
شوالیه.
۲
. او بر گسترهٔ این خاک جز خدا نه چیزی میجوید و نه چیزی میخواهد.»
کاربر ۸۷۲۳۴۵۰
۰
داد و ستد
شاعری بینوا، ثروتمندی نادان را بر چهارراهی دید، بین آنان گفت و گویی طولانی درگرفت و سراسر سخن از دلتنگی و خشم بود، نه چیزی دیگر.
همانوقت فرشتهٔ راه از آنجا گذشت و دستش را بر شانهٔ آن دو مرد گذاشت. ناگهان معجزهای رخ داد؛ دارایی هر یک به دیگری منتقل شد.
آن دو مرد از هم جدا شدند اما ماجرای عجیبتر این بود که شاعر نگاهی کرد و در دستانش جز شنریزهٔ متحرکی نیافت و مرد نادان چشمش را بست و جز ابری که در قلبش حرکت میکرد، چیزی ندید.
