همیشه ترجیح میدادم خودم را گناهکار بدانم تا دنیای اطرافم را؛ ربطی به خوب بودن نداشت: برای اینکه فقط خودم را مسئول بدانم. این تکبر با تواضع منافاتی نداشت. به این دلیل خودم را آگاهانه مقصر میدیدم که نقصهایم ناگزیر کوتاهترین راه برای رسیدن به «خوبی» بودند. آماده میشدم تا در تلاطم زندگیام به نیروهای جذاب و سرسختانهای بربخورم که همواره من را، حتی بهرغم میلم، به پیشرفتهای تازهای وادار کنند.