جملات زیبای کتاب اگر برف از باریدن بازنایستد | طاقچه
تصویر جلد کتاب اگر برف از باریدن بازنایستد
off
٪۵۰
subscriptionAvailable

کتاب اگر برف از باریدن بازنایستد

نوع کتاب
۴.۰ امتیاز(از ۲ رأی)
پدیدآورندگان: 
روبرت صافاریان
انتشارات: 
نشر چشمه

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
زرین
۳
جلوِ پمپ‌بنزین، نرسیده به میدان، صف ماشین‌ها آن‌قدر طولانی بود که میدان را دور زده بود و پیچیده بود توی خیابانی که به طرف شرق می‌رفت. داخل خیلی از ماشین‌ها خانواده بود، زن‌ها و بچه‌هایی که از ترس زلزله خانه‌شان را ترک کرده بودند و قصد داشتند پس از پُر کردن باک ماشین از شهر بیرون بزنند. ترس و نگرانی را در چهرهٔ همه می‌شد خواند، یک‌آن همه متوجه شده بودند که زندگی‌شان به تار مویی بسته است. اما کجا می‌خواستند بروند؟! برای چند روز؟ این شهر سرنوشت‌شان بود و زمین‌لرزه‌ای که سرنوشت این شهر را رقم می‌زد سرنوشت آن‌ها را هم معین می‌کرد.
کوروکو
۱
خودش را سرگردان در جاده‌ای می‌دید و نمی‌دانست به کجا برود و چه‌کار بکند.
ایراندُخت
۱
هر کس در تنهاییِ خودش زندگی می‌کرد. یاد عنوان کتابی افتاد در میان کتاب‌های زاویک: صد سال تنهایی.
کوروکو
۰
احساس کرد لابد آن‌ها هم هر یک ماجراهایی داشته‌اند که کسی علاقه‌ای به شنیدن‌شان نداشت. این‌طوری هر کس به‌تنهایی زندگی می‌کرد
ایراندُخت
۰
شنیده بود در یکی از زلزله‌های تبریز عدهٔ کسانی که زیر آوار مانده بودند آن‌قدر زیاد بوده و تعداد زنده‌ها آن‌قدر کم که آن‌هایی که زیر خاک نبودند از کسانی که زیر آوار مانده بودند اسم‌شان را می‌پرسیدند و اگر از خانوادهٔ خودشان نبودند، برای بیرون آوردن‌شان از زیر آوار کاری نمی‌کردند. هر کس دنبال خانوادهٔ خودش می‌گشت و وقتش را سر غریبه‌ها تلف نمی‌کرد.