جملات زیبای کتاب از زندگی سیرم ولی دلم می خواهد دوک بوکی بخورم! | طاقچه
تصویر جلد کتاب از زندگی سیرم ولی دلم می خواهد دوک بوکی بخورم!

بریده‌هایی از کتاب از زندگی سیرم ولی دلم می خواهد دوک بوکی بخورم!

نویسنده:بک سه هی
امتیاز
۳.۰از ۳۰ رأی
۳٫۰
(۳۰)
«شاید امروز روزی بی‌نقص و تمام‌عیار نباشد؛ اما باز هم روز بسیار خوبی است. هنر سرچشمهٔ این باور است که به من یادآور می‌شود پس‌از روزی سراسر غم و افسردگی باز هم می‌توانم به چیزهای کوچکی که می‌بینم، لبخند بزنم.»
leila safarvand
افرادی که خیلی متکبرن، عزت‌نفسشون کمه؛ واسهٔ همین می‌خوان بقیه رو مجبور کنن که به اون‌ها احترام بذارن و تحسینشون کنن؛ اما کسی که عزت‌نفس خوبی داره، اصلاً اهمیت نمی‌ده دیگران درباره‌ش چطور فکر می‌کنن.
razavi
نظریهٔ جوجه‌تیغی «احساسات افراطی مخالف با هم ارتباط مستقیم دارند. مثلاً افرادی که خیلی متکبرند، عزت‌نفسشان کم است؛ برای همین می‌خواهند بقیه را مجبور کنند که به آن‌ها احترام بگذارند و تحسینشان کنند.» موقعیت متناقضی که دو فرد در عین نیاز به صمیمیت، می‌خواهند از هم فاصله بگیرند، «نظریهٔ جوجه‌تیغی» نام دارد.
leila safarvand
وقتی از زندگی‌ت راضی نباشی، طبیعتاً به نیازهای ابتدایی‌ت پناه می‌بری. خوردن و خوابیدن جزو اولین نیازهای غریزی ماست؛ اما رضایت ناشی از خوردن، پایدار نیست. بهتره ورزش رو جایگزین کنی یا کارهایی رو انجام بدی که تو رو مجبور می‌کنن از خونه بیرون بری. در واقع برای خودت باید یه سری اهدافی رو در نظر بگیری که رضایت موندگار به همراه داشته باشن. من: باشه، دوباره ورزش رو شروع می‌کنم. نظریهٔ جوجه‌تیغی «احساسات افراطی مخالف با هم ارتباط مستقیم دارند. مثلاً افرادی که خیلی متکبرند، عزت‌نفسشان کم است؛ برای همین می‌خواهند بقیه را مجبور کنند که به آن‌ها احترام بگذارند و تحسینشان کنند.»
sadaf
گاهی می‌خوایم به هدفی برسیم؛ اما ابزار رسیدن به اون هدف، به هدفمون تبدیل می‌شه و یادمون می‌ره هدف اصلی چی بوده. فرض کن هدفت یه شهره؛ اما اون‌قدر فکرت درگیر این می‌شه که با چه وسیله‌ای به اونجا برسی که هدف اصلی‌ت می‌شه وسیله‌ای که می‌خوای ازش استفاده کنی. اون‌قدر فکرت درگیر این می‌شه که با قطار سریع‌السیر بری یا با فلان خط هوایی معروف که دیگه فراموش می‌کنی هدفت اون شهر بوده، نه وسیلهٔ نقلیه.
کاربر عادی
تو بیشتر دچار اضطراب و وسواسی تا افسردگی. اضطرابتم تا حد زیادی توی روابط اجتماعی‌ت خودش رو نشون می‌ده.
کاربر ۲۸۶۳۶۰۷
گاهی می‌خوایم به هدفی برسیم؛ اما ابزار رسیدن به اون هدف، به هدفمون تبدیل می‌شه و یادمون می‌ره هدف اصلی چی بوده.
کاربر عادی
دیگه چی از اون موقع یادته؟ من: خیلی چیزها! همون داستان تکراری زندگی خیلی‌ها. پدرم همیشه مادرم رو می‌زد. البته خودشون اسم ظاهراً محترمانه‌ای روی کار زشتشون گذاشتن: «اختلافات زناشویی»؛ اما هر اسمی داشته باشه، خشونت به حساب می‌آد. درسته؟ وقتی به بچگی‌م فکر می‌کنم، کتک‌زدن‌های پدرم یادم می‌آد. اون من و مادر و خواهرهام رو می‌زد. بعد هم خونه رو زیرورُو می‌کرد و نصفه‌شب در رو محکم به هم می‌کوبید و از خونه بیرون می‌رفت. اون‌قدر گریه می‌کردیم تا خوابمون می‌برد. فرداصبح هم می‌رفتیم مدرسه و بدبختی‌مون یادمون می‌رفت.
کاربر ۲۸۶۳۶۰۷
«چرا منطقی‌بودن به نظرت خوب نیست؟ منطق سازوکار دفاعی مغز است. در حقیقت با این کار سعی می‌کنی دلیلی برای اتفاقی که افتاده و دردی که حس می‌کنی، پیدا کنی.»
negar
فکر می‌کنی دلیل این رفتارها و کم‌بودن عزت‌نفست چی ممکنه باشه؟ من: فکر می‌کنم عزت‌نفسم به بچگی‌م و محیطی که توش بزرگ شدم، ربط داره. مادرم همیشه از فقر و بدبختی می‌نالید. ما پنج‌نفری توی یه آپارتمان یه‌خوابهٔ کوچیک زندگی می‌کردیم.
کاربر ۲۸۶۳۶۰۷
وقتی زندگی فقط در تلاش برای زنده‌ماندن خلاصه می‌شود، وقتی برای زنده‌ماندن باید آن‌قدر سگ‌دو بزنی که دیگر وقت و رمقی برای برآوردن سایر نیازهایت باقی نمی‌ماند، وقتی زمان مثل برق و باد می‌گذرد و از آرزوهایت چیزی جز جنازه‌ای خشک و پوسیده به جا نمی‌ماند، چطور می‌توانی از کسی انتظار داشته باشی که مثل قبل باشد و تغییر نکند؟
~نگار
ظاهرت باعث به‌وجوداومدن وسواست نیست. این وسواس ناشی از همون خودِ آرمانیه که توی ذهنته. همین باعث این وسواس می‌شه. خود آرمانیِ تو خیلی خاص و دست‌نیافتنیه که باعث می‌شه فکر کنی اگه وزنت از پنجاه کیلو بیشتر بشه، نشونهٔ ضعف و بی‌عرضگی‌ته. تنها کاری که می‌تونی انجام بدی، اینه که چیزهای مختلف رو امتحان کنی و کم‌کم دستت بیاد واقعاً چی می‌خوای و چه تغییراتی می‌تونی توی خودت بدی و تا چه اندازه می‌تونی عوض بشی. همین‌که متوجه بشی چی دوست داری و چطور می‌تونی اضطرابت رو کم کنی، حس رضایت درونی‌ت بیشتر می‌شه و اون‌وقته که دیگه حرف و نظر دیگران برات این‌قدر مهم نیست.
reza
با مرور خاطراتم، فکر می‌کنم چقدر جملهٔ او «خیلی عوض شده» بی‌معنا و غیرمنصفانه است. چرا توقع داریم همه همیشه یک‌جور باشند و اگر یک یا چند باری کاری را انجام دهند، لطفشان به وظیفه تبدیل می‌شود و برای همیشه آن‌ها را محکوم به انجام‌دادن آن می‌دانیم؟ شاید دیگر نمی‌توانند و می‌خواهند بار سنگینی را که روی دوششان بوده، زمین بگذارند.
~نگار
گاهی رسیدن به آخر خط شروع یه زندگی جدیده.
Emily
«آن‌که رنگ ظلمت را ندیده باشد، ارزش نور و روشنی را نمی‌فهمد.»
Emily
برای رهایی باید نیمهٔ تاریکت را ببینی؛ چراکه آن هم نیمی از وجود توست. مشکلی ندارم؛ ولی چرا احساس پوچی می‌کنم؟ برای خشنودی، باید این دو حقیقت زندگی را بدون ترس در آغوش بگیری: اول اینکه ناراحتی جزء جدایی‌ناپذیر زندگی ماست، اما غم و رنج و ترسمان بی دلیل و هدف نیست. دوم اینکه هیچ راه گریزی برای فرار از این احساسات وجود ندارد.
sadaf
تو باید یه‌مقداری روی احساست کار کنی. احساساتت تو رو توی موضع ضعف قرار می‌دن. تو خیلی توی دوستی از خودت و احساست مایه می‌ذاری. وقتی زیادی احساس خرج کنی، توقعت هم بیشتر و بیشتر می‌شه و فکر می‌کنی اون طرف به‌اندازهٔ تو دوستت نداره و از احساسش مایه نمی‌ذاره.
sadaf
تقدیم به خانم دکتر الهام شمسی‌زادهٔ نازنین، به پاس تمام لحظاتی که با مهر بی‌دریغشان به قلبم آرامش بخشیدند.
کاربر ۲۸۶۳۶۰۷
«داستانت برای من عزیز و ارزشمند است و تا همیشه دوست و هوادار تو خواهم بود.»
کاربر ۲۸۶۳۶۰۷
چرا من این‌قدر روی رفتارم حساسم و مدام کارهام رو بازبینی می‌کنم؟ روان‌پزشک: چون به حرف مردم زیادی اهمیت می‌دی و چون رضایت درونی‌ت از خودت کمه.
کاربر ۲۸۶۳۶۰۷
باید ببینی چه‌چیزهایی خوش‌حالت می‌کنه و همون‌ها رو انجام بدی.
کاربر ۲۸۶۳۶۰۷
امروز هم یکی از همان روزهاست. بی‌دلیل دلم می‌خواهد شِکوه کنم. احساس ضعف و افسردگی می‌کنم. گویی با افسردگی انس گرفته‌ام و راحت خودم را به دست آن می‌سپارم. انگار افسردگی مثل هر روز از خواب برخاستن، جزئی از عادات روزمره‌ام شده است. زندگی جریانی از امواج بی‌پایان است، گاهی آرام و گاهی متلاطم. اگر امروز شادم، شاید فردا غم مرا در آغوش بگیرد و اگر امروز افسرده‌ام، خوب می‌دانم که فردا روز دیگری است، فردایی که شاید خوش‌حال باشم. فقط کافی است به خودم عشق بورزم. من منحصربه‌فردم؛ مثل همه. باید از خودم تا آخر عمر مراقبت کنم و با شفقت و مهر به خودم کمک کنم. برای دستیابی به رضایت درونی و یافتن راهی به‌سوی شادی، باید بیشتر خودم را بشناسم، گاهی نفسی تازه کنم و با شور و شوق رو به جلو گام بردارم.
کاربر ۲۸۶۳۶۰۷
تو همه‌چیز رو فقط سیاه‌وسفید می‌بینی. منظورم همونه. یا با کسی دوست می‌شی یا نمی‌شی، یا می‌چسبی به طرف یا کلاً بی‌خیالش می‌شی، یا پرخاش می‌کنی یا می‌ریزی توی خودت. کلاً حد وسط نداری. این رابطه ازنظرت خیلی خاص بود؛ برای همین هروقت ناراحت شدی، به روت نیاوردی که به دوستی‌ت خدشه‌ای وارد نشه. در نهایت خسته شدی و بریدی؛ چون تظاهر کردی و خودِ واقعی‌ت نبودی.
کاربر ۲۸۶۳۶۰۷
عزت‌نفسم ضعیفه و نظر دیگران برام خیلی مهمه؛ واسهٔ همینه که کوچیک‌ترین انتقادی برام حکم حمله از طرف مقابلم رو داره و بااینکه می‌تونم با نگاه درست به قضیه، احتمالات متفاوتی رو در نظر بگیرم، فقط سیاه‌وسفید می‌بینم.
کاربر ۲۸۶۳۶۰۷
از اینکه بگذارم حسرت چون موریانه مرا از درون بپوساند، چه عایدم خواهد شد؟ در این حال به کتاب‌خواندن پناه می‌برم؛ چون هیچ رنجی بیشتر از این نیست که بنشینی و در سوگ کسی که رفته، با احساسات بی‌پایانت کلنجار بروی و هذیان ببافی و روح‌وروانت را فرسوده کنی. درعوض پی کتابی می‌گردم که با افکار و احوالم سازگار باشد و چون مرهمی، دردم را آرام کند. آن‌گاه آن را ورق‌به‌ورق بارها و بارها می‌خوانم، زیر تک‌تک سطرهایش خط می‌کشم، دوباره می‌خوانم و دوباره می‌خوانم و تا شیرازهٔ کاغذهایش از هم باز شود، آن را رها نمی‌کنم. کتاب‌ها از حرف‌زدن با من خسته نمی‌شوند و صبورانه مرا تا یافتن راه‌حل همراهی می‌کنند و با آرامش ساعت‌ها منتظر می‌مانند تا روح و جانم التیام یابد. این فقط یکی از صدها زیبایی و جذابیت کتاب و کتاب‌خواندن است.
کاربر ۲۸۶۳۶۰۷
خیلی‌ها ممکنه حسرت موقعیت تو رو بخورن؛ اما حسرت دیگران دلیل نمی‌شه که تو از چیزی که به دست آوردی، راضی باشی. پس این‌قدر خودت رو بابت اینکه قدردان داشته‌هات نیستی، شکنجه نکن.
f.r
چه احساسی داشتی؟ من: نمی‌دونم! ناامیدی... غم... می‌دونستم که نباید اسرار خونواده‌م رو پیش کسی بگم. این اسرار هم هی بیشتر و بزرگ‌تر می‌شدن. فکر می‌کردم باید حرف‌هام رو توی دلم نگه دارم. خواهر بزرگ‌ترم همیشه بهم اخطار می‌داد که مبادا حرف خونه جایی درز کنه. منم به خواهر کوچیکم مدام یادآوری می‌کردم که نباید دهنش رو جایی باز کنه و از خونه حرفی به کسی بزنه. فکر کنم خواهر بزرگمم توی مشکلاتم بی‌تقصیر نیست.
کاربر ۲۸۶۳۶۰۷
رابطه‌ت با خواهر بزرگ‌ترت چطور بود؟ من: گمونم خواهرم من رو دوست داشت؛ اما علاقه‌ش بی‌قیدوشرط نبود. اگه توی مدرسه درسم خوب نبود، وزنم بالا می‌رفت یا کارهام رو درست انجام نمی‌دادم، مسخره و تحقیرم می‌کرد. فاصلهٔ سنی‌مون زیاد نیست؛ اما به‌هرحال بزرگ‌تر بود و حرف حرفِ اون بود. ازطرفی پای پول هم وسط بود. اون برامون کیف و کفش و لباس می‌خرید. یه‌جورهایی بهمون رشوه می‌داد که به حرفش گوش بدیم و اگه این کار رو نمی‌کردیم، هرچی خریده بود، ازمون پس می‌گرفت.
کاربر ۲۸۶۳۶۰۷
هیچ‌وقت به سرت نزد که از خونه فرار کنی؟ من: چرا. اون یه‌جورهایی از ما سوءاستفاده می‌کرد و با رفتارهاش بهمون آسیب می‌زد. رفتارهاش ضدونقیض بود. مثلاً خودش شب خونهٔ دوستش می‌موند؛ ولی به من اجازه نمی‌داد این کار رو بکنم. یه سری از لباس‌ها رو حق نداشتیم بپوشیم. از این قانون‌ها کم نبود. هم دوستش داشتم، هم ازش بدم می‌اومد. ازطرفی هم می‌ترسیدم عصبانی‌ش کنم و اونم دیگه ولم کنه.
کاربر ۲۸۶۳۶۰۷
بعداز قطع‌رابطه با خواهرت، عزت‌نفست بهتر شد؟ من: گاهی احساس اعتمادبه‌نفسم بیشتر می‌شه؛ اما همون حالت همیشگی و افسردگی‌م سر جاشه. در واقع همون دلایلی که قبلاً من رو به خواهرم وابسته می‌کرد، باعث شده الان هم به دوست‌هام وابسته باشم.
کاربر ۲۸۶۳۶۰۷

حجم

۱۲۵٫۸ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۳

تعداد صفحه‌ها

۱۳۶ صفحه

حجم

۱۲۵٫۸ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۳

تعداد صفحه‌ها

۱۳۶ صفحه

قیمت:
۴۹,۰۰۰
۱۴,۷۰۰
۷۰%
تومان