
٪۵۰
adish
۱۰
ولی وقتی کسی را دوست داری نیازی نیست از همهچیزش سردربیاوری، فقط کافی است او را همانطور که هست بپذیری و من هم لوکاس را همانطور که بود دوست داشتم.
adish
۳
داستان زندگی از نگاه هرکدام از ما آدمها یک جور است. هرکس حقیقت را از چشم خودش میبیند. و به همین خاطر، از تنهایی رهایی نداریم.
کاربر ۵۳۷۶۰۴۵
۳
سرنوشت آدمها لباس نیست که بشود دم هر مهمانی و مناسبتی آن را انتخاب کرد، آنهم لباسی که قوارهٔ همهکس باشد.
adish
۲
تکههای گمشدهمان همیشه وقتی از ما جدا میشوند جایی را اشغال نمیکنند. از خودم پرسیدم تکهٔ گمشدهٔ من دقیقاً چه بود و کِی آن را گم کرده بودم؟
کاربر ۵۳۷۶۰۴۵
۲
من از این چیزها سردرنمیآوردم ولی وقتی کسی را دوست داری نیازی نیست از همهچیزش سردربیاوری، فقط کافی است او را همانطور که هست بپذیری و من هم لوکاس را همانطور که بود دوست داشتم
کاربر ۵۳۷۶۰۴۵
۲
وقتی الیوت مونیز یک لیوان دیگر برایم آورد به او گفتم: «سه جور آدم توی این دنیا هست. اونهایی که خطرناکن، اونهایی که عاشق همون آدمهای خطرناکن و یه دسته هم هستن که از اونهایی که عاشق آدمهای خطرناکن مواظبت میکنن.»
adish
۱
اندوهی بود دیرینه، اندوهی که خودش را به هر حرکت، به هر حالت و هر احساسی تحمیل میکرد.
کاربر ۵۳۷۶۰۴۵
۱
تنهایی میتواند در انزوایی شیرین و توأم با غم و غصه خلاصه شود.
کاربر ۵۳۷۶۰۴۵
۱
عشق و نفرت دو روی یک سکهاند.
کاربر ۵۳۷۶۰۴۵
۱
بعضی وقتها احساس میکردم گذشته و حال و آیندهام شبیه قصهای است که از قبل نوشته شده و کسی دارد آن را برایم بازگو میکند، احساس میکردم خودم هیچ نقشی در این قصه ندارم.
کاربر ۵۳۷۶۰۴۵
۱
آدم هیچوقت زندان خودش را انتخاب نمیکند، اما وقتی اسیر شد، چهبسا عاشق همان زندان بشود
کاربر ۵۳۷۶۰۴۵
۰
من از این چیزها سردرنمیآوردم ولی وقتی کسی را دوست داری نیازی نیست از همهچیزش سردربیاوری، فقط کافی است او را همانطور که هست بپذیری و من هم لوکاس را همانطور که بود دوست داشتم.
کاربر ۵۳۷۶۰۴۵
۰
برای کنارآمدن با فقدان عزیزانمان هرکسی روش خودش را دارد. مثلاݧݧݩً لوکاس روح میدید و به فانوس دریایی میرفت و من کتاب میخواندم و کشوها را مرتب میکردم. همهچیز را میجوریدم و تکهتکه گذشتهشان را بیرون میکشیدم. هرکسی راهی پیدا میکند تا از پس غم و اندوه خود بربیاید. گیرم رفتارهای لوکاس دیوانهبازی به نظر میآمد، اما آن رفتارها راهی بوده برای رهایی از غم. مگر چه بود غیر از موسیقی و نور. مگر درستکردن کلوچهٔ دارچینی چه اشکالی داشت. خیلی هم فوقالعاده بود. با خودم گفتم، اینها راه چارهٔ او بوده. او روش خودش را دارد و من روش خودم را. خب، چه ایرادی داشت؟
کاربر ۵۳۷۶۰۴۵
۰
برای کنارآمدن با فقدان عزیزانمان هرکسی روش خودش را دارد. مثلاݧݧݩً لوکاس روح میدید و به فانوس دریایی میرفت و من کتاب میخواندم و کشوها را مرتب میکردم. همهچیز را میجوریدم و تکهتکه گذشتهشان را بیرون میکشیدم. هرکسی راهی پیدا میکند تا از پس غم و اندوه خود بربیاید. گیرم رفتارهای لوکاس دیوانهبازی به نظر میآمد، اما آن رفتارها راهی بوده برای رهایی از غم. مگر چه بود غیر از موسیقی و نور. مگر درستکردن کلوچهٔ دارچینی چه اشکالی داشت. خیلی هم فوقالعاده بود. با خودم گفتم، اینها راه چارهٔ او بوده. او روش خودش را دارد و من روش خودم را. خب، چه ایرادی داشت؟
