
بریدههایی از کتاب دیوان اشعار امیر خسرو دهلوی
۴٫۶
(۳۸)
ناله را هر چند می خواهم که پنهان برکشم
سینه می گوید که من تنگ آمدم «فریاد کن »
بیسیمچی
دل ز تن بردی و در جانی هنوز
دردها دادی و درمانی هنوز
__mohadeseh.b__
بیم است که سودایت دیوانه کند ما را
در شهر به بدنامی افسانه کند ما را
بهر تو ز عقل و دین بیگانه شدم آری
ترسم که غمت از جان بیگانه کند ما را
فسفری
دلبرا عمریست تا من دوست میدارم ترا
در غمت میسوزم و گفتن نمییارم ترا
my book
خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا
گذری کن که ز غم راهگذر نیست مرا
Elahe
مگر مجنون شناسد، حال من چیست؟
که در هجران لیلی مبتلا شد
S
اندوه جدایی ز کسی پرس که یک چند
دور فلک از صحبت یارانش جدا داشت
Toobakiani
عزم تماشا کردهای آهنگ صحرا کردهای
جان ودل ما بردهای اینست رسم دلبری
دختر دریا
مرد صاحب نظر از کوی تو آسان نرود
هر که راجان بود، از خدمت جانان نرود
آنکه در عشق رخت لاف هواداری زد
به جفا از درت، ای خسرو خوبان، نرود
S
از درونم نمیروی بیرون
که گرفتی درون و بیرون را
مهدی
ترک عاشق کش من، ترک جفا خوش باشد
به وفا کوش که از دوست وفا خوش باشد
S
دلم در عاشقی آواره شد آواره تر بادا
...💙
هر جانور که باشد بگریزد از بلایی
من خود بلای خویشم، از خود کجا گریزم؟
Toobakiani
مردمان در من و بیهوشی من حیرانند
من در آن کس که ترا بیند وحیران نشود
اِیْ اِچْ|
غمت با این و با آن گفتم، نگفتم
اگر چه ترک جان گفتم، نگفتم
ترا جان گفتم، ای دلبر تو دانی
که من این از زبان گفتم، نگفتم
به خاموشی بکش مسکین منی را
چنین ار یا چنان گفتم، نگفتم
خوش آن لحظه که تو گویی به صد ناز
«همین داد کان فلان گفتم، نگفتم »
به گوشت گر چه گفتم راز خسرو
تو گویی «بود آن گفتم، نگفتم »
S
عشق آمد و عقل رخت بر بست
sama
بت محمل نشین من مگر حالم نمی داند
که می بندد برین دل بار و محمل تند می راند
S
گزیدهٔ غزل ۲
رخ برفروز و زلف مسلسل گره بزن
تا بشکند جمال تو به آزرم و هر
مه را به روی خوب تو نسبت کجا رسد
ای رویت آفتاب و لبت ش و ک ور
شکر شد از خجالت لعل تو آب ور
برش و ک و ر چو کشیدی تو رخ وط
خط معنبر تو چود و قمر گرفت
کردند عاشقان تو تررو و وح
روح مجسمی تو نه عقل مصوری
ای روح عقل مثل تو نادیده ب و ت
بنگر چو دید پیش رخ و قامت توکرد
از شرم کار خانهٔ صد ساله ط و ی
طی کن حدیث دور زمان جام می بیار
تا باغ روح را دهم آبی ز م وی
می خور مخور غم دل و دین خسروا دگر
بگشا به مدح خسروا فاق ل و ب
helya.B
ناله را هر چند می خواهم که پنهان برکشم
سینه می گوید که من تنگ آمدم «فریاد کن »
...💙
ای گل که چنین در بغلت تنگ گرفته
کز خون دلت پیرهنت رنگ گرفته
آن سوختگی جگر لاله ازان است
کز آه من آتش به دل سنگ گرفته
تا دست تظلم نزند کس به عنانش
تن داده به مستی و عنان تنگ گرفته
از سوزن زنگار گرفته بشناسد
بس کز نم گریه مژه ام زنگ گرفته
S
خبرت هست ؟ که از خویش خبر نیست مرا
گذری کن که زغم راه گذر نیست مرا
دِلنشان
من گریه خویش دوست دارم
sama
عالم همه یغمای تو خلقی همه شیدای تو
آن نرگس رعنای تو آورده کیش کافری
دختر دریا
ای صبا گر گذری برسرآن کو برسان
خبر ما بر آنکس که ز ما بیخبر است
مردمان منکر عشقند و منم کشتهٔ او
شیوهٔ ما دگر و شیوهٔ مردم دگر است
عاطفه
آفاق را گردیدهام مهر بتان ورزیدهام
بسیار خوبان دیدهام اما تو چیز دیگری
دختر دریا
ابر می بارد و من می شوم از یار جدا
cuttlas
شبم خیال تو بس، با قمر چه کار مرا
sama
مپرس ای دل که چون میباشد آخر جان غمناکت
که من دیریست کز یادت فراموش کردهام جان را
اسب دریایی
ای راحت و آرام جان با روی چون سرو روان
زینسان مرو دامنکشان کارام جانم میبری
دختر دریا
ای صبا، گر گذری بر سر آن کو، برسان
خبر ما بر آنکس که ز ما بی خبر است
sama
