
aliHP
۱۰
به طرف چراغ روی میز رفت. با تعجب به ساعت دستش نگاه کرد. کریستال آن خرد شده بود، رویهی آن هم شکسته بود. پشت ساعت را تماشا کرد، آن را به چراغ نزدیکتر کرد. نوشتهی پشت آن را خواند: «تقدیم به پریویت ت.ایوانز (Private T. Evans)، بخش آبولانس، که جانهای ما را، در شب سوم نوامبر، نزدیک جبههی جنگ ایتالیا نجات داد».
نویسندهکوچك.
۴
جانهای ما را، در شب سوم نوامبر، نزدیک جبههی جنگ ایتالیا نجات داد
乙_みG
۲
دستش را دراز کرد تا ساعتش را ببیند. انگشتانش را تا ته جیبش فرو برد، اما متوجه شد که ساعتش نیست
Sahel
۱
«من امشب برای نجات احتمالی جان یک زن بیرون آمدم، اما وقتم را صرف کمک به تو کردم».
کاربر ۲۰۶۲۳۰۵
۰
سوء ظن
ادگار والیس
ترجمهی سیدابوالحسن هاشمینژاد
کانون فرهنگی چوک
(از مجموعهی مطالعه در وقت اضافه)
کتابچه🌱
۰
روحش از کاری که در پیش داشت آزرده شد. ساعت دو. فکرش هم از این ساعت وحشتناک شاکی بود و تعجب میکرد: چرا بچهها باید همیشه در چنین اوقات نامناسبی به دنیا بیایند؟
°•booklover•°
۰
چرا بچهها باید همیشه در چنین اوقات نامناسبی به دنیا بیایند؟