جملات زیبای کتاب رود راوی | طاقچه
تصویر جلد کتاب رود راوی

بریده‌هایی از کتاب رود راوی

انتشارات:نشر ثالث
دسته‌بندی:
امتیاز
۳.۵از ۶ رأی
۳٫۵
(۶)
درد که تنها در نسوج تن آدمی پرسه نمی‌زند. گاهی هم ساکن اشیاء می‌گردد. حتی ممکن است در قاب عکسی منزل کند یا حتی در الفاظ یک صدا. باید کلمه بهترین مکان برای سکونت درد باشد که آدمی رنجش را در کلمه مستحیل می‌کند و بر صفحات کاغذ می‌نویسد تا درد را دور از خود محبوس کلمات کند.
توکا
باید کلمه بهترین مکان برای سکونت درد باشد که آدمی رنجش را در کلمه مستحیل می‌کند و بر صفحات کاغذ می‌نویسد تا درد را دور از خود محبوس کلمات کند.
shokritohid
فراموش نکن که آن‌ها به شاعران می‌گویند، مبادا شعر بسرایید، زیرا که زیبایی شعر جهان را آلوده گناه می‌کند، یا که مبادا جهان صدای سازی را بشنود که گوش‌ها آلوده معصیت می‌گردد. ولی اولیا ما می‌فرمایند که شاعران و مطربان، جهان را آذین می‌بندند و شعر و موسیقی را آدمی از اجداد خود که زمین و آسمانند، آموخته است.
شهاب‌واره
طرح تن او با کلماتی که نوشته می‌شد، می‌آمد. همان‌طور نرم و چرخان با جسمیتی که بر روی صفحه کاغذ مثل ستارگان می‌درخشد. و با آن‌که مکتوب بود، گرمایش را با سر انگشتانم لمس می‌کردم. حتی صدای خروشان عبور رودخانه راوی هم می‌آمد، گایتری مثل ستاره عابری بر صدای ضرباهنگ رود می‌گذشت و نورش کاغذ را روشن می‌کرد.
شهاب‌واره
رفتار هزارگانه اندامش بر امواج صدای رود می‌دیدم. انگار که در هنگامه رقصش، بهشت را اگر شده در لحظه‌ای می‌ساخت که به عین رؤیایی رنگ می‌گرفت و غایب می‌شد.
شهاب‌واره
هر کلمه حامل چیزی از او بود، شاید در صفحه کاغذ زندگی می‌کرد و من با کلمات، حضورش را کشف می‌کردم. چیزهایی مثل رنگ سبز چشمانش یا که قوس و قعر اندامش ظهور می‌کرد. و طوری بود که حتی اگر روزی پیر می‌شد و می‌مُرد و در خاک می‌پوسید، او در آن متن می‌ماند، با رفتار هزارگانه اندامش، همان‌طور که بود با ساری نقره‌بفتی که در هنگامه رقص، فرش قدم‌هایش می‌گردید. و هاله سوسوی نقره‌ای ساری‌اش آن غبار آسمانی می‌نمود که در حوالی ستاره اوسط سحابی منتشر است. صدای پازیبش هنگام رقص از جسمیت کلمات ساق‌هایش می‌آمد، که طنطنه برمی‌داشت. شکل لب‌هایی سرخ و تراش تنی مکتوب که حتما در اوراق کهن بایگانی مدرسه قشریه خواهد ماند
شهاب‌واره
چیزهایی مثل برق نگاه یا طره موهایش به عین شهاب‌های ثاقب از شانه‌هایش فرو می‌ریزند.
شهاب‌واره
بوی شب‌بوها هوا را پر کرده بود. من در تاریکی از گایتری پرسیدم، چرا به دنبالم می‌آیی؟ گایتری گفت: «این من نیستم که با تو می‌آیم، تویی که اسم مرا با خود حمل می‌کنی.» بعد گفت: «حالا چرا عجله می‌کنی، یک کم آهسته‌تر برو تا من به دنبالت ندوم.»
شهاب‌واره
هنوز هم نمی‌دانم که این شلاق‌ها بودند که بر شانه‌هایم می‌پیچیدند یا دست‌های گایتری. من به گایتری گفتم همان‌طور که دست‌هات در رقص تکثیر می‌شوند، شلاق هم در رقصش بر پوست شانه‌هام تکثیر می‌شود.
شهاب‌واره
گایتری زبان زخم‌ها را می‌دانست. از آن‌ها درباره علت حضورشان در آن حوالی می‌پرسید. اولش چیزی نمی‌گفتند، فقط همهمه می‌کردند. بالاخره همهمه‌شان فروکش می‌کرد و یکیشان که حتما ارشد زخم‌ها بود گفت: آن‌ها همه از مأموران حضرت مفتاح هستند و اختیارشان دست خودشان نیست. حضرت مفتاح فرموده‌اند تا روزی که حتی یکی از گناهان کیا باقی مانده باشد، زخم‌ها حق ندارند محل مأموریتشان را ترک کنند، بنابراین در حال حاضر وظیفه دارند از آن‌جا دور نشوند. همین که دستور برسد راهشان را می‌گیرند و می‌روند. و تازه آن‌ها بیکار نیستند که بدون امریه وقتشان را بی‌جهت بر پشت این آقا تلف کنند.
شهاب‌واره
کالبد خاکی‌ام به اسم گایتری که مثل یک پروانه، همان اطراف پرواز می‌کرده، می‌گوید، شکل شانه‌هایت را به تخته‌بند بگو تا کیا بتواند فقط کمی سرش را بر آن بگذارد. اسم گایتری شکل تنش را که در ساحل رودِ راوی لاهور بوده، برای تخته‌بند می‌گوید. حتی شکل رفتار تنش را می‌گوید. حتی عادت‌هایش را هم می‌گوید. و تخته‌بند زنی می‌شود به شکل گایتری.
شهاب‌واره

حجم

۵۷۶٫۸ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۲

تعداد صفحه‌ها

۲۶۸ صفحه

حجم

۵۷۶٫۸ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۲

تعداد صفحه‌ها

۲۶۸ صفحه

قیمت:
۸۰,۰۰۰
تومان