جملات زیبای کتاب قفس | طاقچه
تصویر جلد کتاب قفس
off

کتاب قفس

نوع کتاب
۴.۲(از ۲۴۵ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
صادق چوبک
انتشارات: 
طاقچه
littel dark age(محمد)
۳۱
هیچ کس روزگارش از دیگری بهتر نبود.
littel dark age(محمد)
۲۰
هیچ کس روزگارش از دیگری بهتر نبود.
محمدرضا
۱۹
همه تو سری می‌خوردند. همه جایشان تنگ بود. همه سردشان بود. همه گرسنه‌شان بود. همه با هم بیگانه بودند. همه جا گند بود. همه چشم به راه بودند. همه مانند هم بودند و هیچ کس روزگارش از دیگری بهتر نبود.
مهدی صاد
۱۸
دوباره آ‌نها سرگرم جویدن در آن منجلاب و توسری خوردن شدند.
vafa
۱۶
آن‌ها با یک محکومیت دسته جمعی در سردی و بیگانگی و تنهایی و سرگشتگی و چشم به راهی برای خودشان می‌پلکیدند.
littel dark age(محمد)
۱۰
هیچ کس روزگارش از دیگری بهتر نبود.
مهدی صاد
۸
سردی و گرسنگی و سرگشتگی و بیگانگی و چشم به راهی به جای خود بود. همه بیگانه و بی‌اعتنا و بی‌مهر، بربر به هم نگاه می‌کردند و با چنگال خودشان را می‌خاراندند.
littel dark age(محمد)
۷
هیچ کس روزگارش از دیگری بهتر نبود.
littel dark age(محمد)
۵
هیچ کس روزگارش از دیگری بهتر نبود.
Iconic soul
۳
همه تو سری می‌خوردند. همه جایشان تنگ بود. همه سردشان بود. همه گرسنه‌شان بود. همه با هم بیگانه بودند. همه جا گند بود. همه چشم به راه بودند. همه مانند هم بودند و هیچ کس روزگارش از دیگری بهتر نبود.
Atenaa
۳
همه جایشان تنگ بود. همه سردشان بود. همه گرسنه‌شان بود. همه با هم بیگانه بودند. همه جا گند بود. همه چشم به راه بودند. همه مانند هم بودند و هیچ کس روزگارش از دیگری بهتر نبود.
negar
۳
راه فرار نبود. جای زیستن هم نبود. نه تک غضروفی و نه چنگال و نه قدقد خشم‌آلود و نه زور و فشار و نه تو سرهم زدن راه فرار نمی‌نمود؛ اما سرگرمشان می‌کرد. دنیای بیرون به آن‌ها بیگانه و سنگدل بود.
مهدی صاد
۲
هم‌قفسان چشم به راه خیره جلوی خود را می‌نگریستند.
negar
۲
رهایی نبود. جای زیست و گریز نبود. فرار از آن منجلاب نبود. آن‌ها با یک محکومیت دسته جمعی در سردی و بیگانگی و تنهایی و سرگشتگی و چشم به راهی برای خودشان می‌پلکیدند.
Standing MAN
۲
همه مانند هم بودند و هیچ کس روزگارش از دیگری بهتر نبود.
گردآفرید
۲
دهانی چون گور باز شد و آن را بلیعد.
امیرحسین
۱
همه مانند هم بودند و هیچ کس روزگارش از دیگری بهتر نبود. آن‌هایی که پس از تو سری خوردن سرشان را پایین می‌آوردند و زیر پر و بال و لاپای هم قایم می‌شدند، خواه ناخواه تُکشان تو فضله‌های کف قفس می‌خورد. آن وقت از ناچاری از آن تو پوست ارزن رومی ورمی‌چیدند.
M.LO(latif)
۱
مجموعه «مطالعه در وقت اضافه» با این هدف فراهم شده است تا کاربران طاقچه بتوانند در عرض چند دقیقه یک داستان کوتاه از نویسندگان ایران و جهان را بخوانند. امیدواریم این داستان‌های کوتاه بتواند کمکی کوچک به پربارترکردن دقایق زندگی داشته باشد.
سیامک
۱
جا نبود بخوابند. پشت سر هم تو سرهم تک می‌زدند و کاکل هم را می‌کندند. جا نبود. همه تو سری می‌خوردند. همه جایشان تنگ بود. همه سردشان بود. همه گرسنه‌شان بود. همه با هم بیگانه بودند.
محمدرضا
۱
آن‌هایی که پس از تو سری خوردن سرشان را پایین می‌آوردند و زیر پر و بال و لاپای هم قایم می‌شدند، خواه ناخواه تُکشان تو فضله‌های کف قفس می‌خورد.
محمدرضا
۱
دیوار قفس سخت بود. بیرون را می‌نمود اما راه نمی‌داد. آن‌ها کنجکاو و ترسان و چشم‌به‌راه و ناتوان به جهش خون هم‌قفسشان که اکنون آزاد شده بود نگاه می‌کردند
علی
۱
همه جا گند بود. همه چشم به راه بودند. همه مانند هم بودند و هیچ کس روزگارش از دیگری بهتر نبود. آن‌هایی که پس از تو سری خوردن سرشان را پایین می‌آوردند و زیر پر و بال و لاپای هم قایم می‌شدند، خواه ناخواه تُکشان تو فضله‌های کف قفس می‌خورد.
y,mol
۱
. آن‌ها با یک محکومیت دسته جمعی در سردی و بیگانگی و تنهایی و سرگشتگی و چشم به راهی برای خودشان می‌پلکیدند.
negar
۱
مرغ و خروس‌ها از توی قفس می‌دیدند. قدقد می‌کردند و دیوارهٔ قفس را تک می‌زدند؛ اما دیوار قفس سخت بود. بیرون را می‌نمود اما راه نمی‌داد. آن‌ها کنجکاو و ترسان و چشم‌به‌راه و ناتوان به جهش خون هم‌قفسشان که اکنون آزاد شده بود نگاه می‌کردند؛ اما چاره نبود. این بود که بود. همه خاموش بودند و گرد مرگ در قفس پاشیده شده بود.
نگار
۱
هم‌قفسان چشم به راه خیره جلوی خود را می‌نگریستند.
الناز
۰
تو هم می‌لولیدند و تو فضله‌ی خودشان تُک میزدند و از کاسه شکسته‌ی کنار قفس آب می‌نوشیدند و سرهایشان را به نشان سپاس بالا می‌کردند
F.Basiri
۰
خروس سرخ‌روی پر زرق و برقی تُک خود را توی فضله‌ها شیار کرد و سپس آن را بلند کرد و بر کاکل شق و رق مرغ زیره‌ای پا کوتاهی کوفت. در دم مرغ خوابید و خروس به چابکی سوارش شد. مرغ توسری خورده و زبون تو فضله‌ها خوابید و پا شد. خودش را تکان داد و پر و بالش را پف و پره باد کرد و سپس برای خودش چرید. بعد تو لک رفت. کمی ایستاد، دوباره سرگرم چرا شد.
نیتا
۰
پای قفس، در بیرون کاردی تیز و کهن بر گلوی جوجه مالیده شد و خونش را بیرون جهاند. مرغ و خروس‌ها از توی قفس می‌دیدند. قدقد می‌کردند و دیوارهٔ قفس را تک می‌زدند؛ اما دیوار قفس سخت بود. بیرون را می‌نمود اما راه نمی‌داد. آن‌ها کنجکاو و ترسان و چشم‌به‌راه و ناتوان به جهش خون هم‌قفسشان که اکنون آزاد شده بود نگاه می‌کردند؛ اما چاره نبود. این بود که بود. همه خاموش بودند و گرد مرگ در قفس پاشیده شده بود.
کاربر ۷۸۹۷۴۷
۰
همه منتظر و چشم به راه بودند. سرگشته و بی‌تکلیف بودند. رهایی نبود. جای زیست و گریز نبود. فرار از آن منجلاب نبود. آن‌ها با یک محکومیت دسته جمعی در سردی و بیگانگی و تنهایی و سرگشتگی و چشم به راهی برای خودشان می‌پلکیدند.
کاربر ۷۸۹۷۴۷
۰
دست سیاه سوختهٔ رگ درآمدهٔ چرکین شوم پینه بسته‌ای هوای درون قفس را درید و تخم را از توی گندزار ربود و همان دم در بیرون قفس دهانی چون گور باز شد و آن را بلیعد. هم‌قفسان چشم به راه خیره جلوی خود را می‌نگریستند.