جملات زیبای کتاب دیوان اشعار امیر خسرو دهلوی | طاقچه
تصویر جلد کتاب دیوان اشعار امیر خسرو دهلوی
off

کتاب دیوان اشعار امیر خسرو دهلوی

نوع کتاب
۴.۶(از ۳۸ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
امیرخسرو دهلوی
انتشارات: 
طاقچه
بیسیمچی
۶۵
ناله را هر چند می خواهم که پنهان برکشم سینه می گوید که من تنگ آمدم «فریاد کن »
__mohadeseh.b__
۵۸
دل ز تن بردی و در جانی هنوز دردها دادی و درمانی هنوز
فسفری
۵۴
بیم است که سودایت دیوانه کند ما را در شهر به بدنامی افسانه کند ما را بهر تو ز عقل و دین بیگانه شدم آری ترسم که غمت از جان بیگانه کند ما را
my book
۳۰
دلبرا عمریست تا من دوست می‌دارم ترا در غمت می‌سوزم و گفتن نمی‌یارم ترا
Elahe
۲۸
خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا گذری کن که ز غم راهگذر نیست مرا
S
۲۸
مگر مجنون شناسد، حال من چیست؟ که در هجران لیلی مبتلا شد
Toobakiani
۲۸
اندوه جدایی ز کسی پرس که یک چند دور فلک از صحبت یارانش جدا داشت
دختر دریا
۲۱
عزم تماشا کرده‌ای آهنگ صحرا کرده‌ای جان ودل ما برده‌ای اینست رسم دلبری
S
۲۰
مرد صاحب نظر از کوی تو آسان نرود هر که راجان بود، از خدمت جانان نرود آنکه در عشق رخت لاف هواداری زد به جفا از درت، ای خسرو خوبان، نرود
مهدی
۱۸
از درونم نمیروی بیرون که گرفتی درون و بیرون را
S
۱۸
ترک عاشق کش من، ترک جفا خوش باشد به وفا کوش که از دوست وفا خوش باشد
...💙
۱۸
دلم در عاشقی آواره شد آواره تر بادا
Toobakiani
۱۷
هر جانور که باشد بگریزد از بلایی من خود بلای خویشم، از خود کجا گریزم؟
اِیْ اِچْ|
۱۵
مردمان در من و بیهوشی من حیرانند من در آن کس که ترا بیند وحیران نشود
S
۱۵
غمت با این و با آن گفتم، نگفتم اگر چه ترک جان گفتم، نگفتم ترا جان گفتم، ای دلبر تو دانی که من این از زبان گفتم، نگفتم به خاموشی بکش مسکین منی را چنین ار یا چنان گفتم، نگفتم خوش آن لحظه که تو گویی به صد ناز «همین داد کان فلان گفتم، نگفتم » به گوشت گر چه گفتم راز خسرو تو گویی «بود آن گفتم، نگفتم »
sama
۱۴
عشق آمد و عقل رخت بر بست
S
۱۳
بت محمل نشین من مگر حالم نمی داند که می بندد برین دل بار و محمل تند می راند
helya.B
۱۳
گزیدهٔ غزل ۲ رخ برفروز و زلف مسلسل گره بزن تا بشکند جمال تو به آزرم و هر مه را به روی خوب تو نسبت کجا رسد ای رویت آفتاب و لبت ش و ک ور شکر شد از خجالت لعل تو آب ور برش و ک و ر چو کشیدی تو رخ وط خط معنبر تو چود و قمر گرفت کردند عاشقان تو تررو و وح روح مجسمی تو نه عقل مصوری ای روح عقل مثل تو نادیده ب و ت بنگر چو دید پیش رخ و قامت توکرد از شرم کار خانهٔ صد ساله ط و ی طی کن حدیث دور زمان جام می بیار تا باغ روح را دهم آبی ز م وی می خور مخور غم دل و دین خسروا دگر بگشا به مدح خسروا فاق ل و ب
...💙
۱۲
ناله را هر چند می خواهم که پنهان برکشم سینه می گوید که من تنگ آمدم «فریاد کن »
S
۱۱
ای گل که چنین در بغلت تنگ گرفته کز خون دلت پیرهنت رنگ گرفته آن سوختگی جگر لاله ازان است کز آه من آتش به دل سنگ گرفته تا دست تظلم نزند کس به عنانش تن داده به مستی و عنان تنگ گرفته از سوزن زنگار گرفته بشناسد بس کز نم گریه مژه ام زنگ گرفته
دِلنشان
۱۱
خبرت هست ؟ که از خویش خبر نیست مرا گذری کن که زغم راه گذر نیست مرا
sama
۱۱
من گریه خویش دوست دارم
دختر دریا
۱۰
عالم همه یغمای تو خلقی همه شیدای تو آن نرگس رعنای تو آورده کیش کافری
عاطفه
۱۰
ای صبا گر گذری برسرآن کو برسان خبر ما بر آنکس که ز ما بی‌خبر است مردمان منکر عشقند و منم کشتهٔ او شیوهٔ ما دگر و شیوهٔ مردم دگر است
دختر دریا
۹
آفاق را گردیده‌ام مهر بتان ورزیده‌ام بسیار خوبان دیده‌ام اما تو چیز دیگری
cuttlas
۹
ابر می بارد و من می شوم از یار جدا
sama
۹
شبم خیال تو بس، با قمر چه کار مرا
اسب دریایی
۸
مپرس ای دل که چون می‌باشد آخر جان غمناکت که من دیریست کز یادت فراموش کرده‌ام جان را
دختر دریا
۸
ای راحت و آرام جان با روی چون سرو روان زینسان مرو دامنکشان کارام جانم می‌بری
sama
۸
ای صبا، گر گذری بر سر آن کو، برسان خبر ما بر آنکس که ز ما بی خبر است