
رضا عابدیان
۵
دختر بااستعدادی بود: آنها بر این باور بودند که وقار دختر در پشت کردن به استعدادها و نور است؛ مراقب بودند که چشم او به روی نور باز نشود. این بورژواهای افتاده و سربلند زیبایی را یا بالاتر از تمول خود میدیدند یا پایینتر از شأن خود؛ آن را مناسب طبقهٔ اشراف و روسپیها میدانستند
royashian
۵
از آنجا که اطلاعات دقیقتری در دست نبود هیچکس، از جمله خودم، نمیدانست که من آمدهام روی زمین چه غلطی بکنم.
royashian
۴
همیشه ترجیح میدادم خودم را گناهکار بدانم تا دنیای اطرافم را؛ ربطی به خوب بودن نداشت: برای اینکه فقط خودم را مسئول بدانم. این تکبر با تواضع منافاتی نداشت. به این دلیل خودم را آگاهانه مقصر میدیدم که نقصهایم ناگزیر کوتاهترین راه برای رسیدن به «خوبی» بودند. آماده میشدم تا در تلاطم زندگیام به نیروهای جذاب و سرسختانهای بربخورم که همواره من را، حتی بهرغم میلم، به پیشرفتهای تازهای وادار کنند.
پَری خانِم
۴
طبیعت حرف میزند و تجربه ترجمه میکند:
رضا عابدیان
۳
لوئیز هشدارهای لازم را در مورد زندگی زناشویی به او داده بود: زفاف خونین که تمام شود، نوبت به رشتهٔ بیپایان فداکاریها میرسد که با ابتذالهای شبانه بریده میشود. مادرم با سرمشق گرفتن از مادرش انجام وظیفه را به کامجویی ترجیح میداد. او پدرم را نه قبل از ازدواج درستوحسابی شناخته بود و نه بعد از ازدواج و لابد گاهی از خودش میپرسید چرا آن مرد غریبه آغوش او را برای مُردن انتخاب کرده بود.
پَری خانِم
۳
مُردن خشکوخالی کافی نیست: باید سر وقت مُرد.
رضا عابدیان
۲
یک پزشک روستایی با دختر یکی از زمیندارهای ثروتمند پریگوری ازدواج کرد و او را به خانهای در خیابان اصلی و غمگین تیویه، روبهروی داروخانه، برد. دکتر سارتر که فردای ازدواج پی برد پدرزنش آه در بساط ندارد حسابی از کوره دررفت. چهل سالِ تمام با همسرش صحبت نکرد؛ سر میز غذا با ایماواشاره منظورش را میرساند و زنش عاقبت تصمیم گرفت او را «همخانه» صدا بزند. با وجود این، تختخواب آنها یکی بود و دکتر گاهبهگاه، بدون آنکه کلمهای به زبان بیاورد، او را باردار میکرد: زنش برای او دو پسر آورد و یک دختر؛ نام این بچههای سکوتْ ژانباتیست، ژوزف و هلن بود.
royashian
۲
کاملاً با او موافقم، از خودم به ستوه آمدهام: مانند فردی مغرور با خودم رفتار کردم، فردی خودخواه، من دل ندارم؛ این یک کُشتار مبارک است: از روشنبینیام کیف میکنم؛ اعتراف به خطا با چنین نیت پاکی یعنی به خودم ثابت میکنم که دیگر نمیتوانم مرتکب آن خطا شوم. کسی باور میکند؟ راستگویی و اعتراف بلندنظرانهام فقط شاکی را به خشم میآورد. او مچم را گرفته است و میداند که از او استفاده میکنم: از من دلخور است، منِ حال، منِ گذشته، همانی که همیشه میشناخته است، و من پیکر رخوتزدهای را برایش وامیگذارم تا از این احساس که کودکی تازهبهدنیاآمده هستم لذت ببرم.
royashian
۲
از سوی دیگر، آن بنای قدیمیِ ویرانگر که حقهبازیام باشد شخصیت من است: میشود از مرض اعصاب خلاص شد، اما از شرّ خود نه. تمام ویژگیهای کودک در پنجاهسالگی هم به قوت خود باقیاند، فقط یا فرسوده و کمرنگ و خُرد شدهاند یا به گوشهای رانده شدهاند و خاموش. اغلب اوقات در تاریکی خیمه میزنند و به کمین مینشینند: در نخستین لحظهٔ غفلت سر بلند میکنند و با ریختوقیافهٔ مبدل در روشناییِ روز رخنه میکنند
royashian
۱
به خدا نیاز داشتم، او را به من دادند و پذیرفتمش، بدون آنکه بفهمم در جستوجویش بودهام. از آنجا که ریشه نزده بود، چند وقتی در دلم سبز ماند و بعد خشکید.
royashian
۱
بذر کینهای را در سینهاش میپرورد؛ شرایطی پیش آمده بود که رفتار خوبی با او نداشتم. کموبیش یادم میآید که آن زمان با ضدحمله از خودم دفاع میکردم و اینکه او را به دلیل حساس بودنش و علاقهاش به رنجیدن از دیگران ملامت میکردم
پَری خانِم
۱
مادرم با سرمشق گرفتن از مادرش انجام وظیفه را به کامجویی ترجیح میداد
پَری خانِم
۱
کلمه سایهاش را روی شیء میانداخت
پَری خانِم
۰
زفاف خونین که تمام شود، نوبت به رشتهٔ بیپایان فداکاریها میرسد که با ابتذالهای شبانه بریده میشود.
