
جوجه طلایی
۷
همهٔ آدمها یک روی خوششان را به یکی نشان میدهند و روی بد را به یکی دیگر.
این جانب فرهاد !
۴
با خودت میگی آدم سرزمین پدریاش رو موقع جنگ تنها نمیگذاره. دیگه گور بابای اونکه مقصره و جنگ رو شروعش کرده. اینها تازه برای اولشه. مثل اینکه آدم با خودش میگه من میرم که بدتر از این سرمون نیاد. این هم عذر و بهانه است. به درد خود آدم میخوره نه هیچ کار دیگهای.» چوب زیربغل را محکم کوبید به برف که سگ از جا جست و بیصدا به پشت کلیسا پیچید: «ما به خدا هم رحم نکردیم، ارنست. میفهمی این رو؟»
این جانب فرهاد !
۳
حرف زدن اصلاً کار درستی نیست. در این سالها سر همهچیز حرف زده و همه را باخته بود. همهٔ باورها را.
جوجه طلایی
۲
انگار رنج و بدبختی هم همیشه با خودش بزرگی و بخشندگی نمیآورد.
جوجه طلایی
۲
انگار همهٔ شهر به عزای یکی نشسته بود و به سیاهی زار میزد با آن خانههای چون تابوت و تپشی رو به فرو مردن.
ida
۲
میخواست تنها باشد و چند هفته فقط تنها، که برای خودش فکر کند و همین. کلی چیز توی سرش داشت که باید سر همانها فکر میکرد، توی خانهشان، تنها و دور از جنگ.
ida
۲
آدم کافیه توقعاش رو کم کنه. دیگه هرچی گیرش بیاد غنیمته.
جوجه طلایی
۱
بیحس به صورت مولر نگاه میکرد و در سرش اینکه باز یکی از این کلهخرهای نفهم گیرش آمده و این ارتش هم که همیشه آدمهای پرت را افسر ردهبالا میکند و آدمهای حسابی را میدهد دم گلوله.
جوجه طلایی
۱
لیوانها را پر کرد و گفت: «ببین حالا میفهمم چرا بوی نا گرفتیم و فکر میکنیم پیریم. واسه اینه که گند و کثافت زیاد به عمرمون دیدیم. گند و کثافتی که بزرگتر از ماها درستاش کردن و به خوردمون دادن.»
این جانب فرهاد !
۱
فرزنبرگ سرش را تکان داد و با چوب زیر بغلاش برف را از مچپیچاش تکاند و گفت: «نه ارنست. ما سررشتهٔ خودمون رو گم کردیم. بیاخلاق شدیم. دهساله که خودمون رو از دنیا جدا کردیم. با بلاهت تمام و غیرانسانیترین کارها، تف انداختیم به آسمون. به خودمون گفتیم نژاد برتر و اونهم جوری که انگار همهٔ دنیا باید بردهٔ ما باشند.» بهتلخی خندید و باز: «نژاد برتر! نژادی که فرمون هر بیسروپا و عوضی رو گوش میگیره. ما رو چه به نژاد برتر بودن؟ جواب این حرف همینجاست. مثل همیشه هم آتشاش دامن بیگناهها رو زودتر از گناهکارها میگیره.»
ida
۱
سیگار چیز خوبی بود. گاهی حتی بهتر از آدمها و رفقا. سیگار آدم را به دردسر و سرگیجه نمیانداخت. ساکت بود و خوب.
جوجه طلایی
۰
فرزنبرگ به تحقیر گفت: «اساس، گشتاپو، یه مشت دروغگو و دغل، یکمشت افراطی و عقبمونده، قاتل و دیوانه، ما اصلاً الان داریم واسهٔ همونها میجنگیم. که یککم بیشتر سر جاشون بمونن. فقط و فقط واسهٔ همین. این جنگ رو خیلی وقت پیش باختیم.»
این جانب فرهاد !
۰
بیاعتمادی رایجترین متاع رایش سوم بود و آدم هیچجا امن و آرامشِ خیال نداشت. وقتی هم که امن و آرام نیست، بهتر که دهانت را ببندی.
این جانب فرهاد !
۰
وقتی پیروزی با آنها یار بود انگار همهچیز نظم و قاعدهای داشت و اگر جایی از کار عیب برمیداشت هم در سایهٔ هدف بزرگتری که داشتند، چشمپوشی میشد. کدام هدف؟ مگر نه اینکه هدفشان از همان اول هم دولَبه بود؟
این جانب فرهاد !
۰
تازه ما هم مثل این سگه خیال میکنیم مو لای درز کارمون نمیره. ما هم مثل این تشنهٔ یه چراغیم و یه کف دست نور و یه نفس گرم و یه رفیق.»
ida
۰
قدیمها همهچیز معلوم بود و روشن ولی الان همهچیز درهم شده. اصلاً دلم میخواد سرم رو بگذارم زمین و بخوابم و توی یه دوران دیگه از خواب پا شم.
ida
۰
پلمان نگاهش کرد: «میخندی؟ آرومی؟ باید الان فریاد بزنی.»
گریبر گفت: «دارم داد میزنم. شما نمیشنوید.»
