جملات زیبای کتاب از زندگی سیرم ولی دلم می خواهد دوک بوکی بخورم! | طاقچه
تصویر جلد کتاب از زندگی سیرم ولی دلم می خواهد دوک بوکی بخورم!

بریده‌هایی از کتاب از زندگی سیرم ولی دلم می خواهد دوک بوکی بخورم!

نویسنده:بک سه هی
امتیاز
۳.۴از ۴۹ رأی
۳٫۴
(۴۹)
«شاید امروز روزی بی‌نقص و تمام‌عیار نباشد؛ اما باز هم روز بسیار خوبی است. هنر سرچشمهٔ این باور است که به من یادآور می‌شود پس‌از روزی سراسر غم و افسردگی باز هم می‌توانم به چیزهای کوچکی که می‌بینم، لبخند بزنم.»
leila safarvand
افرادی که خیلی متکبرن، عزت‌نفسشون کمه؛ واسهٔ همین می‌خوان بقیه رو مجبور کنن که به اون‌ها احترام بذارن و تحسینشون کنن؛ اما کسی که عزت‌نفس خوبی داره، اصلاً اهمیت نمی‌ده دیگران درباره‌ش چطور فکر می‌کنن.
razavi
نظریهٔ جوجه‌تیغی «احساسات افراطی مخالف با هم ارتباط مستقیم دارند. مثلاً افرادی که خیلی متکبرند، عزت‌نفسشان کم است؛ برای همین می‌خواهند بقیه را مجبور کنند که به آن‌ها احترام بگذارند و تحسینشان کنند.» موقعیت متناقضی که دو فرد در عین نیاز به صمیمیت، می‌خواهند از هم فاصله بگیرند، «نظریهٔ جوجه‌تیغی» نام دارد.
leila safarvand
وقتی از زندگی‌ت راضی نباشی، طبیعتاً به نیازهای ابتدایی‌ت پناه می‌بری. خوردن و خوابیدن جزو اولین نیازهای غریزی ماست؛ اما رضایت ناشی از خوردن، پایدار نیست. بهتره ورزش رو جایگزین کنی یا کارهایی رو انجام بدی که تو رو مجبور می‌کنن از خونه بیرون بری. در واقع برای خودت باید یه سری اهدافی رو در نظر بگیری که رضایت موندگار به همراه داشته باشن. من: باشه، دوباره ورزش رو شروع می‌کنم. نظریهٔ جوجه‌تیغی «احساسات افراطی مخالف با هم ارتباط مستقیم دارند. مثلاً افرادی که خیلی متکبرند، عزت‌نفسشان کم است؛ برای همین می‌خواهند بقیه را مجبور کنند که به آن‌ها احترام بگذارند و تحسینشان کنند.»
sadaf
گاهی می‌خوایم به هدفی برسیم؛ اما ابزار رسیدن به اون هدف، به هدفمون تبدیل می‌شه و یادمون می‌ره هدف اصلی چی بوده. فرض کن هدفت یه شهره؛ اما اون‌قدر فکرت درگیر این می‌شه که با چه وسیله‌ای به اونجا برسی که هدف اصلی‌ت می‌شه وسیله‌ای که می‌خوای ازش استفاده کنی. اون‌قدر فکرت درگیر این می‌شه که با قطار سریع‌السیر بری یا با فلان خط هوایی معروف که دیگه فراموش می‌کنی هدفت اون شهر بوده، نه وسیلهٔ نقلیه.
کاربر عادی
تو بیشتر دچار اضطراب و وسواسی تا افسردگی. اضطرابتم تا حد زیادی توی روابط اجتماعی‌ت خودش رو نشون می‌ده.
تپولی خواه
گاهی بهترین کار در قبال آدم‌هایی که باوجود اعتراضت باز هم رفتارشون رو تکرار می‌کنن، اینه که ازشون فاصله بگیری.
ترلان
گاهی می‌خوایم به هدفی برسیم؛ اما ابزار رسیدن به اون هدف، به هدفمون تبدیل می‌شه و یادمون می‌ره هدف اصلی چی بوده.
کاربر عادی
از اینکه بگذارم حسرت چون موریانه مرا از درون بپوساند، چه عایدم خواهد شد؟ در این حال به کتاب‌خواندن پناه می‌برم؛ چون هیچ رنجی بیشتر از این نیست که بنشینی و در سوگ کسی که رفته، با احساسات بی‌پایانت کلنجار بروی و هذیان ببافی و روح‌وروانت را فرسوده کنی. درعوض پی کتابی می‌گردم که با افکار و احوالم سازگار باشد و چون مرهمی، دردم را آرام کند. آن‌گاه آن را ورق‌به‌ورق بارها و بارها می‌خوانم، زیر تک‌تک سطرهایش خط می‌کشم، دوباره می‌خوانم و دوباره می‌خوانم و تا شیرازهٔ کاغذهایش از هم باز شود، آن را رها نمی‌کنم. کتاب‌ها از حرف‌زدن با من خسته نمی‌شوند و صبورانه مرا تا یافتن راه‌حل همراهی می‌کنند و با آرامش ساعت‌ها منتظر می‌مانند تا روح و جانم التیام یابد. این فقط یکی از صدها زیبایی و جذابیت کتاب و کتاب‌خواندن است.
تپولی خواه
فکر می‌کنی دلیل این رفتارها و کم‌بودن عزت‌نفست چی ممکنه باشه؟ من: فکر می‌کنم عزت‌نفسم به بچگی‌م و محیطی که توش بزرگ شدم، ربط داره. مادرم همیشه از فقر و بدبختی می‌نالید. ما پنج‌نفری توی یه آپارتمان یه‌خوابهٔ کوچیک زندگی می‌کردیم.
تپولی خواه
دیگه چی از اون موقع یادته؟ من: خیلی چیزها! همون داستان تکراری زندگی خیلی‌ها. پدرم همیشه مادرم رو می‌زد. البته خودشون اسم ظاهراً محترمانه‌ای روی کار زشتشون گذاشتن: «اختلافات زناشویی»؛ اما هر اسمی داشته باشه، خشونت به حساب می‌آد. درسته؟ وقتی به بچگی‌م فکر می‌کنم، کتک‌زدن‌های پدرم یادم می‌آد. اون من و مادر و خواهرهام رو می‌زد. بعد هم خونه رو زیرورُو می‌کرد و نصفه‌شب در رو محکم به هم می‌کوبید و از خونه بیرون می‌رفت. اون‌قدر گریه می‌کردیم تا خوابمون می‌برد. فرداصبح هم می‌رفتیم مدرسه و بدبختی‌مون یادمون می‌رفت.
تپولی خواه
«چرا منطقی‌بودن به نظرت خوب نیست؟ منطق سازوکار دفاعی مغز است. در حقیقت با این کار سعی می‌کنی دلیلی برای اتفاقی که افتاده و دردی که حس می‌کنی، پیدا کنی.»
negar
وقتی زندگی فقط در تلاش برای زنده‌ماندن خلاصه می‌شود، وقتی برای زنده‌ماندن باید آن‌قدر سگ‌دو بزنی که دیگر وقت و رمقی برای برآوردن سایر نیازهایت باقی نمی‌ماند، وقتی زمان مثل برق و باد می‌گذرد و از آرزوهایت چیزی جز جنازه‌ای خشک و پوسیده به جا نمی‌ماند، چطور می‌توانی از کسی انتظار داشته باشی که مثل قبل باشد و تغییر نکند؟
~نگار
گاهی رسیدن به آخر خط شروع یه زندگی جدیده.
Emily
«باید ببینی چه‌چیزی برایت رضایت درونی به همراه دارد. باید به‌جای اهمیت‌دادن به نظر دیگران، تلاش کنی به خواسته‌های واقعی خودت جامهٔ عمل بپوشانی.»
نجلا
من از تنهایی لذت می‌برم؛ اما مشروط به اینکه بدونم یه نفر خیلی دوستم داره و یکی هست که حالم رو بپرسه.
kimeow
ظاهرت باعث به‌وجوداومدن وسواست نیست. این وسواس ناشی از همون خودِ آرمانیه که توی ذهنته. همین باعث این وسواس می‌شه. خود آرمانیِ تو خیلی خاص و دست‌نیافتنیه که باعث می‌شه فکر کنی اگه وزنت از پنجاه کیلو بیشتر بشه، نشونهٔ ضعف و بی‌عرضگی‌ته. تنها کاری که می‌تونی انجام بدی، اینه که چیزهای مختلف رو امتحان کنی و کم‌کم دستت بیاد واقعاً چی می‌خوای و چه تغییراتی می‌تونی توی خودت بدی و تا چه اندازه می‌تونی عوض بشی. همین‌که متوجه بشی چی دوست داری و چطور می‌تونی اضطرابت رو کم کنی، حس رضایت درونی‌ت بیشتر می‌شه و اون‌وقته که دیگه حرف و نظر دیگران برات این‌قدر مهم نیست.
reza
چرا من این‌قدر روی رفتارم حساسم و مدام کارهام رو بازبینی می‌کنم؟ روان‌پزشک: چون به حرف مردم زیادی اهمیت می‌دی و چون رضایت درونی‌ت از خودت کمه.
تپولی خواه
امروز هم یکی از همان روزهاست. بی‌دلیل دلم می‌خواهد شِکوه کنم. احساس ضعف و افسردگی می‌کنم. گویی با افسردگی انس گرفته‌ام و راحت خودم را به دست آن می‌سپارم. انگار افسردگی مثل هر روز از خواب برخاستن، جزئی از عادات روزمره‌ام شده است. زندگی جریانی از امواج بی‌پایان است، گاهی آرام و گاهی متلاطم. اگر امروز شادم، شاید فردا غم مرا در آغوش بگیرد و اگر امروز افسرده‌ام، خوب می‌دانم که فردا روز دیگری است، فردایی که شاید خوش‌حال باشم. فقط کافی است به خودم عشق بورزم. من منحصربه‌فردم؛ مثل همه. باید از خودم تا آخر عمر مراقبت کنم و با شفقت و مهر به خودم کمک کنم. برای دستیابی به رضایت درونی و یافتن راهی به‌سوی شادی، باید بیشتر خودم را بشناسم، گاهی نفسی تازه کنم و با شور و شوق رو به جلو گام بردارم.
تپولی خواه
خیلی‌ها ممکنه حسرت موقعیت تو رو بخورن؛ اما حسرت دیگران دلیل نمی‌شه که تو از چیزی که به دست آوردی، راضی باشی. پس این‌قدر خودت رو بابت اینکه قدردان داشته‌هات نیستی، شکنجه نکن.
f.r
همین‌که متوجه بشی چی دوست داری و چطور می‌تونی اضطرابت رو کم کنی، حس رضایت درونی‌ت بیشتر می‌شه و اون‌وقته که دیگه حرف و نظر دیگران برات این‌قدر مهم نیست. من: دلیل پُرخوری عصبی‌م هم همینه؟ روان‌پزشک: بله، وقتی از زندگی‌ت راضی نباشی، طبیعتاً به نیازهای ابتدایی‌ت پناه می‌بری. خوردن و خوابیدن جزو اولین نیازهای غریزی ماست؛ اما رضایت ناشی از خوردن، پایدار نیست. بهتره ورزش رو جایگزین کنی یا کارهایی رو انجام بدی که تو رو مجبور می‌کنن از خونه بیرون بری
تپولی خواه
با مرور خاطراتم، فکر می‌کنم چقدر جملهٔ او «خیلی عوض شده» بی‌معنا و غیرمنصفانه است. چرا توقع داریم همه همیشه یک‌جور باشند و اگر یک یا چند باری کاری را انجام دهند، لطفشان به وظیفه تبدیل می‌شود و برای همیشه آن‌ها را محکوم به انجام‌دادن آن می‌دانیم؟ شاید دیگر نمی‌توانند و می‌خواهند بار سنگینی را که روی دوششان بوده، زمین بگذارند.
~نگار
«آن‌که رنگ ظلمت را ندیده باشد، ارزش نور و روشنی را نمی‌فهمد.»
Emily
برای خشنودی، باید این دو حقیقت زندگی را بدون ترس در آغوش بگیری: اول اینکه ناراحتی جزء جدایی‌ناپذیر زندگی ماست، اما غم و رنج و ترسمان بی دلیل و هدف نیست. دوم اینکه هیچ راه گریزی برای فرار از این احساسات وجود ندارد.
tabasom
این واقعیت را پذیرفته بودم که افسردگی با پوست و استخوانم عجین شده است و کاری از دستم برنمی‌آید.
tabasom
«وقتی اوضاع‌واحوالت خوب نیست، طبیعی است که فکر کنی هیچ‌کس به‌اندازهٔ تو روزهای سختی را نمی‌گذراند. این طرز فکر خودخواهانه نیست.»
نجلا
برای خشنودی، باید این دو حقیقت زندگی را بدون ترس در آغوش بگیری: اول اینکه ناراحتی جزء جدایی‌ناپذیر زندگی ماست، اما غم و رنج و ترسمان بی دلیل و هدف نیست. دوم اینکه هیچ راه گریزی برای فرار از این احساسات وجود ندارد.
Hope
آرزو دارم راهی بیابم تا کمتر آسیب ببینم، تا بیشتر خوبی‌ها را ببینم. می‌خواهم باز هم اشتباه کنم، شکست بخورم و مسیرهای نو برای پیمودن بیابم. می‌خواهم از امواج هیجانات درونم لذت ببرم و به آن‌ها به چشم ضرب‌آهنگ زندگی نگاه کنم. می‌خواهم در دل ظلمت آن‌قدر پیش بروم تا کورسویی از نور بیابم و مدت‌ها زیر چتر آن زندگی کنم. امیدوارم روزی به آرزویم برسم.
کاربر ۶۸۲۹۶۱۰
این‌جور وقت‌ها کسی باید کنار آدم بنشیند، روی شانه‌اش بزند و بگوید: «بیا با هم راهی پیدا کنیم تا حالت بهتر بشه.» بگوید: «چه غمگین باشی و چه خشمگین، من کنار تواَم و احساست رو درک کنم.» او هم باید از تجربه‌های دردناکش بگوید و یادمان بیاورد که این نیز بگذرد. این همان همدلی و تسلّایی است که ریشهٔ روابط را مستحکم می‌کند.
کاربر ۶۸۲۹۶۱۰
فکر کن وقتی می‌خوای بری دانشگاه یا سر کار، وارد یه دانشکده یا شرکت خیلی خوب می‌شی؛ اما بعد مدتی، به‌محض اینکه اونجا جا افتادی، ناله و گله شروع می‌شه. نمی‌تونی دائم خودت رو مجاب کنی که دانشگاه یا محل کارت رو دوست داری. خیلی‌ها ممکنه حسرت موقعیت تو رو بخورن؛ اما حسرت دیگران دلیل نمی‌شه که تو از چیزی که به دست آوردی، راضی باشی. پس این‌قدر خودت رو بابت اینکه قدردان داشته‌هات نیستی، شکنجه نکن.
Hope

حجم

۱۲۵٫۸ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۳

تعداد صفحه‌ها

۱۳۶ صفحه

حجم

۱۲۵٫۸ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۳

تعداد صفحه‌ها

۱۳۶ صفحه

قیمت:
۴۹,۰۰۰
تومان