جملات زیبای کتاب سوسک طلایی پرواز کن | طاقچه
تصویر جلد کتاب سوسک طلایی پرواز کنsubscriptionAvailable

کتاب سوسک طلایی پرواز کن

نوع کتاب
۴.۲ امتیاز(از ۲۶ رأی)
انتشارات: 
نشر پیدایش

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
شلاله
۷
مادربزرگ همان‌طور که نزدیک پنجره نشسته بود گفت: «لئوپولد! آخ لئوپولد! برنر از انبار ارتش نفت آورد! سیمون روغن آورد! بقیه آرد آوردن! اون‌وقت تو چی آوردی؟ جوراب آوردی! تو به درد هیچ کاری نمی‌خوری!»
دیبا
۵
با خودم عهد کردم که هیچ‌وقت دست از فحش دادن برندارم و هیچ‌وقت پایم را توی مدرسهٔ کوفت کاری نگذارم و کاری کنم که زندگی هیچ‌وقت به روال عادی‌اش برنگردد. و بعد تصمیم گرفتم دیگر هیچ‌وقت دلم برای زندگی معمولی تنگ نشود.
ایران آزاد
۴
پدربزرگ در کل آدم ترسویی بود و خیلی وقت‌ها می‌ترسید. مثلاً همیشه از رفتن به ادارهٔ مالیات می‌ترسید یا اگر چشم پلیسی به او می‌افتاد یا دنبال برنامه‌های انگلیسی‌زبان رادیو می‌گشت و پیدایشان نمی‌کرد ـ برنامه‌هایی که هیچ‌وقت در دسترس نبودند ـ اما بیشتر از همه از مادربزرگ می‌ترسید. آن‌وقت‌ها فکر می‌کردم پدربزرگ اصلاً از ترس با مادربزرگ ازدواج کرده است. حتماً مادربزرگ با یک نگاه جدّی به پدربزرگ خیره شده و به او گفته: «لئوپولد! با من ازدواج کن!» و پدربزرگ هم حتماً با ترس و لرز جواب داده: «به روی چشم جولیا! به روی چشم جولیا!»
SafaSalari
۳
دوشنبه‌ها سیب‌زمینی پخته با شوید. سه‌شنبه‌ها سیب‌زمینی سرخ‌کرده. چهارشنبه‌ها سیب‌زمینی آب‌پز با ترب. پنج‌شنبه‌ها پورهٔ سیب‌زمینی. جمعه‌ها خورشت سیب‌زمینی. و شنبه‌ها کوکوی سیب‌زمینی. مادربزرگ روی این برنامه غذای هفتگی سیب‌زمینی‌دارش به‌شدت تعصب نشان می‌داد و فقط یک بار حواسش پرت شد و روز سه‌شنبه به جای سیب‌زمینی سرخ‌کرده، کوکو سیب‌زمینی پخت.
شلاله
۲
مادربزرگ همان‌طور که نزدیک پنجره نشسته بود گفت: «لئوپولد! آخ لئوپولد! برنر از انبار ارتش نفت آورد! سیمون روغن آورد! بقیه آرد آوردن! اون‌وقت تو چی آوردی؟ جوراب آوردی! تو به درد هیچ کاری نمی‌خوری!»
TheZhin07
۰
ترس! ترس! همه فقط بلدند بترسند!
TheZhin07
۰
«وقتی روسیه بودی، با سربازهای روس زیادی آشنا شدی؟» پدر در حالی که لبخند می‌زد، گفت: «با روس‌ها نه! ولی با سربازهای آلمانی چرا! اما اگه راستشو بخوای هیچ فرقی بین آدما نیست!»