از آن افرادی بود که علاقه داشت داوطلبانه مسائل خصوصیاش را بیان کند اما زمانی که یک سؤال شخصی از او پرسیده شود، حالت تدافعی به خود میگیرد.
من و مبل بنفشم
شاید هرچی آدم پیرتر میشه عملکردن به خواستهها هم سختتر میشه. شاید به همین دلیله که همه این چیزها در ذهن آدم جمع میشه و به یک باره تبدیل به عقده میشه.
من و مبل بنفشم
من هرگز به چیزی عادت نمیکنم. کسی که به هر چیزی عادت کنه، با آدم مرده هیچ فرقی نداره.
من و مبل بنفشم
با دیدن سطل زباله بیرون از در خانهاش میشد فهمید که بهطور منظم روزنامههای کوچک مصوّر، بروشورهای مسافرتی و جدولهای طالعبینی را میخواند. او سیگار مخصوصی به نام پیکایون میکشید. با خوردن پنیر کاتیج و نان تست ملبا زنده بود. موهای رنگارنگش را خودش رنگ میکرد.
من و مبل بنفشم
- شاید با خودت بگی پررو یا دیوونه یا همچین چیزیام.
- بههیچوجه.
با ناامیدی گفت: «چرا، همینطوره. البته اهمیتی نمیدم آخه اینجوری بهتره».
من و مبل بنفشم