به همان شکلی که دقیقهای پیش احساس میکردم هر کلمه یا حتی هر صدایی که از دهانم خارج شود آن سعادت غیرقابلتصور را از بین خواهد برد، و مثل سگ از این میترسیدم، اکنون نیز احساس میکردم که هر تفکر یا حتی تصور و تخیلی که در ذهنم شکل بگیرد به تکتک لحظاتی که در طول آن روز، چند ساعت از آن شبانهروز، تجربه کرده بودم و به احساس بینظیری که از آنهمه به من دست داده بود بهشدت آسیب میزند.