
saeedeh
۲۰
زمانیکه دخترها بخواهند چیزی خوب پیش برود، خوب پیش میرود. به همین سادگی.
sh kh
۱۸
تقریباً بیس سالش است- همان سن مأیوسکنندهای که در آن حس میکنی همهچیز ممکن است. سن چشماندازها و توهمات. سن ضربههایی که از اینسو و آنسو به تو وارد میشود.
Fatima
۱۵
وقتی من منتظر نفسهای تو بر روی گردنم بودم به خودت اجازه دادی درگیر چه چیزی دیگری بشوی؟
علیرضا حساس
۱۴
«فقط یک دلیل قانعکننده برای قبول کردن دعوتتان بیاورید.»
«یک دلیل قانعکننده... خدای من... خیلی سخت است...»
شگفتزده به تماشای او نشسته بودم.
و بعد، بیمقدمه، دستم را گرفت.
«فکر کنم یک دلیل کموبیش منطقی پیدا کردم...»
دستم را روی گونههای اصلاحنشدهاش کشید.
«این هم یک دلیل قانعکننده: موافقت کنید تا دلیلی برای اصلاح کردن داشته باشم...
مهدیه
۸
من مثل یکی از شخصیتهای کمیکاستریپ پرتشر هستم: دختری که روی نیمکتی نشسته و نوشتهای از گردناش آویزان است:
«من عشق میخواهم.»
و اشک مثل فواره از گوشهٔ چشمهایش سرازیر است.
ghazl
۶
در نهایت مجبور شدم هرچیزی که در مدرسه یاد گرفته بودم را ببوسم و بگذارم کنار. مجبور بودم ساکت جلوی دام بایستم و منتظر بمانم تا صاحباش توضیحات جسته و گریختهای بدهد تا کمکم کند بفهمم مشکل حیوان بیچاره از کجاست.
ghazl
۴
سالها فکر میکردم جایگاه این زن بیرون زندگیام است- خیلی دور نه، اما بیرون. اینکه دیگر وجود ندارد، اینکه دور از من زندگی میکند، اینکه هیچوقت آنقدرها زیبا نبوده و اینکه او به دنیای گذشته تعلق دارد. دنیای زمانیکه من جوان بودم و پر از افکار عاشقانه، زمانیکه باور داشتم عشق تا ابد ماندگار است و اینکه هیچچیز از عشقم به او بزرگتر نیست. دنیای تمام این مزخرفات.
ژنرالیسم
۳
کاش کسی جایی منتظرم باشد... این انتظار زیادی است؟
Hamed North
۲
درست لحظهای که میخواستم اولین قدم را به سمت خیابان بردارم، صدایی مانع حرکتم شد.
ghazl
۲
«خب پس دیگر افسوس دورانی که ناخنهایم را میجویدم و پشت صفحهٔ کوچک کامپیوترم دچار بیخوابی شدم را نمیخورم. اُه، نه! تمام آن وقتهایی که با ترس و کمبود اعتمادبهنفس، دست و پنجه نرم میکردم، تمام آن تکهنوشتههای توی ذهنم و تمام چیزهایی که فراموش میکردم چون مثلاً داشتم در مورد کیلککلک فکر میکرد... خب دیگر افسوس هیچکدام را نمیخورم...»
Amir Afshar
۲
برای من پاریس یا کوربی، هیچ فرقی با هم ندارند.
یکی از معدود چیزهایی که از دوران مدرسه به خاطر دارم تئوری یکی از فیلسوفان قدیمی است که گفته بود مهم نیست کجا زندگی میکنید، تنها وضعیت روحیتان اهمیت دارد. به خاطر دارم که فیلسوف این جمله را خطاب به یکی از دوستانش که حال روحی خوبی نداشت و میخواست به سفر برود، نوشته بود. تقریباً با الفاظ مختلف به او گفته بود به زحمتاش نمیارزد چون او هر جا برود بار مشکلاتش را با خودش میبرد. روزی که معلممان این را برایمان تعریف کرد، زندگی من زیر و رو شد.
Eliran
۲
مهم نیست کجا زندگی میکنید، تنها وضعیت روحیتان اهمیت دارد.
.MOON.
۲
کاش کسی جایی منتظرم باشد...
Mitikoma
۲
ای کسی که عاشقت بودم... ایکاش میدانستی.
Mitikoma
۲
به دانشگاه میروم، از دانشگاه برمیگردم، غذا میخورم، به دانشگاه میروم و دوباره برمیگردم.
آخر روز حسابی خستهوهلاکم.
میدانم شاید خیلی سخت به نظر نیاید اما باید امتحاناش کنید تا حالام را بفهمید.
NeginJr
۱
زنهایی که بچه میخواهند ابلهاند. ابله.
هنوز چیزی از زمانی که فهمیدهاند باردارند نگذشته که دروازهها را باز میکنند: دروازههای عشق، عشق، عشق؛ و دیگر هیچگاه آنها را نمیبندند. آنها ابلهاند.
مهدیه
۱
یکی از معدود چیزهایی که از دوران مدرسه به خاطر دارم تئوری یکی از فیلسوفان قدیمی است که گفته بود مهم نیست کجا زندگی میکنید، تنها وضعیت روحیتان اهمیت دارد.
RaHa
۱
بهار است و کمکم دارم افسرده میشوم. نه از آن افسردگیهای شدید که بخواهم اشک تمساح بریزم، دارو مصرف کنم، اشتهایم را از دست بدهم یا از این مزخرفات. نه از اینها خبری نیست.
فقط اینکه... چهار بار طی کردن خیابان اوژن- گونون خستهام میکند.
Mitikoma
۱
مشکل بیشتر مربوط به ذاتاش است.
ذات بینزاکت قابل توصیف نیست.
Mitikoma
۱
چیزی که من عاشقاش هستم، ارتباط برقرار کردن، حرف زدن با مردم و سفر به گوشهوکنار کشور است.
Mitikoma
۱
آینده را هیچوقت نمیشود پیشبینی کرد. هیچوقت نمیشود فهمید اوضاع چطور پیش میرود یا اینکه چطور اتفاقات ساده میتوانند پیامدهای باورنکردنی داشته باشند.
🦕
۱
شما این ماجراهای عاشقانه را دوست دارید- اینکه کسی با شبهایی پر از قول و قرار، تپش قلبتان را بالا ببرد، این مردانی که میخواهند فکر کنید مجرد هستند و شاید کمی بدبخت.
🦕
۱
حالا میتواند به چیزهای دیگر فکر کند.
گرچه هرگز نمیتواند به چیز دیگری فکر کند.
نیلو
۰
بالاخره یک روز، یک نفر را میکشم... یکی از همین افرادی که تلفنشان را وسط اجرای نمایش جواب میدهند. وقتی خبرش را در حوادث روزنامه بخوانید، میفهمید که کار من بوده...»
«باشد.»
«صفحهٔ حوادث را میخوانید؟»
«نه؛ اما حالا که میدانم احتمال دارد دربارهٔ شما توی آن بنویسند، از این به بعد میخوانم.»
ژنرالیسم
۰
«اگر همهچیز را همانگونه که اتفاق افتاده بود دوباره تشریح کنی، اگر خودت را جمعوجور کنی، بعد وقتی گزارش را برای خودت بخوانی، شاید، فقط شاید برای دو ثانیه بتوانی باور کنی که احمق این داستان کسی غیر از توست؛ و بعد شاید بتوانی بیطرفانه دربارهٔ خودت قضاوت کنی. شاید.»
Jila
۰
از صدایش خوشم میآید.
گهگاهی ایما و اشارهای میکند تا کمتر احساس تنهایی کنم.
مهدیه
۰
از در کوچک پشت اتاق بیرون میرود چون نمیخواهد دوباره از اتاق انتظار بگذرد. مدتی طولانی توی ماشین گریه میکند اما از یکچیز مطمئن است و آنهم اینکه عروسی را خراب نخواهد کرد. به خاطر بقیه هم که شده غصههایش میتوانند دو روز دیگر توی دلش بمانند.
RaHa
۰
جعبهٔ عکسها را گذاشت روی میز و خودش هم روبهروی من نشست.
جعبه را باز کردم. تنها چیزی که دیدم دستهایم بود. صدها عکس سیاهوسفید از هیچچیز بهجز دستهایم.
دستهایم روی سیم گیتار، دستهایم دور میکروفن، دستهایم زمانی که کنار بدنم افتاده بودند یا آنها را برای جمعیت تکان میدادم، دستهایم در حال فشردن دستهای دیگر پشتصحنه، دستهایم با سیگار، دستهایم موقع لمس صورتم، دستهایم موقع امضا دادن، دستهای تب آلودم، دستهای ملتمسام، دستهایم هنگام بوسه فرستادن و دستهایم در حال تزریق مواد.
دستهایی درشت، لاغر با رگهایی مثل رودخانههای کوچک.
آمبر با در بطری بازی میکرد و خردهنانها را له میکرد.
گفتم:
«همش همین است؟»
doğa
۰
نمیدانم حالت بیقید قدمزدنش بود که توجهام را جلب کرد یا لبهٔ پالتویش که هنگام راه رفتن آزادانه به این طرف و آن طرف حرکت میکرد...
Mitikoma
۰
هرکدام از زنهای باردار را ببینید: شما تصور میکنید که دارد از خیابان عبور میکند یا کار میکند یا حتی اینکه دارد با شما حرف میزد. اشتباه میکنید. او دارد دربارهٔ فرزندش فکر میکند.
