برای کنارآمدن با فقدان عزیزانمان هرکسی روش خودش را دارد. مثلاݧݧݩً لوکاس روح میدید و به فانوس دریایی میرفت و من کتاب میخواندم و کشوها را مرتب میکردم. همهچیز را میجوریدم و تکهتکه گذشتهشان را بیرون میکشیدم. هرکسی راهی پیدا میکند تا از پس غم و اندوه خود بربیاید. گیرم رفتارهای لوکاس دیوانهبازی به نظر میآمد، اما آن رفتارها راهی بوده برای رهایی از غم. مگر چه بود غیر از موسیقی و نور. مگر درستکردن کلوچهٔ دارچینی چه اشکالی داشت. خیلی هم فوقالعاده بود. با خودم گفتم، اینها راه چارهٔ او بوده. او روش خودش را دارد و من روش خودم را. خب، چه ایرادی داشت؟