ـ آهای جودی، اینو ببین. کاملاً چندشآوره.
جودی کیسه را فشاری داد. چیزِ داخل آن خیلی خیلی نرم بود.
ـ وای! مثل اسپاگتی خمیرشده میمونه! مقدار خیلی زیادی از اسپاگتی خمیرشده. چیه، پدر؟
ـ خوب...ما نمیتونیم بدونیم که داخل کیسه چیه، درسته؟ همهاش راز زباله است، عزیزم.
او کیسهی زباله را توی کامیون اندخت و کامیون هر چه بود آن را قاپید. بلندکردن زباله و پرتکردن توی کامیون بامزه، و همین طور سخت بود. بازوهای جودی خسته شد.