هامون: (به ما) اینجا خونه ماست. یا بهتره بگم خونه ما بود قبل از اینکه اینقدری بشه. ما اینجا زندگی میکردیم؛ زیر سقف کوتاهش، لابهلای دیوارای طبله کردهش، پشت پنجرههای دوده گرفتهش...
حالا اونا واستادن بالای سر خونه و دارن من رو صدا میزنن. هیچ کدومشون نمیخوان ببینن که خونه کوچیک شده. میبینن، اما نمیخوان بهش فکر کنن. نمیخوان ازش حرف بزنن. نمیخوان به روی همدیگه بیارن. پذیرفتنش البته آسون نیست. شاید بعدا وقتی یه کمی آرومتر شدن بتونن باورش کنن. اما حالا نه. حالا فقط دارن دنبال من میگردن.