جملات زیبای کتاب اتاق | طاقچه
تصویر جلد کتاب اتاقsubscriptionAvailable

کتاب اتاق

نوع کتاب
۴.۳ امتیاز(از ۱۵۸ رأی)
پدیدآورندگان: 
اما داناهیو، علی منصوری
انتشارات: 
نشر روزگار

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
زهرا
۸۰
«ترس چیزیه که احساس می‌کنی، ولی شجاعت کاریه که می‌کنی.»
زهرا
۴۳
من ترجیح می‌دم هنوز چهار سالم بود اگه پنج سالگی معنی‌اش اینه که هر روز باید دعوا داشته باشیم.
زهرا
۳۳
اون خیلی زود از همه چیز خسته می‌شه، این به خاطر بزرگ بودنه.
زهرا
۲۷
بعد از یه مدت زیاد می‌گم: «می‌آد یا نه؟» ماما می‌گه: «نمی‌دونم. چه طور می‌تونه نیاد؟ اگه ذره‌ای انسان باشه...» من فکر می‌کردم آدم یا انسان هست یا نیست، نمی‌دونستم می‌شه ذره‌ای انسان بود. بعد اگه این جوری باشه، بقیهٔ جاهاش چی هستن؟
زهرا
۲۳
«مثلا یه آزمایشی بود که روی بچه میمون‌ها کرده بودن، یه دانشمند اونها رو از ماماهاشون جدا کرده بود و هر کدوم‌شون رو تنها توی یه قفس گذاشته بود... می‌دونی چی شد؟ هیچ کدوم‌شون درست رشد نکرده بودن.» «چرا بزرگ نشدن؟» «چرا، بزرگتر شدن، ولی عجیب غریب شده بودن، چون کسی بغل‌شون نکرده بود.»
زهرا
۱۶
ازه وقتهایی که من به اون می‌گم به چی فکر می‌کنم و اونم بهم می‌گه به چی فکر می‌کنه، فکرهامون هم می‌رن توی سر همدیگه، مثل وقتی که مداد آبی رو روی زردی‌ها می‌کشی و سبز می‌شن.
زهرا
۱۶
فکر کنم ماما دوست نداره در موردش حرف بزنه که نکنه یه وقت واقعی‌تر از اینی که هست بشه.
زهرا
۱۳
بعدش من چنگال و شونه و در شیشه مرباها و گوشه‌های شلوارم رو می‌ذارم زیر کاغذ و با مداد روشون می‌کشم و نقش اونا رو می‌اندازم روی کاغذ.
زهرا
۱۲
اون می‌گه: «صبر کن، این آهنگ بیتل‌هاست، یه آهنگ قدیمیه مال پنج سال پیش، ولی احتمالا تو ازش خوشت می‌آد، اسمش هست: «تنها چیزی که لازم دارم عشقه.» من گیج شده‌ام. «یعنی این آدم‌ها غذا و این چیزها لازم ندارن؟» «آره، ولی اگه یکی رو نداشته باشی باشی که عاشقش باشی، هیچ کدومِ اونها فایده‌ای ندارن.»
Golgoli khanumi
۱۱
امروز پنج سالم شد. دیشب که می‌رفتم تو کمد بخوابم چهار سالم بود، ولی وقتی توی تاریکی، تو رختخواب بیدار شدم، پنج سالم شده بود، اجی مجی لاترجی. قبلش سه سالم بود، بعد دو، بعد یک، بعد صفر. «من منفی ساله هم بودم؟»
Fatemeh Karimian
۸
«ترس چیزیه که احساس می‌کنی، ولی شجاعت کاریه که می‌کنی.»
زهرا
۶
«ولی دماغهامون مثل هم نیست.» «خب، فعلا دماغت بچه‌گونه‌ست.» دماغم رو می‌گیرم توی دستم. «بعدا این می‌افته و یه دماغ بزرگونه جاش در می‌آد؟»
narges
۶
من یاد ادب داشتن می‌افتم که یعنی کارهایی که آدم می‌کنه از ترس این که بقیه عصبانی نشن.
parsa vaezi
۵
امروز پنج سالم شد. دیشب که می‌رفتم تو کمد بخوابم چهار سالم بود، ولی وقتی توی تاریکی، تو رختخواب بیدار شدم، پنج سالم شده بود، اجی مجی لاترجی. قبلش سه سالم بود، بعد دو، بعد یک، بعد صفر.
ماوی:)))
۵
«خدا حفظتون کنه کتاب‌ها.»
زهرا
۴
«حتی بدتر از اون، میکروبها می‌تونن باعث مرگت بشن.» «که زودتر برگردم برم بهشت؟»
زهرا
۴
من از پنج بیشتر از بقیهٔ عددها خوشم می‌آد، چون توی هر کدوم از دست‌ها و پاهام پنج تا انگشت دارم
Fatemeh Karimian
۴
من از مردن خوشم نمی‌آد ولی ماما می‌گه وقتی که صد سالمون بشه و از بازی کردن خسته بشیم چیز بدی نیست.
Fatemeh Karimian
۴
«جک خیلی چیزها توی دنیا هست.» «بی‌نهایت تا؟» «بی‌نهایت، بی‌نهایت تا. اگه بخوای به همه‌شون فکر کنی، سرت منفجر می‌شه.»
Fatemeh Karimian
۴
فهمیده‌ام توی دنیا آدم‌ها همیشه استرس دارن
Pariya
۳
کودک من چه مشقت‌هایی من دارم. و تو به خواب رفته‌ای و آرام است دلت؛ در بیشه‌ای غم‌افزا رویا می‌بینی؛ در شبی مفرغ کوب در تیرگی آبی رنگ، آرام خفته‌ای و می‌درخشی.
Lucifer
۳
آلیس می‌گه نمی‌تونه خودش رو توضیح بده چون خودش نیست
zahra_askari
۳
«از تو پنجره سقفی می‌دیدم که همیشه ناراحت بودی. تا وقتی که بالاخره اومدم تو دلت.»
|ݐَـــرـــــــتـــوآـــِــمــان
۳
من دارم ادب‌های جدید یاد می‌گیرم. مثلا این که وقتی یه چیزی مزه‌اش گندیه باید بگیم جالبه
|ݐَـــرـــــــتـــوآـــِــمــان
۳
جک می‌دونی تو به کی تعلق داری؟» «آره.» «به خودت.»
Fatemeh Karimian
۳
اون صبر می‌کنه تا من گریه کردنم تموم بشه،
عقل سرخ
۲
دنیا مدام روشنی و گرمی و صداش در حال عوض شدنه، هیچ وقت نمی‌دونم یه لحظه بعد چه طور می‌خواد باشه.
عقل سرخ
۲
دکتر کلی سرش رو تکون می‌ده و می‌گه: «نکتهٔ خوبیه. نوع بشر نمی‌تواند بیش از حد واقعیت را به دوش بکشد.»
ELNAZ
۲
من از مردن خوشم نمی‌آد ولی ماما می‌گه وقتی که صد سالمون بشه و از بازی کردن خسته بشیم چیز بدی نیست.
بهنوش
۲
کوه‌ها خیلی بزرگتر از اونی هستن که بخوان واقعی باشن، من یکی‌شون رو توی تلویزیون دیدم که یه زنی با طناب ازش آویزون شده بود. زن‌ها اونجوری که ماما واقعی‌یه، واقعی نیستن و دخترها و پسرها هم همین طور. مردها هم به جز نیک پیره واقعی نیستن و واقعا مطمئن نیستم که اونم واقعا واقعی باشه. شاید نصفه واقعی باشه؟ اون با خودش خواربار و سفارش یکشنبه‌ها رو می‌آره و آشغال‌ها رو ناپدید می‌کنه، ولی مثل ماها آدم نیست. اون فقط شبا پیداش می‌شه، مثل خفاش‌ها. شایدم در با صدای بیب بیب‌اش اون رو بیدار می‌کنه. فکر کنم ماما دوست نداره در موردش حرف بزنه که نکنه یه وقت واقعی‌تر از اینی که هست بشه.