
♥💗🐞لیدی باگ🐞💗♥
۲۲
آن گاه خواهر بزرگتر بر روی رختخواب خویش نشست و کف دستهایش را محکم برهم کوفت که ناگهان تختخواب از زمین بلند شد و یک درب کوچک مخفی در زیر آن هویدا گردید. کهنه سرباز مشاهده کرد که تمامی پرنسسها با هدایت خواهر بزرگتر از درب کوچک مخفی عبور کردند و پا بر پلهها گذاشتند. سرباز فرصت مناسب را از دست نداد و بلافاصله اقدام کرد. او ابتدا ردایی را که پیرزن مهربان به او داده بود، بر سر گذاشت. سپس به تعقیب پرنسسها پرداخت. در میانههای پلهها بودند که کهنه سرباز اندکی عجله کرد و ضمن راهرفتن منجر به لگدکردن پاهای کوچکترین خواهر شد که در عقب همهی آنها در حرکت بود، لذا او از درد بر سر خواهرانش فریاد کشید: «چرا درست راه نمیروید؟ یکی از شماها همین الآن مسیر راهرفتن مرا قطع کرد و پاهایم را لگدکوب نمود».
بزرگترین خواهر گفت: «تو یک موجود ابله و دست و پا چلفتی هستی، چون که در اینجا هیچ چیز نیست بهجز اینکه ممکن است بهطور اتفاقی میخی از پلههای چوبی بیرون زده و به پاهایت خورده باشد».
همگی پرنسسها از پلهها پایین رفتند و در انتها خودشان را در یک درختستان دلپذیر و مصفا یافتند که برگهایی به رنگ نقرهای داشتند؛
~آلْبا~☘️
۱۵
پیرزن مهربان گفت: «بسیار خوب، اما کشف این موضوع چندان مهم و دشوار نیست و تنها باید مواظب باشی که در این مدت از چیزهایی که به سالم بودنشان اطمینان نداری هیچ گاه نخوری و نیاشامی، زیرا یکی از پرنسسها در غروب هر روز به نزدت میآید و برایت خوراکی و آشامیدنی مسموم میآورد، لذا بهمحض اینکه آنها را بخورید و بلافاصله بعد از اینکه پرنسس زیبا از نزدتان برود، سریعاً به خواب سنگینی فرو میروید و از اتفاقات بهکلی بی خبر میمانید».
پیرزن آن گاه ردایی به وی داد و گفت: «شما بهمحض اینکه این ردا را بر روی خودتان بیندازید، کاملاً از نظرها ناپدید میشوید و بدین گونه خواهید توانست پرنسسها را به هر کجا بروند، تعقیب کنید».
saniya
۱۴
. پادشاه از کهنه سرباز پرسید که کدام یک از پرنسسها را برای همسری برمیگزیند؟ کهنه سرباز مؤدبانه پاسخ داد: «پادشاها، من خیلی جوان نیستم. بنابراین، مایلم بزرگترین دخترتان را انتخاب نموده و آن را از شما خواستگاری کنم».
پادشاه نیز با خواستهی کهنه سرباز موافقت کرد. آنها بهزودی با دستور پادشاه و طی جشنی بزرگ و فراگیر با همدیگر ازدواج کردند و کهنه سرباز بهعنوان وارث پادشاهی برگزیده شد.
♥💗🐞لیدی باگ🐞💗♥
۱۳
دوازده پرنسس رقصنده
در کشوری دوردست، پادشاهی با دوازده دختر زیبایش زندگی میکردند. دخترهای پادشاه بر روی دوازده تختخواب فاخر و گرانبها میخوابیدند که جملگی آنها در یک اتاق بزرگ قرار داشتند. دخترها وقتی که پس از صرف شام به رختخواب میرفتند آنگاه درب اتاق خواب را میبستند و از سمت داخل قفل میکردند، اما در کمال تعجب هر صبحگاه کفشهای آنها در وضعیتی پیدا میشدند که نشانگر رقصیدن آنها در سراسر شب قبل بودند. هیچ کس نمیدانست که چگونه چنین چیزی امکانپذیر است؟ یا اینکه پرنسسها شب گذشته را در کجا گذرانیدهاند؟
پادشاه برای کشف این موضوع دستور داد تا در سراسر کشور اعلام کنند که هر کسی بتواند کشف کند که دخترانش شبها را در کجا میرقصند آنگاه خواهد توانست علاوه بر انتخاب همسری از میان دختران پادشاه بهعنوان یک شخص مهم در درگاه سلطنت مشغول به کار شود و پس از او به سلطنت بنشیند.
افراد زیادی برای کشف راز پرنسسهای رقصنده کوشیدند، اما هیچ کدام موفقیتی به دست نیاوردند.
Anita Moghaddam💙💙
۱۱
پادشاه نیز با خواستهی کهنه سرباز موافقت کرد. آنها بهزودی با دستور پادشاه و طی جشنی بزرگ و فراگیر با همدیگر ازدواج کردند و کهنه سرباز بهعنوان وارث پادشاهی برگزیده شد.
بلاتریکس لسترنج
۹
لحظاتی بعد، هر یک از پرنسها با پرنسس دلخواهش به رقصیدن مشغول شدند و کهنه سرباز هم که همچنان ناپیدا بود، در جمع آنان به تنهایی میرقصید.
Anita Moghaddam💙💙
۸
جانبخشی از داخلش به گوش میرسید و صدای موسیقی رقص همه جا را فرا گرفته بود.
юля
۸
دوازده پرنسس رقصنده
برادرز گریم
ترجمهی اسماعیل پورکاظم
کانون فرهنگی چوک
(از مجموعهی مطالعه در وقت اضافه)
saniya
۸
«بسیار خوب، اما کشف این موضوع چندان مهم و دشوار نیست و تنها باید مواظب باشی که در این مدت از چیزهایی که به سالم بودنشان اطمینان نداری هیچ گاه نخوری و نیاشامی، زیرا یکی از پرنسسها در غروب هر روز به نزدت میآید و برایت خوراکی و آشامیدنی مسموم میآورد، لذا بهمحض اینکه آنها را بخورید و بلافاصله بعد از اینکه پرنسس زیبا از نزدتان برود، سریعاً به خواب سنگینی فرو میروید و از اتفاقات بهکلی بی خبر میمانید».
saniya
۸
کهنه سرباز با همراه داشتن فنجان طلایی و سه شاخه از درختانی با برگهای نقرهای، طلایی و الماسی به نزد پادشاه رفت در حالی که دوازده پرنسس در پشت درب سالن سلطنتی گوش به زنگ ایستاده بودند تا گزارش کهنه سرباز به پادشاه را بشنوند و به عاقبت نافرجام وی بخندند. پادشاه از کهنه سرباز پرسید: «دوازده دختران من شبها برای رقصیدن به کجا میروند؟»
کهنه سرباز مؤدبانه پاسخ داد: «دوازده پرنسس شما شبها به یک قصر در زیر زمین میروند و در آنجا با دوازده پرنس خوشاندام تا سپیدهی صبح میرقصند».
سائوری هایامی
۶
دوازده پرنسس رقصنده
در کشوری دوردست، پادشاهی با دوازده دختر زیبایش زندگی میکردند. دخترهای پادشاه بر روی دوازده تختخواب فاخر و گرانبها میخوابیدند که جملگی آنها در یک اتاق بزرگ قرار داشتند. دخترها وقتی که پس از صرف شام به رختخواب میرفتند آنگاه درب اتاق خواب را میبستند و از سمت داخل قفل میکردند، اما در کمال تعجب هر صبحگاه کفشهای آنها در وضعیتی پیدا میشدند که نشانگر رقصیدن آنها در سراسر شب قبل بودند. هیچ کس نمیدانست که چگونه چنین چیزی امکانپذیر است؟ یا اینکه پرنسسها شب گذشته را در کجا گذرانیدهاند؟
پادشاه برای کشف این موضوع دستور داد تا در سراسر کشور اعلام کنند که هر کسی بتواند کشف کند که دخترانش شبها را در کجا میرقصند آنگاه خواهد توانست علاوه بر انتخاب همسری از میان دختران پادشاه بهعنوان یک شخص مهم در درگاه سلطنت مشغول به کار شود و پس از او به سلطنت بنشیند.
♥💗🐞لیدی باگ🐞💗♥
۶
دخترها در ادامه به درختستان دیگری رسیدند که برگهای درختانش تماماً از طلا بودند. آنها سپس به سومین درختستان رفتند که برگهایش را تماماً الماسهای درخشان تشکیل میدادند
♥💗🐞لیدی باگ🐞💗♥
۵
دوازده پرنسس رقصنده
در کشوری دوردست، پادشاهی با دوازده دختر زیبایش زندگی میکردند. دخترهای پادشاه بر روی دوازده تختخواب فاخر و گرانبها میخوابیدند که جملگی آنها در یک اتاق بزرگ قرار داشتند. دخترها وقتی که پس از صرف شام به رختخواب میرفتند آنگاه درب اتاق خواب را میبستند و از سمت داخل قفل میکردند، اما در کمال تعجب هر صبحگاه کفشهای آنها در وضعیتی پیدا میشدند که نشانگر رقصیدن آنها در سراسر شب قبل بودند. هیچ کس نمیدانست که چگونه چنین چیزی امکانپذیر است؟ یا اینکه پرنسسها شب گذشته را در کجا گذرانیدهاند؟
پادشاه برای کشف این موضوع دستور داد تا در سراسر کشور اعلام کنند که هر کسی بتواند کشف کند که دخترانش شبها را در کجا میرقصند آنگاه خواهد توانست علاوه بر انتخاب همسری از میان دختران پادشاه بهعنوان یک شخص مهم در درگاه سلطنت مشغول به کار شود و پس از او به سلطنت بنشیند.
آبی؛
۴
آن گاه همگی پرنسسها از جا برخاستند، جعبههای آرایش و کمدهای لباسشان را گشودند و لباسهای فاخر و زیبا را برگزیدند و پس از پوشیدن آنها به بررسی خویش در مقابل آینه پرداختند.
نیلوفرهای ابی
۴
کهنه سرباز مؤدبانه پاسخ داد: «دوازده پرنسس شما شبها به یک قصر در زیر زمین میروند و در آنجا با دوازده پرنس خوشاندام تا سپیدهی صبح میرقصند».
𝕄𝕖𝕧🍹🥢
۴
در کشوری دوردست، پادشاهی با دوازده دختر زیبایش زندگی میکردند. دخترهای پادشاه بر روی دوازده تختخواب فاخر و گرانبها میخوابیدند که جملگی آنها در یک اتاق بزرگ قرار داشتند. دخترها وقتی که پس از صرف شام به رختخواب میرفتند آنگاه درب اتاق خواب را میبستند و از سمت داخل قفل میکردند، اما در کمال تعجب هر صبحگاه کفشهای آنها در وضعیتی پیدا میشدند که نشانگر رقصیدن آنها در سراسر شب قبل بودند. هیچ کس نمیدانست که چگونه چنین چیزی امکانپذیر است؟ یا اینکه پرنسسها شب گذشته را در کجا گذرانیدهاند؟
پادشاه برای کشف این موضوع دستور داد تا در سراسر کشور اعلام کنند که هر کسی بتواند کشف کند که دخترانش شبها را در کجا میرقصند آنگاه خواهد توانست علاوه بر انتخاب همسری از میان دختران پادشاه بهعنوان یک شخص مهم در درگاه سلطنت مشغول به کار شود و پس از او به سلطنت بنشیند.
♥💗🐞لیدی باگ🐞💗♥
۴
«دوازده پرنسس شما شبها به یک قصر در زیر زمین میروند و در آنجا با دوازده پرنس خوشاندام تا سپیدهی صبح میرقصند».
💖🌈SANIYA🌈💖
۴
در راه دشوار دستیابی به پرنسسهای زیبا و اریکهی سلطنت گذاشتند.
تا اینکه اتفاق جدیدی افتاد و یک کهنه سرباز جنگ دیده و ممارست کشیده به آنجا آمد. او آن چنان در یکی از نبردها زخمهای عمیق و مهلکی برداشته بود که دیگر قادر به ادامهی وظایف نبرد با دشمنان کشورش نبود، لذا آن زمان به خانه برمیگشت. کهنه سرباز در مسیر بازگشت به محل زندگیش از قلمرو حکومت پادشاه مذکور میگذشت و بدین طریق از ماجرا باخبر گردید. او در بخشی از مسافرتش به جنگلی انبوه رسید و در میانههای جنگل اسرار آمیز چادر زد. کهنه سرباز در آنجا با پیرزنی مهربان و تنها مواجه شد و پیرزن از جهت دلسوزی به مداوای زخمهایش همت گماشت. پیرزن یک روز از او پرسید که مقصدش کجاست؟
~آلْبا~☘️
۳
در کشوری دوردست، پادشاهی با دوازده دختر زیبایش زندگی میکردند. دخترهای پادشاه بر روی دوازده تختخواب فاخر و گرانبها میخوابیدند که جملگی آنها در یک اتاق بزرگ قرار داشتند. دخترها وقتی که پس از صرف شام به رختخواب میرفتند آنگاه درب اتاق خواب را میبستند و از سمت داخل قفل میکردند، اما در کمال تعجب هر صبحگاه کفشهای آنها در وضعیتی پیدا میشدند که نشانگر رقصیدن آنها در سراسر شب قبل بودند. هیچ کس نمیدانست که چگونه چنین چیزی امکانپذیر است؟ یا اینکه پرنسسها شب گذشته را در کجا گذرانیدهاند؟
💗E.M💗
۳
بازگو کرد و در پایان نیز سه شاخهی درخت و فنجان طلایی را که همراه داشت به حضور پادشاه تقدیم نمود. پادشاه تمامی دوازده دختران زیبایش را به حضور طلبید و از آنها پرسید که آیا هر آنچه کهنه سرباز دربارهی ماجرای رقصیدنشان میگوید، حقیقت دارند یا نه؟
دختران پادشاه وقتی دیدند که تمامی اسرارشان کشف شده و هیچ چارهای برای انکارکردن اتفاقات شبانه باقی نمانده است، اجباراً به همهی آنها اقرار و اعتراف کردند. پادشاه از کهنه سرباز پرسید که کدام یک از پرنسسها را برای همسری برمیگزیند؟ کهنه سرباز مؤدبانه پاسخ داد: «پادشاها، من خیلی جوان نیستم. بنابراین، مایلم بزرگترین دخترتان را انتخاب نموده و آن را از شما خواستگاری کنم».
پادشاه نیز با خواستهی کهنه سرباز موافقت کرد. آنها بهزودی با دستور پادشاه و طی جشنی بزرگ و فراگیر با همدیگر ازدواج کردند و کهنه سرباز بهعنوان وارث پادشاهی برگزیده شد.
taylor87
۳
پرنسسها همچنان به راهشان ادامه دادند تا اینکه به یک دریاچهی بزرگ رسیدند. در ساحل دریاچه دقیقاً دوازده قایق کوچک پهلو گرفته بودند و در داخل هر کدام از آنها یک پرنس خوشقیافه به انتظار پرنسسها نشسته بود.
سپیده
۲
دوازده پرنسس رقصنده
برادرز گریم
ترجمهی اسماعیل پورکاظم
کانون فرهنگی چوک
(از مجموعهی مطالعه در وقت اضافه)
N-a-r-g-e-s1386
۲
در ساحل مقابل، این دریاچه قصری زیبا و چراغانی قرار داشت که موزیک جانبخشی از داخلش به گوش میرسید و صدای موسیقی رقص همه جا را فرا گرفته بود.
💜🐞توایلایت🐞💖
۲
دوازده پرنسس رقصنده
در کشوری دوردست، پادشاهی با دوازده دختر زیبایش زندگی میکردند. دخترهای پادشاه بر روی دوازده تختخواب فاخر و گرانبها میخوابیدند که جملگی آنها در یک اتاق بزرگ قرار داشتند. دخترها وقتی که پس از صرف شام به رختخواب میرفتند آنگاه درب اتاق خواب را میبستند و از سمت داخل قفل میکردند، اما در کمال تعجب هر صبحگاه کفشهای آنها در وضعیتی پیدا میشدند که نشانگر رقصیدن آنها در سراسر شب قبل بودند. هیچ کس نمیدانست که چگونه چنین چیزی امکانپذیر است؟ یا اینکه پرنسسها شب گذشته را در کجا گذرانیدهاند؟
💜🐞توایلایت🐞💖
۲
پیرزن مهربان گفت: «بسیار خوب، اما کشف این موضوع چندان مهم و دشوار نیست و تنها باید مواظب باشی که در این مدت از چیزهایی که به سالم بودنشان اطمینان نداری هیچ گاه نخوری و نیاشامی، زیرا یکی از پرنسسها در غروب هر روز به نزدت میآید و برایت خوراکی و آشامیدنی مسموم میآورد، لذا بهمحض اینکه آنها را بخورید و بلافاصله بعد از اینکه پرنسس زیبا از نزدتان برود، سریعاً به خواب سنگینی فرو میروید و از اتفاقات بهکلی بی خبر میمانید».
taylor87
۲
همگی پرنسسها از پلهها پایین رفتند و در انتها خودشان را در یک درختستان دلپذیر و مصفا یافتند که برگهایی به رنگ نقرهای داشتند؛ آن چنانکه تلألو و درخشش زیبای آنها همه جا را فرا گرفته بود.
سپیده
۱
مجموعه «مطالعه در وقت اضافه» با این هدف فراهم شده است تا کاربران طاقچه بتوانند در عرض چند دقیقه یک داستان کوتاه از نویسندگان ایران و جهان را بخوانند. امیدواریم این داستانهای کوتاه بتواند کمکی کوچک به پربارترکردن دقایق زندگی داشته باشد. دقایقی کوتاه که در میان روزمرگیها، دقایقی زیباتر و ارزشمندتر باشد و در میان لحظات خوبمان جای بگیرد.
shooka
۱
در کشوری دوردست، پادشاهی با دوازده دختر زیبایش زندگی میکردند. دخترهای پادشاه بر روی دوازده تختخواب فاخر و گرانبها میخوابیدند که جملگی آنها در یک اتاق بزرگ قرار داشتند. دخترها وقتی که پس از صرف شام به رختخواب میرفتند آنگاه درب اتاق خواب را میبستند و از سمت داخل قفل میکردند، اما در کمال تعجب هر صبحگاه کفشهای آنها در وضعیتی پیدا میشدند که نشانگر رقصیدن آنها در سراسر شب قبل بودند. هیچ کس نمیدانست که چگونه چنین چیزی امکانپذیر است؟ یا اینکه پرنسسها شب گذشته را در کجا گذرانیدهاند؟
پادشاه برای کشف این موضوع دستور داد تا در سراسر کشور اعلام کنند که هر کسی بتواند کشف کند که دخترانش شبها را در کجا میرقصند آنگاه خواهد توانست علاوه بر انتخاب همسری از میان دختران پادشاه بهعنوان یک شخص مهم در درگاه سلطنت مشغول به کار شود و پس از او به سلطنت بنشیند.
𝐇𝐀𝐒𝐓𝐈
۱
در ساحل مقابل، این دریاچه قصری زیبا و چراغانی قرار داشت که موزیک جانبخشی از داخلش به گوش میرسید و صدای موسیقی رقص همه جا را فرا گرفته بود.
تمامی قایقها به ساحل رسیدند و همگی پرنسها و پرنسسها از آنها پیاده شدند و وارد قصر گردیدند.
𝑾𝒊𝒔𝒕𝒆𝒓𝒊𝒂
۱
«چنین شخصی نمیتواند آن چنان عاقل باشد که زندگیش را نجات بدهد».