جملات زیبا از متن کتاب اتاق | طاقچه
تصویر جلد کتاب اتاق
off
٪۷۰
subscriptionAvailable

کتاب اتاق

۴.۳(از ۱۶۲ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
اما داناهیو، علی منصوری
انتشارات: 
نشر روزگار

۶۶,۰۰۰

۷۰٪

قیمت:

۱۹,۸۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

«ترس چیزیه که احساس می‌کنی، ولی شجاعت کاریه که می‌کنی.»
زهرا
۸۰
من ترجیح می‌دم هنوز چهار سالم بود اگه پنج سالگی معنی‌اش اینه که هر روز باید دعوا داشته باشیم.
زهرا
۴۴
اون خیلی زود از همه چیز خسته می‌شه، این به خاطر بزرگ بودنه.
زهرا
۳۴
بعد از یه مدت زیاد می‌گم: «می‌آد یا نه؟» ماما می‌گه: «نمی‌دونم. چه طور می‌تونه نیاد؟ اگه ذره‌ای انسان باشه...» من فکر می‌کردم آدم یا انسان هست یا نیست، نمی‌دونستم می‌شه ذره‌ای انسان بود. بعد اگه این جوری باشه، بقیهٔ جاهاش چی هستن؟
زهرا
۲۸
«مثلا یه آزمایشی بود که روی بچه میمون‌ها کرده بودن، یه دانشمند اونها رو از ماماهاشون جدا کرده بود و هر کدوم‌شون رو تنها توی یه قفس گذاشته بود... می‌دونی چی شد؟ هیچ کدوم‌شون درست رشد نکرده بودن.» «چرا بزرگ نشدن؟» «چرا، بزرگتر شدن، ولی عجیب غریب شده بودن، چون کسی بغل‌شون نکرده بود.»
زهرا
۲۳
ازه وقتهایی که من به اون می‌گم به چی فکر می‌کنم و اونم بهم می‌گه به چی فکر می‌کنه، فکرهامون هم می‌رن توی سر همدیگه، مثل وقتی که مداد آبی رو روی زردی‌ها می‌کشی و سبز می‌شن.
زهرا
۱۷
فکر کنم ماما دوست نداره در موردش حرف بزنه که نکنه یه وقت واقعی‌تر از اینی که هست بشه.
زهرا
۱۶
بعدش من چنگال و شونه و در شیشه مرباها و گوشه‌های شلوارم رو می‌ذارم زیر کاغذ و با مداد روشون می‌کشم و نقش اونا رو می‌اندازم روی کاغذ.
زهرا
۱۳
امروز پنج سالم شد. دیشب که می‌رفتم تو کمد بخوابم چهار سالم بود، ولی وقتی توی تاریکی، تو رختخواب بیدار شدم، پنج سالم شده بود، اجی مجی لاترجی. قبلش سه سالم بود، بعد دو، بعد یک، بعد صفر. «من منفی ساله هم بودم؟»
Golgoli khanumi
۱۲
اون می‌گه: «صبر کن، این آهنگ بیتل‌هاست، یه آهنگ قدیمیه مال پنج سال پیش، ولی احتمالا تو ازش خوشت می‌آد، اسمش هست: «تنها چیزی که لازم دارم عشقه.» من گیج شده‌ام. «یعنی این آدم‌ها غذا و این چیزها لازم ندارن؟» «آره، ولی اگه یکی رو نداشته باشی باشی که عاشقش باشی، هیچ کدومِ اونها فایده‌ای ندارن.»
زهرا
۱۲
«ترس چیزیه که احساس می‌کنی، ولی شجاعت کاریه که می‌کنی.»
Fatemeh Karimian
۸
«ولی دماغهامون مثل هم نیست.» «خب، فعلا دماغت بچه‌گونه‌ست.» دماغم رو می‌گیرم توی دستم. «بعدا این می‌افته و یه دماغ بزرگونه جاش در می‌آد؟»
زهرا
۷
امروز پنج سالم شد. دیشب که می‌رفتم تو کمد بخوابم چهار سالم بود، ولی وقتی توی تاریکی، تو رختخواب بیدار شدم، پنج سالم شده بود، اجی مجی لاترجی. قبلش سه سالم بود، بعد دو، بعد یک، بعد صفر.
parsa vaezi
۶
من یاد ادب داشتن می‌افتم که یعنی کارهایی که آدم می‌کنه از ترس این که بقیه عصبانی نشن.
narges
۶
«خدا حفظتون کنه کتاب‌ها.»
ماوی:)))
۶
«حتی بدتر از اون، میکروبها می‌تونن باعث مرگت بشن.» «که زودتر برگردم برم بهشت؟»
زهرا
۵
من از پنج بیشتر از بقیهٔ عددها خوشم می‌آد، چون توی هر کدوم از دست‌ها و پاهام پنج تا انگشت دارم
زهرا
۵
من از مردن خوشم نمی‌آد ولی ماما می‌گه وقتی که صد سالمون بشه و از بازی کردن خسته بشیم چیز بدی نیست.
Fatemeh Karimian
۵
کودک من چه مشقت‌هایی من دارم. و تو به خواب رفته‌ای و آرام است دلت؛ در بیشه‌ای غم‌افزا رویا می‌بینی؛ در شبی مفرغ کوب در تیرگی آبی رنگ، آرام خفته‌ای و می‌درخشی.
Pariya
۴
«جک خیلی چیزها توی دنیا هست.» «بی‌نهایت تا؟» «بی‌نهایت، بی‌نهایت تا. اگه بخوای به همه‌شون فکر کنی، سرت منفجر می‌شه.»
Fatemeh Karimian
۴
فهمیده‌ام توی دنیا آدم‌ها همیشه استرس دارن
Fatemeh Karimian
۴
آلیس می‌گه نمی‌تونه خودش رو توضیح بده چون خودش نیست
Lucifer
۳
«از تو پنجره سقفی می‌دیدم که همیشه ناراحت بودی. تا وقتی که بالاخره اومدم تو دلت.»
zahra_askari
۳
من دارم ادب‌های جدید یاد می‌گیرم. مثلا این که وقتی یه چیزی مزه‌اش گندیه باید بگیم جالبه
|ݐَـــرـــــــتـــوآـــِــمــان
۳
جک می‌دونی تو به کی تعلق داری؟» «آره.» «به خودت.»
|ݐَـــرـــــــتـــوآـــِــمــان
۳
من از مردن خوشم نمی‌آد ولی ماما می‌گه وقتی که صد سالمون بشه و از بازی کردن خسته بشیم چیز بدی نیست.
ELNAZ
۳
کوه‌ها خیلی بزرگتر از اونی هستن که بخوان واقعی باشن، من یکی‌شون رو توی تلویزیون دیدم که یه زنی با طناب ازش آویزون شده بود. زن‌ها اونجوری که ماما واقعی‌یه، واقعی نیستن و دخترها و پسرها هم همین طور. مردها هم به جز نیک پیره واقعی نیستن و واقعا مطمئن نیستم که اونم واقعا واقعی باشه. شاید نصفه واقعی باشه؟ اون با خودش خواربار و سفارش یکشنبه‌ها رو می‌آره و آشغال‌ها رو ناپدید می‌کنه، ولی مثل ماها آدم نیست. اون فقط شبا پیداش می‌شه، مثل خفاش‌ها. شایدم در با صدای بیب بیب‌اش اون رو بیدار می‌کنه. فکر کنم ماما دوست نداره در موردش حرف بزنه که نکنه یه وقت واقعی‌تر از اینی که هست بشه.
بهنوش
۳
اون صبر می‌کنه تا من گریه کردنم تموم بشه،
Fatemeh Karimian
۳
ماما می‌گه: «اگه راجع بشون فکر نکنم، دندونام بهتر می‌شن.» «چه طوری؟» «بهش می‌گن قدرت ذهن. اگه به چیزی فکر نکنیم، یادمون می‌ره.»
عقل سرخ
۲
دنیا مدام روشنی و گرمی و صداش در حال عوض شدنه، هیچ وقت نمی‌دونم یه لحظه بعد چه طور می‌خواد باشه.
عقل سرخ
۲