
ƒaɾʑaŋҽɧ
۵۸
چقدر دلم میخواست آن لحظه را توی یک شیشه میریختم، درش را میبستم و برای همیشه با خودم نگه میداشتم... آن وقت میتوانستم هر وقت که دلم خواست، در شیشه را باز کنم و با تمام وجود دوباره حسش کنم.
نَعنا🌿
۳۶
دکتر یانگ همیشه میگفت کتاب برای خواندن است اگر میخواهی آن را سالم و تمیز نگه داری، بهتر است آن را به موزه ببری.
نَعنا🌿
۳۵
«بعضی وقتها ممکنه آدم سر خودشو با نگرانی گرم کنه تا یادش بره که غمگینه.»
__mohadeseh.b__
۳۰
بلند گفتم: «سوت، سوت!»
fahime
۱۸
با اطمینان و خیلی جدی حرف میزد: «وقتی بارون مییاد تو چترت رو باز میکنی درسته؟ چون میخوای خیس نشی.»
شانهام را تکان دادم.
ـ حالا فکرش رو بکن وقتی ساعتهای زیادی داری پیاده میری، ممکنه بارون تموم شده باشه ولی تو هنوز نگران باشی که خیس بشی؛ یا اونقدر تو فکر خودت غرق شده باشی که متوجه نشی دیگه احتیاجی به اون چتر نداری. تو الان با چتر باز بالای سرت اینجا هستی ولی دیگه بارونی وجود نداره. بدون چترت دیگه خیس نمیشی و اگه به موقع نبندیش، نور خورشید و آسمون صاف رو از دست میدی.
آفتاب
۱۲
کتاب برای خواندن است اگر میخواهی آن را سالم و تمیز نگه داری، بهتر است آن را به موزه ببری.
شلاله
۱۰
چقدر دلم میخواست آن لحظه را توی یک شیشه میریختم، درش را میبستم و برای همیشه با خودم نگه میداشتم... آن وقت میتوانستم هر وقت که دلم خواست، در شیشه را باز کنم و با تمام وجود دوباره حسش کنم.
F.Ch
۱۰
البته دکتر یانگ همیشه میگفت کتاب برای خواندن است اگر میخواهی آن را سالم و تمیز نگه داری، بهتر است آن را به موزه ببری.
#999
۹
چیزهای خطرناک زیادی توی دنیا وجود دارند که آدمها حتی به خاطرشان نگران هم نیستند.
شلاله
۷
خانم هارپر میگفت: «وقتی میمیریم به بهشت میرویم.» آقای "ل" یک بار بهم گفت مردن یک نقطهٔ پایان است؛ نه غمی در کار است، نه شادیای. من واقعاً نمیدانستم چه اتفاقی میافتد، اما مطمئن بودم که جرد بعد از مردنش این کار احمقانه را نمیکند که به خانهٔ روبهرویی برود و دور و بر اشیای خاکخورده چرخ بزند. به نظر من که او باهوشتر از این حرفها بود. اما نظر ربکا با من فرق داشت، او همیشه با علاقه دنبال روح میگشت.
yas behbahani
۵
مطمئن بودم درست همان فکرهایی را میکند که من میکردم. تنها فرقی که بین ما بود، این بود که من به جرد فکر میکردم و او به شوهرش.
فنجانم را زمین گذاشتم و کتاب را برداشتم. با تعجب نگاهم کرد. درست از همانجایی که رها کرده بود، شروع کردم به خواندن.
شارلوت گفت: «همهٔ این زیباییها، صداها، موسیقیها و عطرها برای تو هستند تا لذت ببری ویلبر. این روزها و این دنیای زیبا مال تواَند.»
وقتی آخرین فصل کتاب را تمام کردیم، فنجانهایمان هم خالی شده بودند. احساس میکردم چیزی توی گلویم گیر کرده است ولی مطمئن بودم مریض نیستم. به خانم فینچ گفتم: «کتاب خیلی خوبی بود.»
ـ خوشحالم خوشت اومد آنی زی.
نیلوفر دریاچه
۴
خانم فینچ؟ به نظر شما وقتی کسی دیگه پیشمون نیست، برای تولدش باید چی کار کنیم؟ آخه نمیشه جشن تولد گرفت ولی خب به هر حال تولدشه!
نیلوفر دریاچه
۴
تامی خیلی کم حرف میزد اما حرفهایش واقعاً شنیدنی بودند.
Elham jannesari
۳
"معمولاً وقتی هوا بارونیه آدم چترشو باز میکنه، اما گاهی کلی آدم دست به دست هم میدن تا بتونن دوباره ببندنش. دیگه چیزی نمونده، چتر من داشت بسته میشد. این بار وقتی چترمو بستم، همینطوری بسته نگهش میدارم، چون بودن زیر نورخورشید رو خیلی دوست دارم."
rozhin
۳
"معمولاً وقتی هوا بارونیه آدم چترشو باز میکنه، اما گاهی کلی آدم دست به دست هم میدن تا بتونن دوباره ببندنش
کاربر ۱۳۹۹۳۳۵
۳
داستاننویسی در واقع یعنی توجه و دقت و فکر کردن به همهچیز. مثلاً وقتی مردی را با سگی میبینی با خودت فکر کنی، اگر این سگ یکدفعه فرار کند چه میشود؟ یا توی مترو از خودت میپرسی نکند این خانم بغلدستی برادرش را از دست داده باشد و هنوز باخبر نشده باشد؟
M. abolhasani
۲
تو الان با چتر باز بالای سرت اینجا هستی ولی دیگه بارونی وجود نداره. بدون چترت دیگه خیس نمیشی و اگه به موقع نبندیش، نور خورشید و آسمون صاف رو از دست میدی.
aseman
۲
چقدر دلم میخواست آن لحظه را توی یک شیشه میریختم، درش را میبستم و برای همیشه با خودم نگه میداشتم... آن وقت میتوانستم هر وقت که دلم خواست، در شیشه را باز کنم و با تمام وجود دوباره حسش کنم.
کاربر
۲
وقتی روی تپهٔ کاج، وسط سرازیری، درست همان نقطهای که از کنار صندوق پستی آقای نورمور میگذرد، ترمز دوچرخهات را خلاص کنی، میتوانی بدون رکاب زدن و کوچکترین درگیری چرخها، با یک حرکت تا جلو فروشگاه لیپی سُر بخوری. این سریعترین و لذتبخشترین راهِ رسیدن به آنجاست. باد توی گوشهات سوت میکشد و شکمت قلقلک میآید، انگار روی هوا شناوری؛ فکر میکنی از یک موشک هم سریعتری.
ولی من دیگر این کار را نمیکنم.
Nazanin :)
۲
درست مثل جنگل درهم برهمی بود که باید از بین یک عالم خطخطی و نوشتههای تودرتو مسافرت میکردی تا به کلمهای که میخواستی برسی. کلمهٔ افسردگی را پیدا کردم: وقتی به خاطر از دست دادن امید، شادمانی از بین میرود و فرد احساس کسالت و بیحالی میکند.
تمام چیزی که دربارهاش نوشته بود، همین بود.
#999
۲
«وقتی بارون مییاد تو چترت رو باز میکنی درسته؟ چون میخوای خیس نشی.»
شانهام را تکان دادم.
ـ حالا فکرش رو بکن وقتی ساعتهای زیادی داری پیاده میری، ممکنه بارون تموم شده باشه ولی تو هنوز نگران باشی که خیس بشی؛ یا اونقدر تو فکر خودت غرق شده باشی که متوجه نشی دیگه احتیاجی به اون چتر نداری. تو الان با چتر باز بالای سرت اینجا هستی ولی دیگه بارونی وجود نداره. بدون چترت دیگه خیس نمیشی و اگه به موقع نبندیش، نور خورشید و آسمون صاف رو از دست میدی.
rozhin
۲
چیزهای خطرناک زیادی توی دنیا وجود دارند
کتابگرد شبانه
۲
آقای یانگ فازبی را رها کرد و فنجان قهوهاش را برداشت و به ربکا گفت: «من میرم ببینم مادرت کجاست.» بعد رو به من گفت: «موفق باشی با کتابهات آنی.»
من هم با دستهای کف صابونی گفتم: «ممنون.»
فکر کردم بلافاصله از آشپزخانه میرود ولی نرفت. یک قلپ دیگر قهوه خورد و گفت: «میدونی، همهٔ کلمات به درد بخور نیستن.»
sadathatami
۲
خیلی سخت بود که یک نفر را فقط تبدیل به چند کلمه کنی و توضیح بدهی.
سدریک دیگوری💛
۲
«بعضی وقتها ممکنه آدم سر خودشو با نگرانی گرم کنه تا یادش بره که غمگینه.»
نیلوفر دریاچه
۲
کلمهٔ افسردگی را پیدا کردم: وقتی به خاطر از دست دادن امید، شادمانی از بین میرود و فرد احساس کسالت و بیحالی میکند.
نیلوفر دریاچه
۲
با اطمینان و خیلی جدی حرف میزد: «وقتی بارون مییاد تو چترت رو باز میکنی درسته؟ چون میخوای خیس نشی.»
شانهام را تکان دادم.
ـ حالا فکرش رو بکن وقتی ساعتهای زیادی داری پیاده میری، ممکنه بارون تموم شده باشه ولی تو هنوز نگران باشی که خیس بشی؛ یا اونقدر تو فکر خودت غرق شده باشی که متوجه نشی دیگه احتیاجی به اون چتر نداری. تو الان با چتر باز بالای سرت اینجا هستی ولی دیگه بارونی وجود نداره. بدون چترت دیگه خیس نمیشی و اگه به موقع نبندیش، نور خورشید و آسمون صاف رو از دست میدی.
تپولی خواه
۲
ـ رنگ مورد علاقهتون چیه؟
مال خودم زرد بود و همینطور آبی نوزادی و آبی اقیانوس...
میمْ؛ مثلِ مَنْ
۱
در حالی که هنوز اشک از چشمهایش بیرون میآمد، گفت: «من بهت گفته بودم که حالت خوبه، یادته؟... ولی راستش اینه که ما هیچ کدوممون خوب نیستیم. چطوری میتونیم خوب باشیم؟»
به حرفش فکرکردم. قطره اشکی را که داشت از گونهاش پایین میآمد، پاک کردم و گفتم: «ما فقط باید چترامونو ببندیم...»
چند تا پلک زد: «چی؟ چترامون؟»
داستان بستن چتر را برایش تعریف کردم و اینکه چطور خانم فینچ بالاخره توانست عکس ماهیها را به دیوار اتاقش بزند و خودم که به جای خواندن کتاب انواع مریضیها، کتاب شارلوت را خواندم.
مامانم پرسید: «تو فکر میکنی چتر من چیه؟»
aseman
۱
«همیشه بعد از هر زمستان دوباره روزهای گرم و آفتابی از راه میرسند. پرندهها میخوانند. قورباغهها از خواب بیدار میشوند و کرمها پروانه میشوند.»