
♥💗🐞لیدی باگ🐞💗♥
۷۲
شروع کرد به قلقلکدادن نهنگ؛ نهنگ عطسه کرد. عطسهای که پینوکیو، پدرش و جیرجیرک را مستقیم به ساحل پرت کرد. وقتی آنها صحیح و سالم به خانه بازگشتند. ژِپِتو از پینوکیو پرسید: «چه اتفاقی برای بینیات افتاد؟»
پینوکیو تمام حقیقت را به پدرش گفت. اینکه او چه پسر بدی بوده است. به محض اینکه او همه چیز را برای ژِپِتو تعریف کرد دماغش دوباره مثل قبل کوچک شد. پری آبی ظاهر شد.
ـ تو بالاخره درست رو یادت گرفتی! به همین خاطر من تو رو به یک پسربچهی واقعی تبدیل میکنم و از آن زمان تا حالا ژِپِتو و پینوکیو با خوشحالی در کنار یکدیگر زندگی میکنند.
آسـا
۴۶
امیدواریم این داستانهای کوتاه بتواند کمکی کوچک به پربارترکردن دقایق زندگی داشته باشد. دقایقی کوتاه که در میان روزمرگیها، دقایقی زیباتر و ارزشمندتر باشد و در میان لحظات خوبمان جای بگیرد.
♥💗🐞لیدی باگ🐞💗♥
۴۴
«تو داری دروغ میگی. هر دفعه که دروغ بگی دماغت دراز میشود!»
Anita Moghaddam💙💙
۳۰
نهنگ آروارههای بزرگش را باز کرد و عروسک خیمهشببازی کوچولو را بلعید. اما وقتی پینوکیو به داخل شکم نهنگ غولآسا سقوط کرد کسی را ندید جز پدر خودش، ژِپِتو! او گریهکنان گفت: «پدر بالاخره پیدات کردم».
ژِپِتوگفت: «من هم پیدات کردم پسرم. خیلی وقت است که دارم دنبالت میگردم».
من یونایتد و ابی اناری ها و قرمز اسیا
۲۳
در زمانهای قدیم، در دهکدهای دور یک نجار پیر و مهربانی به نام ژِپِتو زندگی میکرد
Anita Moghaddam💙💙
۲۲
ـ تو بالاخره درست رو یادت گرفتی! به همین خاطر من تو رو به یک پسربچهی واقعی تبدیل میکنم و از آن زمان تا حالا ژِپِتو و پینوکیو با خوشحالی در کنار یکدیگر زندگی میکنند.
eli
۱۷
اسباببازی جای بزرگی پر از وسایل بازی و خوراکیهای خوشمزه بود. پینوکیو خیلی خوش میگذراند، او میخورد و بازی میکرد.
Hana
۱۷
ـ من تو رو پینوکیو صدا میزنم. تو شبیه یه پسر کوچولوی واقعی هستی. کاش میشد آرزو کنم تو پسر من باشی!
سائوری هایامی
۱۶
پینوکیو
در زمانهای قدیم، در دهکدهای دور یک نجار پیر و مهربانی به نام ژِپِتو زندگی میکرد که عروسکهای چوبی قشنگی میساخت. او هیچ همسر و فرزندی نداشت و تنها با ماهی گلی و گربهی خپلش زندگی میکرد.
💜
۱۳
پینوکیو
در زمانهای قدیم، در دهکدهای دور یک نجار پیر و مهربانی به نام ژِپِتو زندگی میکرد که عروسکهای چوبی قشنگی میساخت. او هیچ همسر و فرزندی نداشت و تنها با ماهی گلی و گربهی خپلش زندگی میکرد.
یک روز بارانی ژِپِتو گفت: «من خیلی تنهام!... من به کسی احتیاج دارم که باهاش حرف بزنم».
پس از آن بود که ژِپِتو فکری به ذهنش رسید.
کاربر ۴۰۵۸۲۲۳
۹
«تو زندهای تا پسرِ ژِپِتو باشی.
Anita Moghaddam💙💙
۸
روباه گفت: «ما این پسر بچهی چوبی نادون رو گول میزنیم».
گربه گفت: «اون سکههای طلا بهزودی مال ما میشود».
سپس، از پشت نردهها بیرون پریدند. روباه صحبت کرد: «پسر عزیز، ما میدونیم تو چطور میتوانی پنج سکهی طلا را به پنجاه سکه تبدیل کنی. فقط آنها را زیر این برفهای جادویی مخفی کن. و وقتی که برگردی یه درخت پر از سکههای طلا پیدا میکنی».
گربه حرف روباه را تأیید کرد و گفت: «بله، سکههای طلا!»
پینوکیو همان کاری را کرد که روباه به او گفته بود. میتوانید تصور کنید چه اتفاقی افتاد!
وقتی پینوکیو برگشت تمام پولهایش رفته بود! پینوکیوی بیچاره هم عصبانی بود و هم سردش شده بود.
ر.سین
۸
جیرجیرک گفت: «تو باید مواظب باشی به کی اعتماد میکنی».
♥💗🐞لیدی باگ🐞💗♥
۸
از پشت نردهها، یک روباه آبزیرکاه و یک گربهی بدجنس داشتند پینوکیو را تماشا میکردند. آنها با چشمان حریص به سکههای طلا نگاه میکردند. روباه گفت: «ما این پسر بچهی چوبی نادون رو گول میزنیم».
گربه گفت: «اون سکههای طلا بهزودی مال ما میشود».
Hana
۸
پینوکیو فکر کرد: «خیمهشببازی! من نمیتونم این رو از دست بدم!»
پس همه چیز را دربارهی مدرسه فراموش کرد و کتابهایش را برای خرید بلیت نمایش خیمهشببازی فروخت.
Hana
۸
در زمانهای قدیم، در دهکدهای دور یک نجار پیر و مهربانی به نام ژِپِتو زندگی میکرد که عروسکهای چوبی قشنگی میساخت. او هیچ همسر و فرزندی نداشت و تنها با ماهی گلی و گربهی خپلش زندگی میکرد.
یک روز بارانی ژِپِتو گفت: «من خیلی تنهام!... من به کسی احتیاج دارم که باهاش حرف بزنم».
Adrina93
۸
برمیگردد تا دنبال پدر بگردند. پینوکیو داخل گاری پرید و رفت. سرزمین اسباببازی جای بزرگی پر از وسایل بازی و خوراکیهای خوشمزه بود. پینوکیو خیلی خوش میگذراند، او میخورد و بازی میکرد. اما ناگهان احساس عجیبی کرد. او زمانی که نگاهی به خودش در آینه انداخت، دید که گوشهایش به بلندی گوشهای الاغ شدهاند! او گریهکنان میخواست بداند چه اتفاقی دارد میافتد؟ پینوکیو خیلی ترسیده بود.
ـ ها، ها!
دستفروش خندید و گفت: «من به تو غذای جادویی دادم تا تو به الاغ تبدیل شوی. حالا تو باید تا آخر عمرت گاری من را بکشی».
Hana
۷
در زمانهای قدیم، در دهکدهای دور یک نجار پیر و مهربانی به نام ژِپِتو زندگی میکرد که عروسکهای چوبی قشنگی میساخت. او هیچ همسر و فرزندی نداشت و تنها با ماهی گلی و گربهی خپلش زندگی میکرد.
یک روز بارانی ژِپِتو گفت: «من خیلی تنهام!... من به کسی احتیاج دارم که باهاش حرف بزنم».
🍷bad girl
۷
در زمانهای قدیم، در دهکدهای دور یک نجار پیر و مهربانی به نام ژِپِتو زندگی میکرد که عروسکهای چوبی قشنگی میساخت.
Star
۷
تو داری دروغ میگی. هر دفعه که دروغ بگی دماغت دراز میشود!
violet
۶
در زمانهای قدیم، در دهکدهای دور یک نجار پیر و مهربانی به نام ژِپِتو زندگی میکرد که عروسکهای چوبی قشنگی میساخت. او هیچ همسر و فرزندی نداشت و تنها با ماهی گلی و گربهی خپلش زندگی میکرد.
یک روز بارانی ژِپِتو گفت: «من خیلی تنهام!... من به کسی احتیاج دارم که باهاش حرف بزنم».
پس از آن بود که ژِپِتو فکری به ذهنش رسید.
ـ من یک عروسک خیمهشببازی برای خودم درست میکنم؛ یک عروسک خیمهشببازی که من را از تنهایی در بیاورد.
پس ژِپِتو شروع به کار کرد. زمانی که کارش تمام شد از عروسک خیمهشببازی ساخته شده خیلی راضی بود و میخواست برایش اسم بگذارد.
ـ من تو رو پینوکیو صدا میزنم. تو شبیه یه پسر کوچولوی واقعی هستی. کاش میشد آرزو کنم تو پسر من باشی!
پری آبی مهربان داشت آرزوی ژِپِتو را میشنید و برای او متأسف شد. بنابراین، آن شب، پری آبی مهربان با چوب جادوییاش پینوکیو را لمس کرد.
eli
۵
پینوکیو گریان گفت که این کار را نمیکند و با تمام نیرویی که در پاهایش داشت از آنجا فرار کرد، اما همان طور که میدوید، احساس کرد یک دم دراز در حال رشدکردن است. او گریهکنان گفت: «نه! نه! او نمیخواهد یک الاغ باشد!»
Mehdi Esmaeiligolafshani
۴
در زمانهای قدیم، در دهکدهای دور یک نجار پیر و مهربانی به نام ژِپِتو زندگی میکرد که عروسکهای چوبی قشنگی میساخت. او هیچ همسر و فرزندی نداشت و تنها با ماهی گلی و گربهی خپلش زندگی میکرد.
Zahra
۴
سالم به خانه بازگشتند. ژِپِتو از پینوکیو پرسید: «چه اتفاقی برای بینیات افتاد؟»
پینوکیو تمام حقیقت را به پدرش گفت. اینکه او چه پسر بدی بوده است. به محض اینکه او همه چیز را برای ژِپِتو تعریف کرد دماغش دوباره مثل قبل کوچک شد. پری آبی ظاهر شد.
ـ تو بالاخره درست رو یادت گرفتی! به همین خاطر من تو رو به یک پسربچهی واقعی تبدیل میکنم و از آن زمان تا حالا ژِپِتو و پینوکیو با خوشحالی در کنار یکدیگر زندگی میکنند.
سائوری هایامی
۴
پینوکیو
در زمانهای قدیم، در دهکدهای دور یک نجار پیر و مهربانی به نام ژِپِتو زندگی میکرد که عروسکهای چوبی قشنگی میساخت. او هیچ همسر و فرزندی نداشت و تنها با ماهی گلی و گربهی خپلش زندگی میکرد.
یک روز بارانی ژِپِتو گفت: «من خیلی تنهام!... من به کسی احتیاج دارم که باهاش حرف بزنم».
پس از آن بود که ژِپِتو فکری به ذهنش رسید.
ـ من یک عروسک خیمهشببازی برای خودم
آبی؛
۴
در دهکدهای دور یک نجار پیر و مهربانی به نام ژِپِتو زندگی میکرد که عروسکهای چوبی قشنگی میساخت. او هیچ همسر و فرزندی نداشت و تنها با ماهی گلی و گربهی خپلش زندگی میکرد.
نیلوفرهای ابی
۴
من تو رو پینوکیو صدا میزنم. تو شبیه یه پسر کوچولوی واقعی هستی.
yekta
۴
پری آبی ظاهر شد.
یه ادم
۴
«من به تو غذای جادویی دادم تا تو به الاغ تبدیل شوی. حالا تو باید تا آخر عمرت گاری من را بکشی».
life?no i love Books
۴
«من خیلی تنهام!... من به کسی احتیاج دارم که باهاش حرف بزنم».