جملات زیبای کتاب سقوط سیاه | طاقچه
تصویر جلد کتاب سقوط سیاه

بریده‌هایی از کتاب سقوط سیاه

۴٫۳
(۲۲)
می‌خوام بدونی که دوستت دارم.
سَمَر
با خودش می‌خواند: فرار نمی‌کنی؟ آن گاه که قایقت آماده‌ی بادبان کشیدن است. می‌ایستی و با باران مواجه می‌شوی؟ صبح باید فکر کنی شاید تا شب زنده نباشی، شب باید فکر کنی شاید تا صبح زنده نباشی. پس پیش از آنکه وقت سقوط در سیاهی برسد، بچرخ، عزیزم، بچرخ.
فرزانه
چیزی یادش آمد. حس کرد همه‌ی اینها را قبلاً دیده بود. یک بار برای ولرین تعریفش کرده بود، ولرین هم گفته بود که اسمی فرانسوی دارد، دژاوو.
novelreader032