گربهی چکمهپوش
در زمانهای قدیم، آسیابانی فوت کرد. از او سه پسر، یک آسیاب، یک الاغ و یک گربه به نام پوس باقی ماند. بزرگترین پسر آسیاب را برداشت. پسر وسطی الاغ را برداشت و به کوچکترین پسر فقط یک گربه رسید. کوچکترین پسر از ارث کمی که به او رسیده بود خوشحال نبود.
ـ برادرهای من میتوانند با هم کار کنند و زندگی خوبی بسازند، اما من با یک گربه چی کار میتوانم بکنم؟
اما این گربه یک حیوان باهوش بود و فکری در سرش داشت.
ـ نگران نباش، سرورم. فقط به من یک جفت چکمه و شنل بدهید، و من به شما نشان خواهم داد ارثی که به شما رسیده خیلی هم بد نیست.
پسر آسیابان شک و تردید داشت، اما او میدانست که چیزی را از دست نمیدهد، برای همین به گربه چکمه و شنل داد. به محض اینکه گربه چیزی را که میخواست به دست آورد، برای شکار خرگوش بیرون رفت. سپس گربه با خرگوشی که آن را داخل کیسه تله حمل میکرد راهی قصر پادشاه شد. گربه درخواست کرد که پادشاه را ببیند. او وقتی داشت به داخل راهنمایی میشد، تعظیمکنان و مؤدبانه گفت: «اعلیحضرت، لطفاً این خرگوش را از طرف سرور من، مارکوس کاراباس قبول کنید. سرورم از من خواست تا این را به شما تقدیم کنم».
ـ از طرف من از سرورت تشکر کن. من از هدیهاش خیلی خوشحالم.