمان خانواده هستی.»
«خب، بله مشکل همینجاست... قهرمان خسته است.»
¥عاشق مطالعه¥
چون همیشه همینطور است. چون زمان همیشه کسانی که همدیگر را دوست دارند، از هم جدا میکند و هیچچیز ماندگار نیست.
¥عاشق مطالعه¥
چرا آنقدر از آدمهایی که بلندتر از بقیه فریاد میزنند، میترسیم؟ چرا آدمهای پرخاشگر باعث میشوند دستوپای خود را گم کنیم؟
چه ایرادی داریم؟ واقعاً مرز بین باادب بودن و بیبخار بودن، کجاست؟
ar
بنابراین میتوان گفت این از بزدلی نیست. اصلاً شاید بگویید از خردمندی ماست. اینکه میدانیم چهزمانی کوتاه بیاییم. اینکه دوست نداریم گُه را هم بزنیم تا بویش بیشتر از این بلند شود. اینکه ما از آن افرادی که همیشه اعتراض میکنند اما نمیتوانند هیچچیز را تغییر بدهند، صادقتریم.
سوگند دولو
آنقدر بزرگ شدهایم که خودمان راجعبه آن فکر کنیم و مهم نیست چند بطری سر بکشیم، باز هم به همان نتیجه میرسیم. اینکه اگر ما اینطوری هستیم- آرام و مصمم اما کاملاً ناتوان در برابر کودنها- دقیقاً به این دلیل است که حتی ذرهای اعتماد به نفس نداریم. هیچ احترامی برای خودمان قائل نیستیم.
خودمان را دوست نداریم.
فکر میکنیم هیچ اهمیتی نداریم.
Nazanin :)
چون همیشه همینطور است. چون زمان همیشه کسانی که همدیگر را دوست دارند، از هم جدا میکند و هیچچیز ماندگار نیست.
olivereader
آه، خدای من... این روز حالا حالاها شب نمیشود.
Fatima
کی قرار بود سرنوشت ما را از هم جدا کند؟
چون همیشه همینطور است. چون زمان همیشه کسانی که همدیگر را دوست دارند، از هم جدا میکند و هیچچیز ماندگار نیست.
فاطمه
زمان همیشه کسانی که همدیگر را دوست دارند، از هم جدا میکند و هیچچیز ماندگار نیست.
رویا
حماقتهای این افراد نمیتواند به ما آسیبی برساند. برایمان هم ذرهای اهمیت ندارد. ما چیزهای دیگری داریم، مثلاً یکدیگر را. ما از این جهات غنی هستیم.
sadi
عجب آدمهای حقیری بودیم. آنقدر بزدلی، باور نکردنیست...
چرا هر چهار تای ما اینطوری هستیم؟ چرا آنقدر از آدمهایی که بلندتر از بقیه فریاد میزنند، میترسیم؟ چرا آدمهای پرخاشگر باعث میشوند دستوپای خود را گم کنیم؟
چه ایرادی داریم؟ واقعاً مرز بین باادب بودن و بیبخار بودن، کجاست؟
کتابها مرا صدا میزنند...
دیگر سرزمینی ندارم، فقط خاطرهاش مانده برایم.
کتابها مرا صدا میزنند...
اینکه اگر ما اینطوری هستیم- آرام و مصمم اما کاملاً ناتوان در برابر کودنها- دقیقاً به این دلیل است که حتی ذرهای اعتماد به نفس نداریم. هیچ احترامی برای خودمان قائل نیستیم.
خودمان را دوست نداریم.
فکر میکنیم هیچ اهمیتی نداریم.
ar
برادرم هیچوقت آزرده نمیشود، هیچوقت دربارهی کسی بد نمیگوید، حتی یک موی تناش نامهربان نیست و هیچکس را قضاوت نمیکند. اصلاً انگار برادرم از یک سیارهی دیگر است. شاید ونوس...
azar
شاید واقعاً یک اعصابخُردکن باشد اما شیفتهی راضیکردن بقیه است. بههرحال آدم باید خوبی بقیه را هم بگوید.
محدثه
او به من نیاز دارد.
و من به او.
olivereader
بچهها نمیتوانند در خانهای که آدمها دیگر هم را دوست ندارند، بزرگ شوند، مگر نه؟
نه. نمیتوانند. شاید قد بکشند اما پر و بال نمیگیرند.
mohiii ftt
تا چند وقت میتوانیم از زندگی روزمرهمان فاصله بگیریم؟ مگر زندگی هر چند وقت یکبار به ما مرخصی میدهد؟ هر چند وقت یکبار مجال نافرمانی میدهد؟ کی یکدیگر را از دست میدهیم و چطور این رشتهها برای همیشه پاره میشوند؟
mohiii ftt
حجم
۸۱٫۶ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۵
تعداد صفحهها
۱۷۰ صفحه
حجم
۸۱٫۶ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۵
تعداد صفحهها
۱۷۰ صفحه
قیمت:
۲۵,۰۰۰
تومان