
خانم شعبانی
۶
گفت: «کار توئه دوست من؟ یه حسی بهم میگه تو از اونجا اومدی. گیتاره که اومده... مطمئنم. اِهِم!... سوفی، عزیزم!»
سوفی گفت: «چیه؟»
هاول گفت: «ای پیر خرفت یاغی که همیشه هم مشغولی! سوفی! حدسم درسته؟ تو رنگ سیاه دستگیره رو گذاشتی رو به پایین و دماغ درازت رو کردی بیرون؟»
کرم کتاب
۳
به نظر سوفی، هاول هیچ چیز ترسناکی نداشت. حالا برایش احترامی قائل نبود و جز اینکه از هاول خوشش نیاید احساسی نسبت به او نداشت.
خانم شعبانی
۱
سوفی گفت: «اگه نمیذاری من حرف بزنم پس برو خودت حلش کن! حالا اون رو ول کن. حتماً کالسیفر خبر داره کی سُمش رو شکونده!»
کالسیفر به این یکی با شعله کشیدن عکسالعمل نشان داد: «من که سم ندارم، من جن آتیشم، شیطون که نیستم.»
آراس
۱
درحالیکه درهای سنگین را هل میداد غرغر کرد: «بهخاطر اینه که من بچهٔ بزرگم. بچهٔ بزرگ بودن یعنی هرگز نمیتونی برنده شی!»
کاربر ۹۹۳۵۰۶۹
۱
هاول به سوفی گفت: «همهاش خدا خدا میکردم تو به همون دختر دوستداشتنیای که روز جشن بهاره دیدمش تبدیل شی. اون روز چرا اینقدر ترسیده بودی؟»
آراس
۰
هاول با کمر به در تکیه داد و آن را بست و همانجا با حالتی حزنانگیز خم شد. گفت: «اینا رو باش! بدبختی چهارچشمی روی من زوم کرده. از صبح واسه شماها سگدو میزنم. اونوقت هیچکدومتون، حتی کالسیفر هم، به خودتون زحمت یه سلام دادن نمیدین.»
مایکل ناگهان با احساس گناه از جا جهید و کالسیفر هم گفت: «من که هیچوقت سلام نمیکنم.»
