
٪۵۰
مرضیه
۳
خب که چی؟ یه عدهای مارکسیست شدهند که شدهند، مگه همهمون که مسلمونیم و دم از خدا و پیغمبر میزنیم کاری غیر از کار اونها میکنیم؟ اونها هم مبارزه میکنند. اصلاً اگه قراره تغییری باشه باید توی همهچیز باشه. اگه باز بخواد حرف حرف یکی باشه که نمیشه.
Aseman
۳
نه سلامی در کار بود و نه دست دادنی، حتی نگاهش هم نکرد؟ داشت جلوِ خودش را میگرفت یا واقعاً حسی نمانده بود برای نگاه کردن؟
کاربر ۷۶۶۳۷۳۹
۲
؟ جواب این مردم را چه میدهی؟
نازنین عظیمی
۱
همیشه همینطورهاست. چیزهای بد و ناراحتکننده بهراحتی دست از سر آدم برنمیدارند.
مرضیه
۱
مادرجان نشسته بود جلوِ پاش و بازوش را میمالید. هر وقت که هر کدامشان مریض میشد بازو یا پاش را میمالید و مهم هم نبود کجاشان درد میکند. مهم این بود که بود.
Aseman
۱
آقاجون همیشه میگفت شک که بیفته توی دلت، کمکم همهچی رو میخوره، عین موریانه. فرقی هم نمیکنه قبلاً به چی معتقد بودی یا فکر میکردی درسته. به همهجا رخنه میکنه.
:)
۰
توی راهرو پر از مجروح بود و پرستارهایی که اینور و آنور میدویدند. اینهمه آدم، اینهمه انقلابی. شاهین میگفت پیروزی پشت در است، فقط باید در را باز کنیم. حالا در را باز کرده بودند؟
:)
۰
اصلاً اگه قراره تغییری باشه باید توی همهچیز باشه. اگه باز بخواد حرف حرف یکی باشه که نمیشه.
:)
۰
«بچه رو باید تحویل سردخونه بدید، پشت ساختمون. باید آمار کشتهها درست باشه. مسئولیت داره برای بیمارستان.»
کدام آمار، کدام مسئولیت؟ همین حالا چند نفر داشتند توی خیابان و درگیریها کشته میشدند؟