جملات زیبای کتاب پایان ماموریت | طاقچه
تصویر جلد کتاب پایان ماموریت

بریده‌هایی از کتاب پایان ماموریت

نویسنده:مصطفی رضایی
انتشارات:نشر معارف
امتیاز
۴.۴از ۱۸ رأی
۴٫۴
(۱۸)
خبرنگاری پس از انتخابات از من پرسید: «از کدوم تخریب و تهمت حریف بیشتر ناراحت شدید؟» در پاسخ به او با غمی که همچنان از آن رفتار در دل داشتم، گفتم: «این جملهٔ اون‌ها: "امام رضا را برای مردم بگذارید. این نبات و پارچهٔ سبزی که می‌فرستید برای روستاها، بعد از انتخابات بفرستید."»
یک عدد معتاد کتاب😅✌🏻🌹
ماه‌ها از انتخابات می‌گذشت. برای سفری به تهران رفته بودم و خدمت حضرت آقا رسیدم. در آن جلسه، ایشان پذیرش ریاست قوهٔ قضائیه را مطرح کردند و من در پاسخشان گفتم: «در حال حاضر، توی بهشتم و پذیرش قوهٔ قضائیه یعنی بهشت‌و رها کنم و وارد کارزار سوزانی بشم که آخروعاقبتش مشخص نیست؟! من از قبول این مسئولیت اکراه دارم.» آقا سری تکان دادند و گفتند: «می‌دونم اکراه دارید، ولی به‌خاطر خدا قبول کنید. خداوند هم خیروبرکت توی این راه قرار می‌ده.» پس از این جملات، سر تسلیم فرود آوردم و به ایشان گفتم: «هرچی شما بفرمایید. در برابر ارادهٔ شما، من از خودم اراده‌ای ندارم.»
یک عدد معتاد کتاب😅✌🏻🌹
صحبت‌ها، یکی از طلاب پرسید: «به نظر شما اگه شاه بره، کی می‌تونه کشور رو اداره کنه؟» من بدون معطلی گفتم: «همین آقای خامنه‌ای، امام‌جماعت مسجد کرامت، بهترین شخص برای ریاست‌جمهوریه.»
الف. میم
خم شد پیشانی‌ام را بوسید و گفت: «سید ابراهیم، اینجا امن‌ترین نقطهٔ دنیاس. هروقت دلت گرفت، مشکلی داشتی و درهای دنیا به روت بسته شد، بیا اینجا.»
الف. میم
هیچ‌گاه دوست نداشتم برای حاجت‌های مالی خدمت امام برسم، اما دیگر تحمل این وضع برایم ممکن نبود. روبه‌روی ضریح ایستادم و در حالی که چشمانم از اشک خشک نمی‌شد، با دلی شکسته شروع به گلایه کردم. غرق در بغض زیارت‌نامه می‌خواندم و از گرفتاری‌هایم می‌گفتم که کسی کنارم نشست، دوتومانی‌ای کف دستم گذاشت و پس از نیم‌نگاهی که به صورت خیسم انداخت، بلند شد و از مسیری که آمده بود رفت.
الف. میم
خبرنگاری با صدای بلند فریاد زد: «آقای رئیس‌جمهور! قبای مشکی‌تون‌و بالا بکشید تا خاکی نشه.» در جوابش لبخندی زدم و گفتم: «عیبی نداره. ما از خاکیم و به خاک هم برمی‌گردیم.»
یک عدد معتاد کتاب😅✌🏻🌹
می‌خواهم اعلام کنم، یا علی‌بن‌موسی‌الرضا، «قَلْبِی لَکمْ مُسَلِّمٌ»؛ این دل من مال شماست. آن چیزی که می‌خواهم نزد شما بگذارم این دلم است. که اگر می‌گویم شما را دوست دارم، این هم دلیل دوست‌داشتنم است. اول دل می‌رود و بعد از آن پا و دست و جوارح. و خوشا به حال آن کسی که اول میل قلبی پیدا کرد و بعد، میل جوارحی. اگر دل رضوی شد، جوارح هم رضوی خواهد شد.
الف. میم
من قبل از انتخابات، از فضای آستان قدس خارج شدم و به روزنامهٔ قدس دستور دادم چیزی در مورد من ننویسد، در حالی که دولت از ظرفیت روزنامه‌هایش مثل روزنامهٔ ایران استفاده می‌کرد. در جلسه‌های رسمی آستان قدس حضور پیدا نکردم، اما باز آن‌ها بداخلاقی کردند و مطمئن هستم که روزی از خود امام رضا (ع) سیلی خواهند خورد.
الف. میم
نیم ساعتی از شروع پرواز می‌گذشت و من حالی شبیه زیارت حضرت رضا (ع) داشتم و دلم برای یک آغوش دوبارهٔ رهبر انقلاب تنگ شده بود. نمی‌دانم چرا اما این جمله از ذهنم کنار نمی‌رفت؛ «عاقبت‌به‌خیر شد هرآنکس که گوش‌به‌حرف ولی بود!» به تودهٔ ابری نزدیک می‌شدیم و خلبان بالگرد ما که فرمانده میدان بود، به دو بالگرد دیگر دستور داد ارتفاع بگیرند تا از توده عبور کنند، ولی ما همچنان به‌سمت توده می‌رفتیم تا این‌که همه‌جا پر از آسمان شد و دیگر خبری از زمین نبود و دلم به‌یک‌باره بهانهٔ دیدن حاج قاسم را گرفت...
الف. میم
یکی از طلاب با صدای بلند می‌گفت: «احمد رشیدی مطلق این مقاله رو به دستور مستقیم شاه نوشته تا چهرهٔ امام‌و پیش روحانی‌ها تخریب کنه و بین روحانیت سنتی و روحانیت مخالف حکومتش، دو دستگی به‌وجود بیاره.»
Talisman...!
با نگاهی ناامید و دلی شکسته به گوشه‌ای از حرم رفتم و شروع به نماز خواندن کردم. نماز که تمام شد، زیارت‌نامه را باز کردم. هنوز چند بندی از آن را نخوانده بودم که کسی به پشت من زد و گفت: «شما کار رو با اخلاص و برای خدا انجام بدید. ما هم پاسخ می‌دیم و از شما پشتیبانی می‌کنیم.»
الف. میم
خیلی از بزرگای ما توی کودکی پدرشون‌و از دست داده‌ن و مجبور بوده‌ن کنار درس، کار کنن. کسی که طعم فقر رو با گوشت و پوستش بچشه، توی آینده حامی محروم‌ها می‌شه.
Talisman...!
به‌خوبی می‌دانستم که وقت زیادی ندارم و کارهایی که باید انجام دهم زیاد است. باید جامع‌الاطراف می‌شدم تا نشدنی‌ها را شدنی کنم و بتوانم چیزی را که آموخته‌ام از میدان نظر به عمل بکشانم. اینجا معیتِ همت، برنامه‌ریزی و بهره گرفتن از بهترین استادان آن روز حوزهٔ قم را می‌طلبید.
Talisman...!
صفحاتی از روزنامهٔ اطلاعات روی دیوار زده شده بود. خط‌به‌خط آن را به‌دقت خواندم. نویسندهٔ مقاله به‌صراحت امام را عامل پس‌رفت و مسئول خون‌های ریخته‌شده در قیام پانزده خرداد می‌دانست!
Talisman...!
ایشون از طرف امام به ریاست دیوان عالی کشور منصوب شده‌ن. الآنم به‌دنبال ایجاد تشکیلات نوین قضایی براساس تعالیم اسلام هستن. آیت‌الله بهشتی بودن. - تعریف ایشون‌و زیاد شنیده‌م. می‌گن اعتقادات به‌روزی در مورد انقلاب و اسلام داره. مثلاً معتقدن هر طلبه‌ای حداقل باید به یه زبان مسلط باشه، چون بدون بلد بودن زبان، نمی‌شه آثار متفکرای غربی رو خوند، فهمید و نقد کرد. - بله، درسته. آقای بهشتی تأکید دارن که اسلام در حال جهانی شدنه و باید طلاب با تمام جنبه‌های زندگی فردی و اجتماعی مردم سَروکار داشته باشن. برای چیز دیگه‌ای به اتاق دعوتت کرده‌م. ایشون با هدف کادرسازی برای تأمین نیازهای مدیریتی نظام، می‌خوان یه دورهٔ آموزشی برای بیش از هفتاد نفر از طلاب قم برگزار کنن.
Talisman...!
در ابتدای نامه نوشتم که امام به همهٔ مسئولان سفارش کرده‌است که مراقب حال مردم که ولی‌نعمت‌های ما و شما هستند باشید.
Talisman...!
یکی به دیگری می‌گفت: «حاج‌آقا رو به‌سمت سیم‌خاردارها بکشونید تا بتونم عکس خبری خوبی ازش بگیرم.» با شنیدن این جمله، مسیرم را کج کردم و از این گروه فاصله گرفتم. من با مردم بودن را دوست دارم و آن را با هیچ میز ریاستی عوض نمی‌کنم، اما هیچ‌وقت تلاش نکرده‌ام دیده شوم، چون به قول حاج قاسم، قهرمان مبارزه با داعش که هفتهٔ قبل میهمان آستان قدس بود: «باید به این بلوغ برسیم که دیده نشویم. آن‌کس که باید ببیند، می‌بیند.»
Talisman...!

حجم

۷۱۷٫۵ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۳

تعداد صفحه‌ها

۲۲۰ صفحه

حجم

۷۱۷٫۵ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۳

تعداد صفحه‌ها

۲۲۰ صفحه

قیمت:
۵۳,۰۰۰
تومان