پنجرهای بودم
رو به خیابانی شلوغ
همسایهٔ چناری کهنسال
با خبر از راز جفتگیری کلاغها
پر از اضطراب بوسههای پنهانی
راضی از شیطنت توپهای پلاستیکی
یک روز
آژیری قرمز با ضربدری بزرگ
چشمها را گرفتند از من
به تاریکی زیر زمین بردند
من، بیگناه بودم
جنگ، شیشهخرده داشت!