«مایک، روزها اینجا میشینم و میرم توُ رؤیا. بعضی وقتها روزها رو با هم قاطی میکنم. بعضی وقتها هم انگار اصلاً اینجا نیستم و انگار جای دیگهئی با هم ایم. همیشه به تو فکر میکنم. به سالهائی که با هم داشتیم. کافی نبود مایک، کافی نبود…»
Melika Ghorbani
من آه کشیدم. فهمیدهام که آهکشیدن بهتر از بحثکردن است.
Nima Alikhaani
«مایک، روزها اینجا میشینم و میرم توُ رؤیا. بعضی وقتها روزها رو با هم قاطی میکنم. بعضی وقتها هم انگار اصلاً اینجا نیستم و انگار جای دیگهئی با هم ایم. همیشه به تو فکر میکنم. به سالهائی که با هم داشتیم. کافی نبود مایک، کافی نبود…»
مرسده خدادادی
آه مادربزرگ من، مادربزرگ بیچارهٔ من. آدم انتظار ندارد که پیرها چنین خاطراتی داشته باشند. آدم عکسهاشان را در آلبومهای خانوادگی نگاه میکند و آنها را همانطوری میبیند: مشتی عکس که دیگر زنده نمیشوند. با اتومبیل لومان پدرت با سرعت هفتادوپنج مایل در ساعت در بزرگراه میرانی، برای چه؟ فقط برای عیادت پیرزنی در آسایشگاه سالمندان. فقط از سر وظیفه. بعد میفهمی که او هم آدم است، برای خودش کسی است. مادربزرگ من هم هست، بله! اما خودش هم هست. مثل پدر و مادرم. جدا از رابطهٔ پدر و مادریشان با من، خودشان هم هستی دارند.
آرتین صلاحی