ماهها از انتخابات میگذشت. برای سفری به تهران رفته بودم و خدمت حضرت آقا رسیدم. در آن جلسه، ایشان پذیرش ریاست قوهٔ قضائیه را مطرح کردند و من در پاسخشان گفتم: «در حال حاضر، توی بهشتم و پذیرش قوهٔ قضائیه یعنی بهشتو رها کنم و وارد کارزار سوزانی بشم که آخروعاقبتش مشخص نیست؟! من از قبول این مسئولیت اکراه دارم.»
آقا سری تکان دادند و گفتند: «میدونم اکراه دارید، ولی بهخاطر خدا قبول کنید. خداوند هم خیروبرکت توی این راه قرار میده.»
پس از این جملات، سر تسلیم فرود آوردم و به ایشان گفتم: «هرچی شما بفرمایید. در برابر ارادهٔ شما، من از خودم ارادهای ندارم.»