
٪۵۰
کتاب شاهرخ مسکوب
نامیرایان (جلد اول)
پدیدآورندگان:
علی بزرگیان انتشارات:
انتشارات مان کتاب٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
Chista
۵۳
«سی سال در حوضی کثیف و کوچک شنا کردن، هرچند بزرگترین ماهی آن باشی، رمقِ روحت را میگیرد.»
Chista
۳۶
ابراهیم گلستان در مجلسی یکنفس مشغول بدگویی از فردوسی بود: «شاهرخ که خونسرد نشسته بود ناگهان از جا در رفت و با لحنی خشمآلود گفت: "ابراهیم، تو چه اصرار داری خود را احمق نشان دهی؟" این حرف کارگر افتاد و گلستان خاموش ماند.»
کاربر نیوشک
۳۲
بهقول دوستی، «یکی از درسهای تاریخ این است که کسی از تاریخ درس نمیگیرد».
کاربر ۱۸۸۷۰۲۷
۲۲
فکر میکردم ایرانی بودن گرفتاریها و بدبختیهای فراوانی دارد. ولی زبان فارسی، ادبیات فارسی همهچیز را جبران میکند.
Chista
۱۷
خواننده بهاندازهٔ تولیدکنندهٔ اثر معنابخش است.
کاربر نیوشک
۱۵
درون دنیای شگفتی زیست میکنیم، درون دنیای درخشانترین امیدها و تیرهترین ناامیدیها، برترین و پستترین آرزوها.
Chista
۱۰
گرفتار در سیاهچالهای در حال دستوپا زدن بود و بیزار از سیاست، تا زمانی که ادبیات را همچون ساحتی از امید کشف کرد و همچون پادزهری برای همهٔ آن دگمهای ایدئولوژیک و سیاسی که روحش را مسموم کرده بودند: ادبیات بود که نجاتش داد.
Chista
۹
در حاشیهٔ یکی از کتابهایش، که امروز به دایرةالمعارف بزرگ اسلامی سپرده شده، اینطور قلمی کرده: «گمان میکنند که اینگونه ملتی میتواند به مقامی والاتر دست یابد. از این حقیقت که هیچ ملتی بدون تفکر به جایی نمیرسد، و از این اصل که زبان هم وسیله و هم انگیزهٔ تفکر است بهکلی بیخبرند.» مسکوب زبان را نه مزین فکر و نه صرفاً ابزار هویت، بلکه از ارکان و پایههای هردو میدانست.
کاربر نیوشک
۸
اگر دلبستهٔ فرهنگ قدیم بود، برای امروز میخواستش، نه از سر سنتپرستی. خوب میدانست که سنتِ بدون نگاه به آینده خفه میشود و خفقان میآورد.
کاربر نیوشک
۶
«شخصیت دوگانهای داشت. پشت سر شاهرخی که مدام لیچار میگفت و مسخرگی میکرد شاهرخ دیگری پنهان بود، شاهرخی بسیار جدی. حال آنکه خودش بهگفتهٔ خود از آدمهای جدی بیزار بود که قیافه میگیرند و حرفهای گنده میزنند و انگار از بشریت طلبکارند.»
eln_pr
۶
زندگی فاجعهٔ دردناک و چارهناپذیری است. تنها راه رهایی از این فاجعه خودکشی همگانی است
Chista
۵
مسکوب عاشق زندگی بود، عاشق بیعار این «عجوزهٔ هزارداماد». بهقول کامشاد، «میگفت هیچ دلم نمیخواست عارف بودم و پیش از مرگ میمردم. همین دنیای دون را متأسفانه بیش از عالم علوی میپسندم.»
M
۵
یکی از درسهای تاریخ این است که کسی از تاریخ درس نمیگیرد». هر انقلابی که شعارهای خود را زیر پا گذارد یا عهدوپیمانش را بشکند، یا شکست میخورد و یا دستکم در بسیاری از زمینهها ناکام میماند.
M
۳
موضوع حجاب زنان مشکلی نیست که هستی ما را تهدید کند
M
۳
ز مادر همه مرگ را زادهایم
forogh naz
۳
«فکر میکردم ایرانی بودن گرفتاریها و بدبختیهای فراوانی دارد. ولی زبان فارسی، ادبیات فارسی همهچیز را جبران میکند.
shahram238
۲
«امروز به نظرم رسید که تا حالا مرگ مثل سایهای همراه و پشت سر من بود. اما حالا دیگر این سایه جلودار و راهنمای من است.» (۴)
M
۲
روزی از او پرسیدند چرا به حزب توده پیوستی، و او پاسخ داد: «خلأ فکری محیط بود و اشتیاق فوقالعاده و بیتابی برای فعالیت و دخالت در زندگی اجتماعی
M
۲
آنها که بهشتشان را روی ویرانهها ساختهاند، سوار بر سرطان، چهاراسبه در کشتزار زندگی جولان میدهند و قهقههٔ زهرخند مستانهشان را چون آذرخش، درون نگاههای مردمان رها میکنند. با هزار دست به زندگی خود چنگ زدهاند. و زندگی آنها مرگ ماست و زندگی ما مرگ آنها. شادی درندهشان بر دستهای تو، بر رنج دستهای تو استوار است. و اگر دستهای تو پس کشیده شود این شادمانی و __ نهتنها این شادمانی __ تمام این زندگی فرو میافتد. خندهٔ آنها درون سرشک ما موج میزند و زمانی که این سرشک بخشکد آن خنده نیز خواهد مرد.
آواز
۲
در حوضی کثیف و کوچک شنا کردن، هرچند بزرگترین ماهی آن باشی، رمقِ روحت را میگیرد.
کاربر نیوشک
۱
شوخوشنگیهای او شاید سلاحش در پیکار با بُعد تراژیک زندگی بود.
Mohamad
۱
فرنگیها به آن میگویند essai، و برای essai نوشتن هم آدم مجبور است تمام کارهای تحقیقی و علامهای را بخواند، و کوشش من هم همه همین بوده است که بعد از اینکه این تحقیقات خوانده شد، خودم را از آنها خلاص کنم... من شخصاً علاقهام به نوشتن essai است، نه نوشتن یک چیز محققانه. خیال میکنم که کار محققانه، که فوقالعاده هم لازم است، مثل استخراج یک معدن است، مثل یک مقدار سنگ قیمتی است که احتمالاً ممکن است محققی یا علامهای استخراج کند، ولی اگر آدم بتواند اینها را روی هم سوار بکند، آنکاری است سازنده که تا حدی آدم را راضی میکند. این کار essai است، تحقیق در متون (érudition) نیست.
mobina
۱
او از میان دو راه، ماتم برای گذشتهٔ ازدسترفته و مواجههٔ مالیخولیایی با شکست، دومی را برگزید؛ درس گرفتن از گذشته و به رسمیت شناختن شکستها، همراه با نگاهی انتقادی. از سر همین مقابله، به روایت تاریخ از زبان ادبیات روی آورد: «فکر میکردم ایرانی بودن گرفتاریها و بدبختیهای فراوانی دارد. ولی زبان فارسی، ادبیات فارسی همهچیز را جبران میکند. با خواندن این آثار فکر میکردم وقتی بر سر دیگران، آدمهایی مثل ادیپ و سیاوش، ایوب و اسفندیار، یک چنین بلاهایی آمده، بر سر ما چیزی نیامده. البته مقایسهٔ بلندپروازانهای است، ولی در ضمن تسلی فوقالعادهای بود.»
تارا
۱
سال من یک فصل دارد، فصل خاموشی...
mona-p
۱
مسکوب هیچگاه دانشمند همهچیزدان نبود و از پژوهش آکادمیک گریزان بود. تنها در پی کشف حقیقت خود بود، از راه کاویدن دیگران. شاهنامه خواندنش هم حتی از سرِ رسیدن به درکی از خود بود. روح ایرانی را برای نزدیکتر شدن به تاریکیهای روح خود میشکافت. مینویسد: «کارم فکر کردن به ادبیات خودمان است، چه غنایی چه حماسی. برای این کار باید تحقیق کرد، اما سختی کار در این است که بعد حاصل تمام این سوادی را که به دست آمده باید به فراموشی سپرد. آدم باید یاد بگیرد اقوالِ این و آن را دور بریزد و فقط بینش آنها را بگیرد.» (۱۴) این تفاوتش بود با دیگر پژوهندگان این حیطه.
shahram238
۱
همواره میگفت به آن نوع روشنفکری ارادت دارد که راه آزادی را برود؛ آزادی وجدان و فکر؛ آزادی اجتماعی. از آن مهمتر، مسئلهٔ صداقت برای او مهم بود، اینکه اگر یک روشنفکر دید که اشتباه میرود، از مسیر خطا برگردد. در واقع قاعدهٔ مهم او صداقت در راه آزادی بود و از این رو نظر موافق دربارهٔ آلاحمد، حزب توده و گروههایی از جنس فدائیان خلق و کسی چون بیژن جزنی نداشت. میگفت بعد از تجربهٔ حزب توده، به اینکه هر عمل صادقانه و ضد نظام مستقر، حتی دیکتاتوری، الزاماً مفید و تلاشی در راه آزادی باشد بیاعتقاد است. میگفت نفس مبارزه یا فداکاری ارزش نیست. دربارهٔ گروههایی چون فدائیان معتقد بود آنها اکتیویستهایی بودند که خود را وقف یک ایدئولوژی کردند، نظریات دستدوم و دستسومی از مارکسیسم داشتند و البته با صداقتی که آنها را تا پای مرگ کشاند.
shahram238
۱
بر مبنای آثار او نمیشود انقلاب کرد، اما میشود به معرفتی از فرهنگ ایران رسید تا خویشتنِ ایرانی خود را شناخت. در روبهرو، میتوان و میشود با خواندنِ غربزدگی از غرب متنفر شد، اما ایران و فرهنگش را نشناخت.
shahram238
۱
«سالهای دوری بهکندی میگذرد. امید بازگشتن نیست. اگر هم باشد نه من آنم که بودم و نه ایران همان است که بود... باران بهتندی میبارد. دلم برای کوههای وطنم تنگ شده.» (۱۶)
shahram238
۱
در زمان مرگ هشتاد سال داشت. متولد ۱۳۰۴ در بابل بود. اصلونسبش به کاشان برمیگشت. کودکیاش را در بابل گذراند و نوجوانیاش را هم در اصفهان و جوانی و میانسالیاش را در تهران، و حالا در پاریس میمرد. در میانهٔ دههٔ هفتاد، سرانجام پس از سالها به ایران بازگشت و سفر به وطنش را در سالهای پس از آن هم تکرار کرد، اما هیچگاه حاضر به بازگشت همیشگی نشد.
کاربر ۱۸۸۷۰۲۷
۱
سی سال در حوضی کثیف و کوچک شنا کردن، هرچند بزرگترین ماهی آن باشی، رمقِ روحت را میگیرد.
