خودش را سرگردان در جادهای میدید و نمیدانست به کجا برود و چهکار بکند.
کوروکو
احساس کرد لابد آنها هم هر یک ماجراهایی داشتهاند که کسی علاقهای به شنیدنشان نداشت. اینطوری هر کس بهتنهایی زندگی میکرد
کوروکو
جلوِ پمپبنزین، نرسیده به میدان، صف ماشینها آنقدر طولانی بود که میدان را دور زده بود و پیچیده بود توی خیابانی که به طرف شرق میرفت. داخل خیلی از ماشینها خانواده بود، زنها و بچههایی که از ترس زلزله خانهشان را ترک کرده بودند و قصد داشتند پس از پُر کردن باک ماشین از شهر بیرون بزنند. ترس و نگرانی را در چهرهٔ همه میشد خواند، یکآن همه متوجه شده بودند که زندگیشان به تار مویی بسته است. اما کجا میخواستند بروند؟! برای چند روز؟ این شهر سرنوشتشان بود و زمینلرزهای که سرنوشت این شهر را رقم میزد سرنوشت آنها را هم معین میکرد.
زرین