پدربزرگ در کل آدم ترسویی بود و خیلی وقتها میترسید. مثلاً همیشه از رفتن به ادارهٔ مالیات میترسید یا اگر چشم پلیسی به او میافتاد یا دنبال برنامههای انگلیسیزبان رادیو میگشت و پیدایشان نمیکرد ـ برنامههایی که هیچوقت در دسترس نبودند ـ اما بیشتر از همه از مادربزرگ میترسید. آنوقتها فکر میکردم پدربزرگ اصلاً از ترس با مادربزرگ ازدواج کرده است. حتماً مادربزرگ با یک نگاه جدّی به پدربزرگ خیره شده و به او گفته: «لئوپولد! با من ازدواج کن!» و پدربزرگ هم حتماً با ترس و لرز جواب داده: «به روی چشم جولیا! به روی چشم جولیا!»