جملات زیبای کتاب ورودی غربی، نیمکت سوم | طاقچه
تصویر جلد کتاب ورودی غربی، نیمکت سوم
off

کتاب ورودی غربی، نیمکت سوم

نوع کتاب
۳.۳ امتیاز(از ۱۰ رأی)
پدیدآورندگان: 
مهرداد اسماعیل‌پور
انتشارات: 
سنجاق
مهرداد اسمعیل پور
۱۹
ولی من یه زمانی، یه جایی تو گذشته می تونستم خودم رو از این آینده ی کسل کننده نجات بدم.
مهرداد اسمعیل پور
۸
یادمه می‌گفت: «آدما به پوچی نمی رسن، همشون تو پوچی هستن، فقط بعضیا مثل من بلدن چجوری دورش بزنن.»
fateme
۷
انگار یه وقتایی اگه بمیری راحت تر زندگی می کنی.
مهرداد اسمعیل پور
۶
گاهی وقت ها که نفسم می گیرد و سخت سرفه می کنم، یاد تو می افتم. یادت نمی آید چطور زیرچشمی می پاییدم که زودتر خسته شوی و بایستیم. همیشه دویدن را که شروع می کردی، دلهره ی جا ماندن و نرسیدن وجودم را می گرفت. پیش می رفتی با تمام سرعتت. از میان آدم ها و خیابان ها آسان رد می شدی. چند گام در میان، سرت را برمی گرداندی و نگاهم می کردی. چشمانت می گفت: «جا نمانی. کلی دیگر مانده.» دنبالت می کردم و بلند می خندیدیم اما درونم ترس کوچکی کم کم بزرگ می شد. چه می شود اگر جا بمانم؟ چه می شود اگر میان آدم ها و جاده ها گمت کنم؟ گاهی وقت ها که تشنه می شوم و آب می خورم، یاد تو می افتم. یادت نمی آید چطور لیوانم را کمی دورتر از دستانت می گذاشتم. دستت که می رسید، رحم نمی کردی، یک نفس تا آخرش را سر می کشیدی. بعد با تعجب که نگاهت می کردم، می گفتی: «لیوان من و تو ندارد. مال تو، مال من هم هست» لبخند می زدم اما درونم نگرانی کوچکی کم کم بزرگ می شد. چه می شود اگر عادت کنی صاحب همه چیز منی؟ چه می شود اگر من را جز دارایی خودت بدانی؟
مهرداد اسمعیل پور
۶
همه فکر می کنن آدما می تونن از زندگی شون شکست بخورن. هی داد و فریاد راه میندازن که بهم خیانت شده، این زندگی ظالم حال من و گرفته. من زندگی رو اینطوری نمی‌بینم. هر تصمیمم من و به چیزی رسونده. انتظار بعضیا رو داشتم و بعضیا رو نه.
fateme
۶
واقعا فکر می کنی توی بحث برنده وجود داره. مگه مسابقه‌اس. ما فقط درباره ی دیدگاهامون حرف می زنیم بعد تصمیم می گیریم دوست داریم کدوم بخش از نظرمون رو عوض کنیم»
Mohammad Bagheri
۵
مسیر اشتباه هیچ گاه به مقصد درست نمی رسد.
مُحمد
۴
انگار یه وقتایی اگه بمیری راحت تر زندگی می کنی.
fateme
۳
صورت مشکلات ما همیشه سادن، به حل شون که می رسیم هزار نوع پیچیدگی درست میشه.
"Shfar"
۳
ولی من یه زمانی، یه جایی تو گذشته می تونستم خودم رو از این آینده ی کسل کننده نجات بدم.
مهرداد اسمعیل پور
۲
روی تاب نشسته است. در انتظار دستی که هلش بدهد تا از زمین فاصله بگیرد و نرسیده به آسمان به کودکی اش پناه ببرد. به دست هایی که برای هل دادنش صف کشیده بودند. آن زمان نرسیده به آسمان معنا نداشت، او هیچ گاه روی زمین نبود. از کودکی که تاب می‌خورد تا کودکی که تاب می‌خورد. شاید هم برعکس این.
مهرداد اسمعیل پور
۱
فضای خانه هنوز در مرداد مجاور سرد و سیاه بود. زندگی به ریتم افتاده بود. صبح ها کنار هم بیدار می‌شدند. مرد می‌رفت و زن می ماند و خانه. بعد از ظهر مرد می‌آمد و زن بود و کار خانه.
sara zeinali
۰
حتی نقطه ای از اقیانوس محبت مردم می توانست او را غرق کند.