جملات زیبای کتاب کاش کسی جایی منتظرم باشد | طاقچه
تصویر جلد کتاب کاش کسی جایی منتظرم باشد

بریده‌هایی از کتاب کاش کسی جایی منتظرم باشد

۳٫۵
(۳۸)
زمانی‌که دخترها بخواهند چیزی خوب پیش برود، خوب پیش می‌رود. به همین سادگی.
saeedeh
«فقط یک دلیل قانع‌کننده برای قبول کردن دعوتتان بیاورید.» «یک دلیل قانع‌کننده... خدای من... خیلی سخت است...» شگفت‌زده به تماشای او نشسته بودم. و بعد، بی‌مقدمه، دستم را گرفت. «فکر کنم یک دلیل کم‌وبیش منطقی پیدا کردم...» دستم را روی گونه‌های اصلاح‌نشده‌اش کشید. «این هم یک دلیل قانع‌کننده: موافقت کنید تا دلیلی برای اصلاح کردن داشته باشم...
علیرضا حساس
تقریباً بیس سالش است- همان سن مأیوس‌کننده‌ای که در آن حس می‌کنی همه‌چیز ممکن است. سن چشم‌اندازها و توهمات. سن ضربه‌هایی که از این‌سو و آن‌سو به تو وارد می‌شود.
sh kh
وقتی من منتظر نفس‌های تو بر روی گردنم بودم به خودت اجازه دادی درگیر چه چیزی دیگری بشوی؟
Fatima
من مثل یکی از شخصیت‌های کمیک‌استریپ پرتشر هستم: دختری که روی نیمکتی نشسته و نوشته‌ای از گردن‌اش آویزان است: «من عشق می‌خواهم.» و اشک مثل فواره از گوشهٔ چشم‌هایش سرازیر است.
مهدیه
در نهایت مجبور شدم هرچیزی که در مدرسه یاد گرفته بودم را ببوسم و بگذارم کنار. مجبور بودم ساکت جلوی دام بایستم و منتظر بمانم تا صاحب‌اش توضیحات جسته و گریخته‌ای بدهد تا کمکم کند بفهمم مشکل حیوان بیچاره از کجاست.
ghazl
سال‌ها فکر می‌کردم جایگاه این زن بیرون زندگی‌ام است- خیلی دور نه، اما بیرون. این‌که دیگر وجود ندارد، اینکه دور از من زندگی می‌کند، اینکه هیچ‌وقت آنقدرها زیبا نبوده و اینکه او به دنیای گذشته تعلق دارد. دنیای زمانی‌که من جوان بودم و پر از افکار عاشقانه، زمانی‌که باور داشتم عشق تا ابد ماندگار است و اینکه هیچ‌چیز از عشقم به او بزرگ‌تر نیست. دنیای تمام این مزخرفات.
ghazl
درست لحظه‌ای که می‌خواستم اولین قدم را به سمت خیابان بردارم، صدایی مانع حرکتم شد.
Hamed North
«خب پس دیگر افسوس دورانی که ناخن‌هایم را می‌جویدم و پشت صفحهٔ کوچک کامپیوترم دچار بی‌خوابی شدم را نمی‌خورم. اُه، نه! تمام آن وقت‌هایی که با ترس و کمبود اعتمادبه‌نفس، دست و پنجه نرم می‌کردم، تمام آن تکه‌نوشته‌های توی ذهنم و تمام چیزهایی که فراموش می‌کردم چون مثلاً داشتم در مورد کیلک‌کلک فکر می‌کرد... خب دیگر افسوس هیچ‌کدام را نمی‌خورم...»
ghazl
برای من پاریس یا کوربی، هیچ فرقی با هم ندارند. یکی از معدود چیزهایی که از دوران مدرسه به خاطر دارم تئوری یکی از فیلسوفان قدیمی است که گفته بود مهم نیست کجا زندگی می‌کنید، تنها وضعیت روحی‌تان اهمیت دارد. به خاطر دارم که فیلسوف این جمله را خطاب به یکی از دوستانش که حال روحی خوبی نداشت و می‌خواست به سفر برود، نوشته بود. تقریباً با الفاظ مختلف به او گفته بود به زحمت‌اش نمی‌ارزد چون او هر جا برود بار مشکلاتش را با خودش می‌برد. روزی که معلم‌مان این را برایمان تعریف کرد، زندگی من زیر و رو شد.
Amir Afshar
کاش کسی جایی منتظرم باشد... این انتظار زیادی است؟
ژنرالیسم
کاش کسی جایی منتظرم باشد...
.MOON.
زن‌هایی که بچه می‌خواهند ابله‌اند. ابله. هنوز چیزی از زمانی که فهمیده‌اند باردارند نگذشته که دروازه‌ها را باز می‌کنند: دروازه‌های عشق، عشق، عشق؛ و دیگر هیچ‌گاه آن‌ها را نمی‌بندند. آن‌ها ابله‌اند.
NeginJr
مهم نیست کجا زندگی می‌کنید، تنها وضعیت روحی‌تان اهمیت دارد.
Eliran
بالاخره یک روز، یک نفر را می‌کشم... یکی از همین افرادی که تلفن‌شان را وسط اجرای نمایش جواب می‌دهند. وقتی خبرش را در حوادث روزنامه بخوانید، می‌فهمید که کار من بوده...» «باشد.» «صفحهٔ حوادث را می‌خوانید؟» «نه؛ اما حالا که می‌دانم احتمال دارد دربارهٔ شما توی آن بنویسند، از این به بعد می‌خوانم.»
نیلو
«اگر همه‌چیز را همان‌گونه که اتفاق افتاده بود دوباره تشریح کنی، اگر خودت را جمع‌وجور کنی، بعد وقتی گزارش را برای خودت بخوانی، شاید، فقط شاید برای دو ثانیه بتوانی باور کنی که احمق این داستان کسی غیر از توست؛ و بعد شاید بتوانی بی‌طرفانه دربارهٔ خودت قضاوت کنی. شاید.»
ژنرالیسم
از صدایش خوشم می‌آید. ‫گهگاهی ایما و اشاره‌ای می‌کند تا کمتر احساس تنهایی کنم.
Jila
از در کوچک پشت اتاق بیرون می‌رود چون نمی‌خواهد دوباره از اتاق انتظار بگذرد. مدتی طولانی توی ماشین گریه می‌کند اما از یک‌چیز مطمئن است و آن‌هم این‌که عروسی را خراب نخواهد کرد. به خاطر بقیه هم که شده غصه‌هایش می‌توانند دو روز دیگر توی دلش بمانند.
مهدیه
یکی از معدود چیزهایی که از دوران مدرسه به خاطر دارم تئوری یکی از فیلسوفان قدیمی است که گفته بود مهم نیست کجا زندگی می‌کنید، تنها وضعیت روحی‌تان اهمیت دارد.
مهدیه
جعبهٔ عکس‌ها را گذاشت روی میز و خودش هم روبه‌روی من نشست. جعبه را باز کردم. تنها چیزی که دیدم دست‌هایم بود. صدها عکس سیاه‌وسفید از هیچ‌چیز به‌جز دست‌هایم. دست‌هایم روی سیم گیتار، دست‌هایم دور میکروفن، دست‌هایم زمانی که کنار بدنم افتاده بودند یا آن‌ها را برای جمعیت تکان می‌دادم، دست‌هایم در حال فشردن دست‌های دیگر پشت‌صحنه، دست‌هایم با سیگار، دست‌هایم موقع لمس صورتم، دست‌هایم موقع امضا دادن، دست‌های تب آلودم، دست‌های ملتمس‌ام، دست‌هایم هنگام بوسه فرستادن و دست‌هایم در حال تزریق مواد. دست‌هایی درشت، لاغر با رگ‌هایی مثل رودخانه‌های کوچک. آمبر با در بطری بازی می‌کرد و خرده‌نان‌ها را له می‌کرد. گفتم: «همش همین است؟»
RaHa
بهار است و کم‌کم دارم افسرده می‌شوم. نه از آن افسردگی‌های شدید که بخواهم اشک تمساح بریزم، دارو مصرف کنم، اشتهایم را از دست بدهم یا از این مزخرفات. نه از این‌ها خبری نیست. فقط اینکه... چهار بار طی کردن خیابان اوژن- گونون خسته‌ام می‌کند.
RaHa

حجم

۱۶۰٫۷ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۶

تعداد صفحه‌ها

۱۷۲ صفحه

حجم

۱۶۰٫۷ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۶

تعداد صفحه‌ها

۱۷۲ صفحه

قیمت:
۲۵,۰۰۰
۱۰,۰۰۰
۶۰%
تومان