نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی
که بسی گُل دمد از خاک و تو در گِل باشی
حافظ
معجزهیِ سپاسگزاری.
تا دیده به هم زنی زمان میگذرد
گر خنده و گر کنی فغان میگذرد
افسوس مخور که باز بعد از من و تو
این آب حیات همچنان میگذرد
تا خیمه به ملک بینوایی زدهایم
با دوست صلای آشنایی زدهایم
در شام فراق تا سحر از سر سوز
فریادِ کجا، کجا، کجایی زدهایم