
٪۵۰
Saboora
۲۲
حرف زدن در مورد اتفاقی که افتاد بار خاطرات بد را روی دوشت میگذارد، باعث میشود فکر کنی دردناکاند و دوباره احساسشان میکنی.
مُنـــا
۱۹
وقتی دوروبرت کتاب باشه، هیچوقت احساس تنهایی نمیکنی. هیچوقت
میس سین
۱۳
فکر کنم بخشی از اینکه من به یک مراقب تبدیل شدم به همین خاطر بود، چون نیازهای دیگران را به نیازهای خودم ترجیح دادم، حتی رؤیای یک زندگی بزرگتر را هم نداشتم.
Hana
۱۳
جواب نمیدهم، و این خودش یک جواب است. بعضی وقتها نه خودش به معنای بله است.
لیلا
۱۱
اون من رو طوری میدید که خودم میخواستم باشم.
afsane
۹
«وقتی دوروبرت کتاب باشه، هیچوقت احساس تنهایی نمیکنی. هیچوقت.»
xmaed_ 🐈⬛
۸
غیر از کشتن من، دیگر نمیتواند بیشتر از اینها به من آسیب بزند.
لیلا
۶
راستش خودم هم از اون خوشم نمیاومد. اما خیلی دلم میخواست یکی به من توجه کنه، من رو ببینه، من رو درک کنه.
لیلا
۶
فکر کنم سکوت من یککم در این زمینه نقش داشت. وقتی یک نفر حرف نمیزند، بهراحتی نادیده گرفته میشود.
فریما
۶
هیچوقت به زندان نرفت، اما دهها سال است که حبس شده.
توی خانهٔ خودش.
توی اتاق بچگیاش.
در بدنی که نمیخواهد درست عمل کند.
lucifer
۶
من مدتهاست که بیخیال مد روز پوشیدن شدهام. راحتی و پول از همه مهمتر است.
الهه
۴
«برو پاریس، عاشق شو، بعد در موردش بنویس. میدونم چقدر نوشتن رو دوست داری. تمام افکار و آرزوهات و رؤیاهات رو بنویس و ماجراجوییهای بزرگ رو شروع کن. بهم قول بده این کار رو میکنی، نازنینم. قول بده که اینجا نمیمونی.»
گفتم: «قول میدم.»
غمگین، تنها:(
۴
«وقتی دوروبرت کتاب باشه، هیچوقت احساس تنهایی نمیکنی. هیچوقت.»
خانم مسلمی
۳
ممکنه کسی رو دوست داشته باشی با اینکه از کاری که کرده متنفری.»
n.l.r
۳
چقدر مشتاق بودم برای آن زندگیای که هیچوقت نداشتم ــ و احتمالاً هیچوقت نخواهم داشت.
میگویم: «تو تا حالا همچین حسی داشتهای، لنورا؟ اینکه عمرت بگذره و احساس کنی میتونستی زندگیای رو داشته باشی که هیچوقت نتونستی داشته باشیش؟»
MAHY M
۳
به تجربهٔ من، بیشتر دروغها دستکم یکذره حقیقت در خود دارند.
Hana
۳
نگران بودم که وقتی چاقو توی سینهم فرورفت، دیگه قلبی توش باقی نمونده باشه.
Emmanuel
۳
من اصلاً برای این آماده نبودم. مهم نبود قبل از این از چند بیمار دیگر مراقبت کرده بودم. وقتی مادرت باشد، بحث فرق میکند. مهمتر است. دردناکتر است.
فریما
۳
تمام عمر، احساس میکردم دنیا دارد از کنار من رد میشود.
مُنـــا
۳
میدانم که زندگی همیشه هم آدم را به بزرگترین آرزویش نمیرساند. اما باز هم شادی میتواند از راه برسد.
آنه شرلی با موهای قهوه ای
۳
او همیشه میگفت: «وقتی دوروبرت کتاب باشه، هیچوقت احساس تنهایی نمیکنی. هیچوقت.»
با اینکه این حرف را قبول دارم، میدانم که دروغ است. تا شش ماه دور خودم را پر از کتاب کرده بودم و هیچوقت اینهمه احساس تنهایی نکرده بودم.
lucifer
۳
یعنی فقط غم است که میماند؟
لیمویسبز.
۳
«تو تا حالا همچین حسی داشتهای، لنورا؟ اینکه عمرت بگذره و احساس کنی میتونستی زندگیای رو داشته باشی که هیچوقت نتونستی داشته باشیش؟»
Setayesh
۲
آنقدر زندگی در حق من و تو بد کرده که به قدر کافی بتوانیم از دستش شاکی باشیم. بیا دیگر باهم اینطوری نباشیم.
الهه
۲
«هیچوقت ترست رو نشون نده، کیت ـ کت. اگه بترسی، اون میفهمه ــ و همون موقعست که نیشت میزنه.»
Setayesh 🦢
۲
مهم نیست که در گذشته چه کار کرده ــ که اگر صادق باشیم، خیلیخیلیخیلی بد بوده ــ اما لنورا هم یک آدم است که استحقاق برخورد درست را دارد.
Setayesh 🦢
۲
«برو پاریس، عاشق شو، بعد در موردش بنویس. میدونم چقدر نوشتن رو دوست داری. تمام افکار و آرزوهات و رؤیاهات رو بنویس و ماجراجوییهای بزرگ رو شروع کن. بهم قول بده این کار رو میکنی، نازنینم. قول بده که اینجا نمیمونی.»
afsane
۲
هیچوقت ترست رو نشون نده، کیت ـ کت. اگه بترسی، اون میفهمه ــ و همون موقعست که نیشت میزنه.
فریما
۲
مادرم به من اطمینان میداد که نگران چیزی نباشم. میگفت با درس خواندن میتوانم تمام دنیا را بدون بیرون رفتن از خانه کشف کنم. از آن طرف، پدرم به من هشدار میداد که به این کار عادت نکنم.
مُنـــا
۲
اگه من و خواهرم باهم رابطهٔ خوبی داشتیم، حتماً ازش کمک میگرفتم. همیشه از اینکه باهم صمیمی نبودیم متنفر بودم، همیشه فکر میکردم تقصیر منه، نه اون. در واقع، تقصیر هیچکس نبود. فقط ما با همدیگه فرق داشتیم. اینقدر فاصلهٔ بین شخصیتهای ما زیاد بود که نمیشد اون رو از بین برد.
