جملات زیبای کتاب از زندگی سیرم ولی دلم می خواهد دوک بوکی بخورم! | طاقچه
تصویر جلد کتاب از زندگی سیرم ولی دلم می خواهد دوک بوکی بخورم!

بریده‌هایی از کتاب از زندگی سیرم ولی دلم می خواهد دوک بوکی بخورم!

نویسنده:بک سه هی
امتیاز
۳.۴از ۶۹ رأی
۳٫۴
(۶۹)
«شاید امروز روزی بی‌نقص و تمام‌عیار نباشد؛ اما باز هم روز بسیار خوبی است. هنر سرچشمهٔ این باور است که به من یادآور می‌شود پس‌از روزی سراسر غم و افسردگی باز هم می‌توانم به چیزهای کوچکی که می‌بینم، لبخند بزنم.»
leila safarvand
افرادی که خیلی متکبرن، عزت‌نفسشون کمه؛ واسهٔ همین می‌خوان بقیه رو مجبور کنن که به اون‌ها احترام بذارن و تحسینشون کنن؛ اما کسی که عزت‌نفس خوبی داره، اصلاً اهمیت نمی‌ده دیگران درباره‌ش چطور فکر می‌کنن.
razavi
نظریهٔ جوجه‌تیغی «احساسات افراطی مخالف با هم ارتباط مستقیم دارند. مثلاً افرادی که خیلی متکبرند، عزت‌نفسشان کم است؛ برای همین می‌خواهند بقیه را مجبور کنند که به آن‌ها احترام بگذارند و تحسینشان کنند.» موقعیت متناقضی که دو فرد در عین نیاز به صمیمیت، می‌خواهند از هم فاصله بگیرند، «نظریهٔ جوجه‌تیغی» نام دارد.
leila safarvand
گاهی می‌خوایم به هدفی برسیم؛ اما ابزار رسیدن به اون هدف، به هدفمون تبدیل می‌شه و یادمون می‌ره هدف اصلی چی بوده. فرض کن هدفت یه شهره؛ اما اون‌قدر فکرت درگیر این می‌شه که با چه وسیله‌ای به اونجا برسی که هدف اصلی‌ت می‌شه وسیله‌ای که می‌خوای ازش استفاده کنی. اون‌قدر فکرت درگیر این می‌شه که با قطار سریع‌السیر بری یا با فلان خط هوایی معروف که دیگه فراموش می‌کنی هدفت اون شهر بوده، نه وسیلهٔ نقلیه.
کاربر عادی
وقتی از زندگی‌ت راضی نباشی، طبیعتاً به نیازهای ابتدایی‌ت پناه می‌بری. خوردن و خوابیدن جزو اولین نیازهای غریزی ماست؛ اما رضایت ناشی از خوردن، پایدار نیست. بهتره ورزش رو جایگزین کنی یا کارهایی رو انجام بدی که تو رو مجبور می‌کنن از خونه بیرون بری. در واقع برای خودت باید یه سری اهدافی رو در نظر بگیری که رضایت موندگار به همراه داشته باشن. من: باشه، دوباره ورزش رو شروع می‌کنم. نظریهٔ جوجه‌تیغی «احساسات افراطی مخالف با هم ارتباط مستقیم دارند. مثلاً افرادی که خیلی متکبرند، عزت‌نفسشان کم است؛ برای همین می‌خواهند بقیه را مجبور کنند که به آن‌ها احترام بگذارند و تحسینشان کنند.»
sadaf
واقعیت این است که هیچ‌کس به‌اندازهٔ خودم مرا نادیده نمی‌گیرد.
موون~🐋🌻🌊
تو بیشتر دچار اضطراب و وسواسی تا افسردگی. اضطرابتم تا حد زیادی توی روابط اجتماعی‌ت خودش رو نشون می‌ده.
تپولی خواه
گاهی رسیدن به آخر خط شروع یه زندگی جدیده.
Emily
گاهی بهترین کار در قبال آدم‌هایی که باوجود اعتراضت باز هم رفتارشون رو تکرار می‌کنن، اینه که ازشون فاصله بگیری.
ترلان
من از تنهایی لذت می‌برم؛ اما مشروط به اینکه بدونم یه نفر خیلی دوستم داره و یکی هست که حالم رو بپرسه.
kimeow
آن‌که رنگ ظلمت را ندیده باشد، ارزش نور و روشنی را نمی‌فهمد
Oryx
گاهی می‌خوایم به هدفی برسیم؛ اما ابزار رسیدن به اون هدف، به هدفمون تبدیل می‌شه و یادمون می‌ره هدف اصلی چی بوده.
کاربر عادی
از اینکه بگذارم حسرت چون موریانه مرا از درون بپوساند، چه عایدم خواهد شد؟ در این حال به کتاب‌خواندن پناه می‌برم؛ چون هیچ رنجی بیشتر از این نیست که بنشینی و در سوگ کسی که رفته، با احساسات بی‌پایانت کلنجار بروی و هذیان ببافی و روح‌وروانت را فرسوده کنی. درعوض پی کتابی می‌گردم که با افکار و احوالم سازگار باشد و چون مرهمی، دردم را آرام کند. آن‌گاه آن را ورق‌به‌ورق بارها و بارها می‌خوانم، زیر تک‌تک سطرهایش خط می‌کشم، دوباره می‌خوانم و دوباره می‌خوانم و تا شیرازهٔ کاغذهایش از هم باز شود، آن را رها نمی‌کنم. کتاب‌ها از حرف‌زدن با من خسته نمی‌شوند و صبورانه مرا تا یافتن راه‌حل همراهی می‌کنند و با آرامش ساعت‌ها منتظر می‌مانند تا روح و جانم التیام یابد. این فقط یکی از صدها زیبایی و جذابیت کتاب و کتاب‌خواندن است.
تپولی خواه
فکر می‌کنی دلیل این رفتارها و کم‌بودن عزت‌نفست چی ممکنه باشه؟ من: فکر می‌کنم عزت‌نفسم به بچگی‌م و محیطی که توش بزرگ شدم، ربط داره. مادرم همیشه از فقر و بدبختی می‌نالید. ما پنج‌نفری توی یه آپارتمان یه‌خوابهٔ کوچیک زندگی می‌کردیم.
تپولی خواه
دیگه چی از اون موقع یادته؟ من: خیلی چیزها! همون داستان تکراری زندگی خیلی‌ها. پدرم همیشه مادرم رو می‌زد. البته خودشون اسم ظاهراً محترمانه‌ای روی کار زشتشون گذاشتن: «اختلافات زناشویی»؛ اما هر اسمی داشته باشه، خشونت به حساب می‌آد. درسته؟ وقتی به بچگی‌م فکر می‌کنم، کتک‌زدن‌های پدرم یادم می‌آد. اون من و مادر و خواهرهام رو می‌زد. بعد هم خونه رو زیرورُو می‌کرد و نصفه‌شب در رو محکم به هم می‌کوبید و از خونه بیرون می‌رفت. اون‌قدر گریه می‌کردیم تا خوابمون می‌برد. فرداصبح هم می‌رفتیم مدرسه و بدبختی‌مون یادمون می‌رفت.
تپولی خواه
وقتی زندگی فقط در تلاش برای زنده‌ماندن خلاصه می‌شود، وقتی برای زنده‌ماندن باید آن‌قدر سگ‌دو بزنی که دیگر وقت و رمقی برای برآوردن سایر نیازهایت باقی نمی‌ماند، وقتی زمان مثل برق و باد می‌گذرد و از آرزوهایت چیزی جز جنازه‌ای خشک و پوسیده به جا نمی‌ماند، چطور می‌توانی از کسی انتظار داشته باشی که مثل قبل باشد و تغییر نکند؟
~نگار
«آن‌که رنگ ظلمت را ندیده باشد، ارزش نور و روشنی را نمی‌فهمد.»
ekigai
«چرا منطقی‌بودن به نظرت خوب نیست؟ منطق سازوکار دفاعی مغز است. در حقیقت با این کار سعی می‌کنی دلیلی برای اتفاقی که افتاده و دردی که حس می‌کنی، پیدا کنی.»
negar
«آن‌که رنگ ظلمت را ندیده باشد، ارزش نور و روشنی را نمی‌فهمد.»
Emily
این واقعیت را پذیرفته بودم که افسردگی با پوست و استخوانم عجین شده است و کاری از دستم برنمی‌آید.
tabasom
«باید ببینی چه‌چیزی برایت رضایت درونی به همراه دارد. باید به‌جای اهمیت‌دادن به نظر دیگران، تلاش کنی به خواسته‌های واقعی خودت جامهٔ عمل بپوشانی.»
نجلا
برای خشنودی، باید این دو حقیقت زندگی را بدون ترس در آغوش بگیری: اول اینکه ناراحتی جزء جدایی‌ناپذیر زندگی ماست، اما غم و رنج و ترسمان بی دلیل و هدف نیست. دوم اینکه هیچ راه گریزی برای فرار از این احساسات وجود ندارد.
Hope
من ضعف‌ها و قوت‌های اون‌هایی رو که دوستشون دارم، می‌دونم؛ اما باوجود کاستی‌هاشون، دوستشون دارم؛ چون نقص هم جزئی از ماهیت آدم‌هاست. بااین‌حال همیشه نگرانم که یه اشتباه و یه نقص کوچیک باعث بشه دیگران طردم کنن.
Hope
باید خود واقعی‌ت باشی. به‌جای اینکه نگران قضاوت دیگران باشی و طبق میل اون‌ها رفتار کنی، خودت تصمیم بگیر که چه رفتاری درسته و همون رو انجام بده و مسئولیتش رو هم بپذیر. روابط تو محدوده. خودتی و طرفت و معیارهات؛ مثل یه مثلث که زاویه‌هاش مثل سرنیزه قلبت رو زخمی می‌کنن. باید روابطت رو وسعت بدی. باید اضلاع این مثلث رو بیشتر کنی. روابط مختلف سالم و عمیق و معناداری پیدا کن که سه‌ضلعیِ تو رو هشت‌ضلعی و دوازده‌ضلعی کنن و کم‌کم یه دایره از روابطت شکل بگیره. این‌طوری حساسیت‌هات کمتر و دیدت گسترده‌تر و معیارهات متعادل‌تر می‌شن و کمتر آسیب می‌بینی.
Hope
دلم می‌خواهد حتی اگر چاق و زشت باشم، خودم را بپذیرم و دوست بدارم؛ هرچند جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنم، آدم‌ها را براساس ظاهرشان ارزیابی و دسته‌بندی می‌کند
sepideh
رنج تو از افکار خودت سرچشمه می‌گیره.
Oryx
«باید ببینی چه‌چیزی برایت رضایت درونی به همراه دارد. باید به‌جای اهمیت‌دادن به نظر دیگران، تلاش کنی به خواسته‌های واقعی خودت جامهٔ عمل بپوشانی.»
ekigai
در این حال به کتاب‌خواندن پناه می‌برم؛ چون هیچ رنجی بیشتر از این نیست که بنشینی و در سوگ کسی که رفته، با احساسات بی‌پایانت کلنجار بروی و هذیان ببافی و روح‌وروانت را فرسوده کنی. درعوض پی کتابی می‌گردم که با افکار و احوالم سازگار باشد و چون مرهمی، دردم را آرام کند. آن‌گاه آن را ورق‌به‌ورق بارها و بارها می‌خوانم، زیر تک‌تک سطرهایش خط می‌کشم، دوباره می‌خوانم و دوباره می‌خوانم و تا شیرازهٔ کاغذهایش از هم باز شود، آن را رها نمی‌کنم. کتاب‌ها از حرف‌زدن با من خسته نمی‌شوند و صبورانه مرا تا یافتن راه‌حل همراهی می‌کنند و با آرامش ساعت‌ها منتظر می‌مانند تا روح و جانم التیام یابد. این فقط یکی از صدها زیبایی و جذابیت کتاب و کتاب‌خواندن است.
ekigai
«وقتی اوضاع‌واحوالت خوب نیست، طبیعی است که فکر کنی هیچ‌کس به‌اندازهٔ تو روزهای سختی را نمی‌گذراند. این طرز فکر خودخواهانه نیست.»
samira.khoshbakht
«در واقع دوست‌نداشتن خودت باعث می‌شود وقتی عشقی دریافت می‌کنی، برداشتت از آن غلط باشد و دچار سوءتعبیر شوی.»
samira.khoshbakht