گفت: «کار توئه دوست من؟ یه حسی بهم میگه تو از اونجا اومدی. گیتاره که اومده... مطمئنم. اِهِم!... سوفی، عزیزم!»
سوفی گفت: «چیه؟»
هاول گفت: «ای پیر خرفت یاغی که همیشه هم مشغولی! سوفی! حدسم درسته؟ تو رنگ سیاه دستگیره رو گذاشتی رو به پایین و دماغ درازت رو کردی بیرون؟»
خانم شعبانی
به نظر سوفی، هاول هیچ چیز ترسناکی نداشت. حالا برایش احترامی قائل نبود و جز اینکه از هاول خوشش نیاید احساسی نسبت به او نداشت.
کرم کتاب
سوفی گفت: «اگه نمیذاری من حرف بزنم پس برو خودت حلش کن! حالا اون رو ول کن. حتماً کالسیفر خبر داره کی سُمش رو شکونده!»
کالسیفر به این یکی با شعله کشیدن عکسالعمل نشان داد: «من که سم ندارم، من جن آتیشم، شیطون که نیستم.»
خانم شعبانی
هاول با کمر به در تکیه داد و آن را بست و همانجا با حالتی حزنانگیز خم شد. گفت: «اینا رو باش! بدبختی چهارچشمی روی من زوم کرده. از صبح واسه شماها سگدو میزنم. اونوقت هیچکدومتون، حتی کالسیفر هم، به خودتون زحمت یه سلام دادن نمیدین.»
مایکل ناگهان با احساس گناه از جا جهید و کالسیفر هم گفت: «من که هیچوقت سلام نمیکنم.»
آراس
درحالیکه درهای سنگین را هل میداد غرغر کرد: «بهخاطر اینه که من بچهٔ بزرگم. بچهٔ بزرگ بودن یعنی هرگز نمیتونی برنده شی!»
آراس